میم مثل مادر...

زنگ تفریح بود و دانش‌آموزان کلاس اول ابتدایی با سروصدا مشغول خوردن تغذیه‌های رنگارنگشان بودند. یکی ساندویچ مرغ داشت، یکی کیک و آبمیوه، و دیگری ظرفی پر از میوه‌های پوست‌کنده.
در انتهای کلاس، پسرک ریزنقشی به نام «علی» آرام در نیمکتش نشسته بود و سرش را پایین انداخته بود. او هیچ‌وقت در زنگ تفریح چیزی نمی‌خورد و می‌گفت: «من صبحانه کامل خورده‌ام، سیر هستم.»
خانم معلم که مدت‌ها بود به رفتار علی مشکوک شده بود، این بار تصمیم گرفت واقعیت را بفهمد. او آرام به سمت نیمکت علی رفت. علی با دیدن معلم، دستپاچه شد و سعی کرد کیف کوچک پارچه‌ای که روی پایش بود را پنهان کند.
معلم با لبخندی مهربان کنارش نشست و گفت: «علی جان، چرا تغذیه‌ات را نمی‌خوری؟ ببین دوستانت چه با اشتها می‌خورند.»
علی با صدایی لرزان گفت: «خانم اجازه، میل ندارم.»
معلم به آرامی کیف پارچه‌ای را از دست علی گرفت. گره آن را باز کرد.
داخل کیف، فقط «نصف یک نان لواش خشک و خالی» بود. حتی یک تکه پنیر هم لای آن نبود.
معلم با تعجب پرسید: «پسرم! همین؟ تو با همین تا ظهر سیر می‌مانی؟»
علی سرش را بالا آورد. چشمان درشتش پر از اشک بود. بغضش ترکید و با صدایی که قلب معلم را مچاله کرد، گفت:
«خانم... مادرم هر روز صبح یک نان می‌خرد. نصفش را برای من می‌گذارد و نصفش را برای ناهار خودش. اما من می‌دانم او ناهار نمی‌خورد تا برای شام من و خواهرم چیزی داشته باشد. او همیشه الکی می‌گوید "من سیرم"...
من این نان را نمی‌خورم تا ظهر آن را به خانه ببرم و به مادرم بدهم تا او بخورد... او خیلی ضعیف شده است...»
خانم معلم دیگر نتوانست بایستد. همان‌جا روی نیمکت کنار علی نشست، نان خشک را در دست گرفت و های‌های گریه کرد. گریه برای مادری که گرسنگی می‌کشید تا فرزندش در مدرسه جلوی بقیه خجالت نکشد، و فرزندی که گرسنگی می‌کشید تا مادرش زنده بماند...
نتیجه اخلاقی:
مادرها عجیب‌ترین موجودات خدا هستند. آن‌ها تنها کسانی هستند که می‌توانند با شکم گرسنه، بگویند "من سیرم" و تو باور کنی.
فقر شاید در خانه‌ای باشد، اما "عشق" و "ایثار" در آن خانه پادشاهی می‌کند.
یک تلنگر به وجدان‌های بیدار:
حواسمان به دور و برمان باشد. شاید همین نزدیکی‌ها، مادری باشد که برای سیر کردن بچه‌اش، خودش را فراموش کرده است. اگر توانستیم، دستی بگیریم، بدون اینکه آبرویی بریزیم.

*┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈*
دیدگاه ها (۰)

🎥دختر شهیده افسانه عقیلا: ای تاریخ خلقت من دختر یک مادرم؛ ما...

#حکایت_قدیمی 🍞 حکایت: نانوا و مشتِ آردروزی روزگاری، نانوایی ...

به یاد همون بچه هایی که امروز به جای اینکه بشینن روی نیمکت ه...

💠 تقسیم کارهای خانه🔰 امام صادق (عليه السلام) فرمود:«كان امير...

💚🎁 سوپرایز پلیس برای خانواده شهید ابراهیم احمدی؛کنار گل‌های ...

مادری روی زمین نشسته تا هم‌قد دست‌های پسرش شود. آب را که روی...

🔹ندبه‌های انتظار عَزیزٌ عَلَیَّ اَنْ اَرَی الْخَلْقَ وَلا تُ...

💢مردم ایران باید گرسنه باشند!#تلاش دشمنان این ملت برای فشار ...

🎬 صدای مرگ | قسمت دوم و پایانی🍎🍐 گاهی حقیقت، آن چیزی نیست که...

روز دانش آموزانی که درس آخرشان را با خون نوشتند مبارک!

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط