#Criminal love#

Criminal love
part9
Roz:
اینبار اروم سر تکون دادم که گفت
جی وون: امکان نداره ، این چیزی بو که تو میگفتی و حالا داری اینکارو میکنی؟

+ زندگی غیر قابل پیش بینیه دوست من
از حرص تکخنده ای کرد
.یون جی وون: من ....... من به تو باورم نمیشه
+ من غیر قابل باورم
جی وون: توووووو
دیگه داشت از لحن حرصی به درجه ی جیغ کشیدن می رسید

جی وون: میکشمت🔪🔪🔪
+ نو نو نو نو ، فعلا باید زنده باشم
وبرای نجات از دستش فرار کردم به حموم
جی وون: تو که از اونجا میای بیرون
سر خوش خندیدم که گفت
جی وون: بخند بخند تا گریه کنی
+! ممنون بابت ارزو های خوشبختی ای که برام داری
اینو تقربا با داد گفتم

بعد از دوش ۴۵ دیقه ای که گرفته یه ۲۵ دقیقه فقط درگیر .........موهام بودیم و
حتی وارد بحث انتخاب لباس هم نمیشم
وقتی کارام تموم شد سوریو دیگه رفته بود و ساعت ۸ شی رو نشون میداد
صدای مامان از پشت درو شنیدم

م.رز: دم درن ، من میرم خوش امد گویی تو ام بیا
+ باشه
برای اخرین بار نگاهم تو اینه به خودم افتاد ؛ رنگ لباسم ابیه یخی بود و یقه اش قایقی ، قدش تا زانو هام بود و برخلاف بالا تنه ای که جذب بود پایین تنه اش پفی بود البته نه زیاد فقط در حدی که به زیبایی اش اضافه شه
کفشم پاشنه بلند نقره ای به همراه جواهراتی که باهاش ست بودن و به لباسم میومد بود
موهام رو باز گذاشتم و یکم بهش حالت دادم
زیاد شلوغ نبود استایلم


بعد از برانداز کردن خودم تو اینه رفتم پایین دم در
مامان داشت خوش امد گویی میکرد منم رفتم و سلام کردم
اول با خانم هوانگ و عمو بعدش سوجین که با اون مفصلانه تر بود
+ سلام عشقم
سوجین: سلام « سرتا پا نگاهی انداخت» اوه زنداداشم امشب ترکونده
لبخندی به این حرفش زدم ، حس عجیبی داشت این لقب مثل یه چیز غریب
بعد از اینکه رفت نگاهم افتاد به الهی ای که روبه روم بود
این بود خواستگار من؟ «ضایع بازی در نیار دختر» این چیزی بود که به خودم گفتم
+ سلام
نگاه برانداز کنانی بهم انداخت
_ سلام بچه
«چی؟» نتونستم این سوال رو نپرسم
_ !تفاوت چندانی باهاش نداری
گفت و رفت



پایان پارت ۹🫠🫠🫠🫠🫠
دیدگاه ها (۶)

#پارت_113آقای مافیا ♟🎲سوسن چشم غزه ای به سامیار رفت+ هوی اون...

(کشتار مافیا) «پارت 4ویو سوجین: داخل آشپزخونه شدم خیلی بزرگ ...

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۶۹| مامان ته دیگه ...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_93وارد اتاق که شدیم درو قفل ...

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ⁷ویو جونکوکجونکوک... سکو...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۳۲: مچ‌گیری در بدترین لحظه‌ی ممکنلب‌هایشان...

پارت شانزدهم کوک. رفتم شرکت بیبنم که این دوتا چی میگن ته. وا...

پارت ۳ #تو راز شب های منیصبح روز بعد، سوآ زودتر از همیشه از ...

Part 13

★دوست بچگی...p⁵یکسال از ندیدن نامجون می‌گذشت...اولش خیلی سخت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط