{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

❤️‍🔥 قرار نبود عاشقت بشم

❤️‍🔥 قرار نبود عاشقت بشم

𝑷𝒂𝒓𝒕 4 | چرا باهاش اومدی؟!

صبح روز بعد، لوئیس وارد دانشگاه شد و بدون اینکه حتی یه نگاه به هیونجین بندازه، کنار رها نشست.

هیونجین از اون طرف راهرو نگاهش می‌کرد.

سونگ‌هون: «چرا نمی‌ری باهاش حرف بزنی؟»

هیونجین: «من چرا باید برم؟»

سونگ‌هون: «آره، راست می‌گی. تو که اصلاً دیشب تا ساعت سه صبح آنلاین بودی ببینی پیام می‌ده یا نه! 😂»

هیونجین: «سونگ‌هون، می‌خوای زنده از این دانشگاه بری بیرون؟»

سونگ‌هون: «باشه بابا، عصبانی نشو! عاشق شدی، قبول کن دیگه!»

هیونجین با اخم ازش دور شد.

اما درست همون لحظه، پسری به اسم جِی وارد کلاس شد و مستقیم به طرف لوئیس رفت.

جی: «لوئیس، برای مهمونی جمعه آماده‌ای؟ میام دنبالت.»

لوئیس لبخند زد.

لوئیس: «آره، فقط آدرس رو برام بفرست.»

هیونجین که از کنار میز رد می‌شد، ایستاد.

هیونجین: «مهمونی کدوم مهمونی؟»

لوئیس بدون اینکه نگاهش کنه، جواب داد:

لوئیس: «به تو مربوط نیست.»

هیونجین فکش رو محکم کرد.

جی با لبخند رو به هیونجین گفت:

جی: «تو هم بیا! خوش می‌گذره.»

هیونجین: «نیازی نیست.»

لوئیس بالاخره سرش رو بلند کرد.

لوئیس: «نگران نباش، کسی مجبورت نمی‌کنه با ما خوش بگذرونی!»

هیونجین با عصبانیت از کلاس بیرون رفت.

رها سریع به لوئیس نزدیک شد.

رها: «دختر! این چرا این‌جوری شد؟!»

لوئیس شونه بالا انداخت.

لوئیس: «از کجا بدونم؟ شاید قهوه‌ی امروز صبحش رو نخورده!»

اما ته دلش، از اینکه هیونجین حتی یه بار هم سعی نکرده بود ناراحتیش رو جبران کنه، دلخور بود.

---

جمعه شب...

لوئیس با یه لباس مشکی قشنگ وارد مهمونی شد. موهاش رو مرتب کرده بود و با لبخند به دوستاش سلام می‌کرد.

جی به استقبالش اومد.

جی: «بالاخره اومدی! خیلی قشنگ شدی.»

لوئیس خندید.

لوئیس: «ممنون! تو هم بد نیستی! 😂»

چند دقیقه بعد، موسیقی بلندتر شد و جی دستش رو به طرف لوئیس دراز کرد.

جی: «میای برقصیم؟»

لوئیس دستش رو گرفت.

اما درست وقتی می‌خواستن به وسط جمعیت برن، صدایی از پشت سرشون بلند شد.

«فکر کنم ایشون با من قرار داشته باشه.»

لوئیس برگشت.

هوانگ هیونجین!

با پیراهن مشکی و نگاهی که به‌وضوح عصبانی بود، درست مقابلش ایستاده بود.

لوئیس با ناباوری نگاهش کرد.

لوئیس: «تو اینجا چی کار می‌کنی؟!»

هیونجین نگاه کوتاهی به دست‌های اون و جی انداخت.

هیونجین: «اومدم مطمئن بشم هم‌گروهیمون فردا پروژه رو تحویل می‌ده.»

لوئیس خندید.

لوئیس: «واقعاً؟ با این لباس و این همه زحمت؟ برای پروژه؟!»

جی دست لوئیس رو رها کرد و با تعجب به هیونجین نگاه کرد.

جی: «شما دوتا با هم قرار دارین؟»

هیونجین سریع جواب داد:

هیونجین: «نه!»

لوئیس هم‌زمان گفت:

لوئیس: «مگه دیوونه‌ام؟!»

هر دو به هم نگاه کردن.

جی خنده‌ش گرفت.

جی: «باشه، من می‌رم یه چیزی بخورم. شما دوتا ظاهراً کار مهمی دارین!»

به‌محض اینکه جی دور شد، لوئیس دست‌به‌سینه جلوی هیونجین ایستاد.

لوئیس: «حالا واقعاً بگو چرا اومدی؟»

هیونجین چند لحظه سکوت کرد.

هیونجین: «چون از اینکه دیدم با اون پسره‌ای، خوشم نیومد.»

لوئیس با تعجب پلک زد.

لوئیس: «ببخشید؟!»

هیونجین نگاهش رو دزدید.

هیونجین: «خودمم نمی‌دونم چرا.»

لوئیس برای چند ثانیه چیزی نگفت؛ بعد لبخند شیطونی روی لبش نشست.

لوئیس: «هوانگ هیونجین... نکنه حسودیت شده؟!»

هیونجین به چشم‌هاش نگاه کرد.

هیونجین: «اگه شده باشه چی؟»

لبخند لوئیس همون‌جا محو شد.

قلبش محکم می‌زد.

لوئیس: «تو... داری جدی می‌گی؟»

هیونجین یه قدم نزدیک‌تر شد.

هیونجین: «خودمم هنوز نمی‌دونم، لوئیس. فقط می‌دونم از وقتی تو وارد زندگیم شدی، هیچ‌چیز مثل قبل نیست.»

لوئیس برای اولین بار جوابی نداشت.

اما قبل از اینکه بتونه چیزی بگه، دختری از پشت سر هیونجین صداش زد:

«هیونجین! بالاخره پیدات کردم!»

دختری زیبا با لبخند به طرفشون اومد و بدون معطلی دست هیونجین رو گرفت.

دختر: «دلم برات تنگ شده بود! چرا این چند وقت جواب پیام‌هام رو نمی‌دادی؟»

لوئیس به دست‌های اون دو نگاه کرد.

بعد لبخند کوچیکی زد و یک قدم عقب رفت.

لوئیس: «خب، فکر کنم بهتره برگردم پیش دوستام.»

هیونجین فوراً دست دختر رو رها کرد.

هیونجین: «لوئیس، صبر کن! اون فقط...»

اما لوئیس دیگه به حرفش گوش نمی‌داد.

و هیونجین، برای اولین بار، فهمید چه حسی داره وقتی کسی که تمام مدت بهش فکر می‌کردی، جلوی چشم‌هات ازت دور می‌شه.

ادامه دارد... ❤️‍🔥-
(روزی یدونه پارت بزارم اوکیه؟!!)
دیدگاه ها (۲)

پارت ۴#تو راز شب های منیروز بعد، سوآ و جی‌هون توی کلاس منتظر...

خونه‌ی سه شیطونپارت ۱۲ — لو رفتی رها!جونگکوک از وقتی تهیونگ ...

دوپارتی هیونجین

«مهمان ناخوانده»بارون شدیدی می‌بارید و خیابون‌های شهر تقریبا...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۳۴: گفت‌وگوی مردانه یا میدان جنگ؟همه هنوز ...

𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟒𝟎 (last part)چند ماه بعد...همه‌چیز تغییر ...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۲ زنگ تفریح خورد.فلیکس از کلاس بیرون ...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_21فصل یازدهم | ...

پارت پنجم

قسمت بیست

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط