فراتر از خویش
فراتر از خویش
وای از آن لحظه که از خویش فراتر بروم
بزنی تیغ و چکد خون، به تو باور بشوم
تو اگر خواستی از آینهام رد بشوی
من همان لکه ی نوری ست که بر در بشوم
سیب را چیدی و افتاد به پای من و تو
من که از وسوسهی خویش گرفتار شدم
تو اگر باغ مرا بردی و پاییز شدی
من درختی شدم و باز در انکار شدم
روزگاریست که در خویش فرو ریختهام
مثل دیواری که از حادثهای ویران شد
تو مرا بردی و من باز خودم را دیدم
عشق، آن آینهای بود که در من جان شد
من به دنبال خودم در تهِ این حادثهام
تا از این آینهی خویش فراتر بشوم
هرچه دیوار کشیدی به میان من و خویش
باز میخواهم از این فاصله کمتر بشوم
من از این پنجرهی بسته گذر خواهم کرد
از خودم، از تو، از این خاطرهها خواهم رفت
گرچه در سینه هنوز آتش تو باقی هست
با همین شعله به سمت شب فردا خواهم رفت
اگر این راه مرا از تو جدا خواهد کرد
بگذار از دل این فاصله پیدا بشوم
من اگر سوختهام، باز از خاکستر خویش
مثل خورشید، دوباره به تماشا بشوم
مرگ را دیدهام، از مرگ نترسیدهام
ترسم این بود که دل غرق در این خون بشود
تو اگر آخر این قصه مرا دفن کنی
دل در آغوش همین خاک، دگرگون بشود
تو مرا کشتی و پنداشتی پایان من است
غافل از اینکه من آغازِ خودم خواهم شد
مرگ اگر آخر این قصهی من هم باشد
باز از دل مرگم زندهتر از آن بشوم
#محمد_خوش_بین
#شاعر
#شعر
#دکلمه
#عاشقانه
وای از آن لحظه که از خویش فراتر بروم
بزنی تیغ و چکد خون، به تو باور بشوم
تو اگر خواستی از آینهام رد بشوی
من همان لکه ی نوری ست که بر در بشوم
سیب را چیدی و افتاد به پای من و تو
من که از وسوسهی خویش گرفتار شدم
تو اگر باغ مرا بردی و پاییز شدی
من درختی شدم و باز در انکار شدم
روزگاریست که در خویش فرو ریختهام
مثل دیواری که از حادثهای ویران شد
تو مرا بردی و من باز خودم را دیدم
عشق، آن آینهای بود که در من جان شد
من به دنبال خودم در تهِ این حادثهام
تا از این آینهی خویش فراتر بشوم
هرچه دیوار کشیدی به میان من و خویش
باز میخواهم از این فاصله کمتر بشوم
من از این پنجرهی بسته گذر خواهم کرد
از خودم، از تو، از این خاطرهها خواهم رفت
گرچه در سینه هنوز آتش تو باقی هست
با همین شعله به سمت شب فردا خواهم رفت
اگر این راه مرا از تو جدا خواهد کرد
بگذار از دل این فاصله پیدا بشوم
من اگر سوختهام، باز از خاکستر خویش
مثل خورشید، دوباره به تماشا بشوم
مرگ را دیدهام، از مرگ نترسیدهام
ترسم این بود که دل غرق در این خون بشود
تو اگر آخر این قصه مرا دفن کنی
دل در آغوش همین خاک، دگرگون بشود
تو مرا کشتی و پنداشتی پایان من است
غافل از اینکه من آغازِ خودم خواهم شد
مرگ اگر آخر این قصهی من هم باشد
باز از دل مرگم زندهتر از آن بشوم
#محمد_خوش_بین
#شاعر
#شعر
#دکلمه
#عاشقانه
- ۲۵۵
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط