{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گاه می نالد به نزد دیگران

گاه می نالد به نزد دیگران
کو دگر آن دختر دیروز نیست
آه آن خندان لب شاداب من
این زن افسرده مرموز نیست
گاه میکوشد که با جادوی عشق
ره به قلبم برده افسونم کند
گاه می خواهد که با فریاد خشم
زین حصار راز بیرونم کند
گاه میگوید که : کو ‚ آخر چه شد
آن نگاه مست و افسونکار تو ؟
دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم
نیست پیدا بر لب تبدار تو
من پریشان دیده می دوزم بر او
بی صدا نالم که : اینست آنچه هست
خود نمیدانم که اندوهم ز چیست
زیر لب گویم : چه خوش رفتم ز دست
همزبانی نیست تا برگویمش
راز این اندوه وحشتبار خویش
بیگمان هرگز کسی چون من نکرد
خویشتن را مایه آزار خویش
از منست این غم که بر جان منست
دیگر این خود کرده را تدبیر نیست
پای در زنجیر می نالم که هیچ
الفتم با حلقه زنجیر نیست
آه اینست آنچه می جستی به شوق
راز من راز نی دیوانه خو
راز موجودی که در فکرش نبود
ذره ای سودای نام و آبرو
راز موجودی که دیگر هیچ نیست
جز وجودی نفرت آور بهر تو
آه
نیست آنچه رنجم میدهد
ورنه کی ترسم ز خشم و قهر تو
دیدگاه ها (۱)

آن دوست که من دارم وان یار که من دانمشیرین دهنی دارد دور از ...

مناجات ناشنوایان

خدمت شمس حق و دین یادگارت ساقیاباده گردان چیست آخر داردارت س...

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم رنگ رخساره خبر می‌دهد از ...

ای عشق همه بهانه از توستمن خامشم این ترانه از توستآن بانگ بل...

جاده بی راهه

بسم الله الرحمن الرحیم ‌کمال تو نزد خود توست :به کمال رسیدن ...

در خلوت دل، ندای تو می‌شنوماز خویش رها، صدای تو می‌شنومجمعه‌...

۲۰ مهرماه، روز بزرگداشت حافظ گرامی باد 🪷نیست در شهر نگاری که...

دردهای منجامه نیستندتا ز تن در آورمـچامه و چکامه نیستندتا به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط