شروع پس از پایان
پارت ۱۳
باکوگو اشک در چشمانش حلقه زده بود... او غرورش را در مقابل اوچاکو از دست داده بود.
اوچاکو هنوز سعی داشت عکس را در چشمان باکوگو فرو کند.
باکوگو با خشم گفت:
"به من چه اصلااا؟؟؟ حالا برای چی اصلا اومدی ملاقاتم؟؟؟ برای این که این چیزا رو تو چشمم بکنی؟؟؟ هه اگه فکر کردی که می تونی من رو اونقدر عصبی کنی که حالم بد بشه اشتباه فکر کردی."
اوچاکو با خنده گفت:
"فعلا که مثل بدبختا روی زمین افتادی."
و صدای ضبط شده ایزوکو که داشت قربون صدقه اوچاکو می رفت رو پلی کرد و قلب باکوگو شکست.
باکوگو فکر می کرد که داره به ایزوکو نزدیک میشه... ولی این اشتباه بود... نزدیک ترین فرد نزدیک به ایزوکو اوچاکو بود...
این افکار در ذهن باکوگو تکرار می شدند و باکوگو هم با تکرار این چیز ها بیشتر و بیشتر میلرزید و اشک میریخت. بدنش در آن حال حتی از وقتی که اون همه مشروب را خورده بود سست شده بود.
کاتسوکی دیگر حتی پاهایش یاری اش نمی کردند... او با شانه به زمین خورد و نفس نفس میزد و در آن حال کامل به هوش نبود.
اوچاکو لبخندی بزرگ بر روی صورتش بود.
اوچاکو نسبتا بلند گفت:
"داینامایت؟ چی شده؟ مگه تو انقدر به کسی که بهش قبلا ظلم کردی اهمیت میدی؟ نکنه بهش علاقه داری؟ این خوبه ولی هیچکس نمیتونه جای من رو بگیره... ایزوکو فقط برای منه! مال هیچکس دیگه ای نیست."
باکوگو آرام زمزمه کرد جوری که در حال و هوای خود باشد و کسی نشنود:
"دوستش دارم... به اندازه ای دلم بهش وابستهشده که حتی حیات گل به زمین آنقدر وابسته نیست..."
اوچاکو حرفهایش را شنید و گفت:
"انقدر آروم میگی که معلومه این عشق الکیه برات و یه هوسه!"
باکوگو با داد با آن بدن سستش گفت:
"من مثل تو همه چی برام هموار نبود که انقدر راحت همه کمکم کنند که بهش برسم ولی به تنهایی با مخ زدن بهش برسم!!!! یادترفته برای توجهش لباست رو تنگترکردی تا تحریک بشه؟؟"
ناگهان اوچاکو شک شد که اون متوجه اون کارش شده و عصبی شد، میخواست دست به کاری بزند ولی یکهو صدای بلند کاتسوکی آرام شد... او داشت درد میکشید... درد عشقی که برایش جز دلشکستگی چیزی به ارمغان نیاورد... دیگر نمی توانست حرف بزند... بدنش دیگر آن درد را نمیتوانست تحمل کند و چشمانش بی اختیار بسته شدند و صدایش که داشت با اوچاکو به بحث می پرداخت ارامآرام کم شد و سپس در درجه آخر از حال رفت...
اوچاکو خیالش راحت شد و داد کشید:
"واییی! یک جنازهههه!!!!"
و پرستاران صدا را شنیدند و سریع به نزدش رفتند و متوجه شدند نبض ضعیفی دارد.
آنها به ایزوکو زنگ زدند و خبر دادند که باکوگو در وضع وخیمی است و ایزوکو وسط تدریس به ناچار کلاسش را به دست آیزاوا سپرد.
آیزاوا به ایزوکو گفت:
"نگران نباش... بقیه هم اونجا هستند و مراقبشن. به انقدر عجله نیاز نیست."
ولی این حرف ها بر روی ایزوکو تاثیر نداشت... به او خبر داده بودند که باکوگو در مرز های مرگ است. چگونه می توانست آرام باشد؟؟
ایزوکو با چشمان پر اشکی که تار می دیدند سری به نشانه تایید تکان داد.
#Bakudeku
باکوگو اشک در چشمانش حلقه زده بود... او غرورش را در مقابل اوچاکو از دست داده بود.
اوچاکو هنوز سعی داشت عکس را در چشمان باکوگو فرو کند.
باکوگو با خشم گفت:
"به من چه اصلااا؟؟؟ حالا برای چی اصلا اومدی ملاقاتم؟؟؟ برای این که این چیزا رو تو چشمم بکنی؟؟؟ هه اگه فکر کردی که می تونی من رو اونقدر عصبی کنی که حالم بد بشه اشتباه فکر کردی."
اوچاکو با خنده گفت:
"فعلا که مثل بدبختا روی زمین افتادی."
و صدای ضبط شده ایزوکو که داشت قربون صدقه اوچاکو می رفت رو پلی کرد و قلب باکوگو شکست.
باکوگو فکر می کرد که داره به ایزوکو نزدیک میشه... ولی این اشتباه بود... نزدیک ترین فرد نزدیک به ایزوکو اوچاکو بود...
این افکار در ذهن باکوگو تکرار می شدند و باکوگو هم با تکرار این چیز ها بیشتر و بیشتر میلرزید و اشک میریخت. بدنش در آن حال حتی از وقتی که اون همه مشروب را خورده بود سست شده بود.
کاتسوکی دیگر حتی پاهایش یاری اش نمی کردند... او با شانه به زمین خورد و نفس نفس میزد و در آن حال کامل به هوش نبود.
اوچاکو لبخندی بزرگ بر روی صورتش بود.
اوچاکو نسبتا بلند گفت:
"داینامایت؟ چی شده؟ مگه تو انقدر به کسی که بهش قبلا ظلم کردی اهمیت میدی؟ نکنه بهش علاقه داری؟ این خوبه ولی هیچکس نمیتونه جای من رو بگیره... ایزوکو فقط برای منه! مال هیچکس دیگه ای نیست."
باکوگو آرام زمزمه کرد جوری که در حال و هوای خود باشد و کسی نشنود:
"دوستش دارم... به اندازه ای دلم بهش وابستهشده که حتی حیات گل به زمین آنقدر وابسته نیست..."
اوچاکو حرفهایش را شنید و گفت:
"انقدر آروم میگی که معلومه این عشق الکیه برات و یه هوسه!"
باکوگو با داد با آن بدن سستش گفت:
"من مثل تو همه چی برام هموار نبود که انقدر راحت همه کمکم کنند که بهش برسم ولی به تنهایی با مخ زدن بهش برسم!!!! یادترفته برای توجهش لباست رو تنگترکردی تا تحریک بشه؟؟"
ناگهان اوچاکو شک شد که اون متوجه اون کارش شده و عصبی شد، میخواست دست به کاری بزند ولی یکهو صدای بلند کاتسوکی آرام شد... او داشت درد میکشید... درد عشقی که برایش جز دلشکستگی چیزی به ارمغان نیاورد... دیگر نمی توانست حرف بزند... بدنش دیگر آن درد را نمیتوانست تحمل کند و چشمانش بی اختیار بسته شدند و صدایش که داشت با اوچاکو به بحث می پرداخت ارامآرام کم شد و سپس در درجه آخر از حال رفت...
اوچاکو خیالش راحت شد و داد کشید:
"واییی! یک جنازهههه!!!!"
و پرستاران صدا را شنیدند و سریع به نزدش رفتند و متوجه شدند نبض ضعیفی دارد.
آنها به ایزوکو زنگ زدند و خبر دادند که باکوگو در وضع وخیمی است و ایزوکو وسط تدریس به ناچار کلاسش را به دست آیزاوا سپرد.
آیزاوا به ایزوکو گفت:
"نگران نباش... بقیه هم اونجا هستند و مراقبشن. به انقدر عجله نیاز نیست."
ولی این حرف ها بر روی ایزوکو تاثیر نداشت... به او خبر داده بودند که باکوگو در مرز های مرگ است. چگونه می توانست آرام باشد؟؟
ایزوکو با چشمان پر اشکی که تار می دیدند سری به نشانه تایید تکان داد.
#Bakudeku
- ۱.۴k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط