#حکایت_قدیمی
#حکایت_قدیمی
🍞 حکایت: نانوا و مشتِ آرد
روزی روزگاری، نانوایی در شهری کوچک زندگی میکرد که نانهای خوشمزهای میپخت و مشتریان زیادی داشت. اما نانوا مردی خسیس بود و همیشه سعی میکرد با کمفروشی، سود بیشتری به دست آورد.
روزی پیرمردی فقیر به نانوایی آمد و یک نان خرید. وقتی نان را وزن کرد، متوجه شد که از همیشه کوچکتر است. با مهربانی به نانوا گفت: «ای مرد، نان تو هر روز کوچکتر میشود، اما قیمتش همان است!»
نانوا با تمسخر جواب داد: «اگر نان بیشتری میخواهی، پول بیشتری بده!»
پیرمرد چیزی نگفت و رفت.
چند روز بعد، مسافری ثروتمند وارد شهر شد و از نانهای نانوا خرید زیادی کرد. نانوا که به طمع افتاده بود، تصمیم گرفت نانهای مانده و بیات را زیر نانهای تازه بگذارد تا همه را بفروشد.
مسافر نانها را با خود برد، اما وقتی آنها را میان همراهانش تقسیم کرد، فهمید بیشترشان بیات و غیرقابلمصرفاند. روز بعد به بازار برگشت و ماجرا را برای مردم تعریف کرد.
از آن روز به بعد، مردم کمکم خرید از نانوایی را کنار گذاشتند و به نانوای دیگری مراجعه کردند.
نانوا که مغازهاش خلوت شده بود، با حسرت به تنور خاموشش نگاه کرد و گفت: «برای چند مشت آرد بیشتر، همه مشتریانم را از دست دادم!»
پیرمرد فقیر که از آنجا میگذشت، گفت: «ای مرد، تو نان مردم را کوچک کردی، اما نمیدانستی که روزی، روزگار سفرهات را کوچک خواهد کرد.»
نتیجه حکایت: سودِ حاصل از بیانصافی موقتی است، اما اعتماد ازدسترفته بهسختی بازمیگردد.
💯
🍞 حکایت: نانوا و مشتِ آرد
روزی روزگاری، نانوایی در شهری کوچک زندگی میکرد که نانهای خوشمزهای میپخت و مشتریان زیادی داشت. اما نانوا مردی خسیس بود و همیشه سعی میکرد با کمفروشی، سود بیشتری به دست آورد.
روزی پیرمردی فقیر به نانوایی آمد و یک نان خرید. وقتی نان را وزن کرد، متوجه شد که از همیشه کوچکتر است. با مهربانی به نانوا گفت: «ای مرد، نان تو هر روز کوچکتر میشود، اما قیمتش همان است!»
نانوا با تمسخر جواب داد: «اگر نان بیشتری میخواهی، پول بیشتری بده!»
پیرمرد چیزی نگفت و رفت.
چند روز بعد، مسافری ثروتمند وارد شهر شد و از نانهای نانوا خرید زیادی کرد. نانوا که به طمع افتاده بود، تصمیم گرفت نانهای مانده و بیات را زیر نانهای تازه بگذارد تا همه را بفروشد.
مسافر نانها را با خود برد، اما وقتی آنها را میان همراهانش تقسیم کرد، فهمید بیشترشان بیات و غیرقابلمصرفاند. روز بعد به بازار برگشت و ماجرا را برای مردم تعریف کرد.
از آن روز به بعد، مردم کمکم خرید از نانوایی را کنار گذاشتند و به نانوای دیگری مراجعه کردند.
نانوا که مغازهاش خلوت شده بود، با حسرت به تنور خاموشش نگاه کرد و گفت: «برای چند مشت آرد بیشتر، همه مشتریانم را از دست دادم!»
پیرمرد فقیر که از آنجا میگذشت، گفت: «ای مرد، تو نان مردم را کوچک کردی، اما نمیدانستی که روزی، روزگار سفرهات را کوچک خواهد کرد.»
نتیجه حکایت: سودِ حاصل از بیانصافی موقتی است، اما اعتماد ازدسترفته بهسختی بازمیگردد.
💯
- ۱۵۱
- ۰۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط