{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#راز_نهان

#راز_نهان

وای از این چشمی که می کاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در می نهد تا بشنود
شاید آن گمگشته آواز مرا

گاه می پرسد که اندوهت زچیست ؟
فکرت آخر از چه رو آشفته است ؟
بی سبب پنهان مکن این راز را
درد گنگی در نگاهت خفته است

گاه می کوشد که با جادوی عشق
ره به قلبم برده افسونم کند
گاه می خواهد که با فریاد خشم
زین حصار راز بیرونم کند

من پریشان دیده میدوزم بر او
بی صدا نالم که : اینست آنچه هست
خود نمیدانم که اندوهم زچیست
زیر لب گویم ، چه خوش رفتم زدست

همزبانی نیست تا برگویمش
راز این اندوه وحشتبار خویش
بیگمان هرگز کسی چون من نکرد
خویشتن را مایه ی آزار خویش

از منست این غم که بر جان منست
دیگر این خود کرده را تدبیر نیست
پای در زنجیر می نالم که هیچ
الفتم با حلقه ی زنجیر نیست


شاعر#فروغ_فرخزاد
دیدگاه ها (۱)

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌«کلمات، پرسه ‍زنان در گذر ثانیه‌ها رنگ باخته‌ان...

همزبانی نیست ؛ تا برگویمش راز این اندوه وحشتبار خویش...‌‌‌‌‌...

همزبانی نیست ؛ تا برگویمشراز این اندوه وحشتبار خویش...#فروغ_...

گاه می نالد به نزد دیگران کو دگر آن دختر دیروز نیست آه آن خن...

هیچ جز حسرت نباشد کار منبخت بد بیگانه ای شد یار منبی گنه زنج...

هيچ جز حسرت نباشد كار من بخت بد بيگانه اي شد يار من بي گنه ز...

راز من  هيچ جز حسرت نباشد كار منبخت بد بيگانه اي شد يار منبي...

همزبانی نیست تا برگویمشراز این اندوه وحشتبار خویشبی گمان هرگ...

🦋همزبانی نیست ؛ تا برگویمشراز این اندوه وحشتبار خویش...#فروغ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط