{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"کاش"

"کاش"
دیر وقتی ست که من
ترس رفتن دارم
ترس واخورده ای از حس گسستن دارم
من همان ساحل خاکی هستم
که در او
وحشت از موج
سراسر جاری ست.
راستی می دانی
که من از شبنم صبح
که به گلبرگ گلی خوابیده
وز سراشیبی هر گلبرگی می ترسد
بیش تر می ترسم؟
در دلم واهمه دارم ز نسیم
که مرا در گیرد
و به جایی بکشاند که در ان
نقشی از خاطره نیست
من از ان چینی تنهایی سهراب
که بر تاقچه ای بنشسته
بیشتر ترس شکستن دارم
و من از گردش این عقربه ها می ترسم
گذر ثانیه ها
حس رفتن دارد
کاش بر چشمانم
می نشست
خوابی از جنس خیال
کاش می شد این خواب
در دل چشمانم
تا بلندای ابد جا می کرد
و مرا فارغ از این درد و تمنا می کرد
کاش می شد که زمان
در دل لحظه
همین لحظه
توقف می کرد.
دیدگاه ها (۱)

عاشقانه های شبنم

قسمت ۷

_____پارت²⁰ نفرین کوچولو_____لوسیفر یک قدم از دل تاریکی بیرو...

فراتر از خویش

وقتی لب تو خنده زد

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۲ چند ساعت بعد، لیا تقریباً همه‌چیز رو...

🌅حس غریبی دارد روزهای جمعه…🥀چند حس را با هم تجربه می‌کنی؛هم ...

محبوب ابدی دلممرا تنگ در آغوش بگیر آن چنان که کسی نتواند مرا...

فصل دومپارت چهاردهم | گفتنِ یک حقیقت سختسه روز گذشت...اما جن...

dark life = 27

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط