سناریو ایزانا
پسر بد من 💘
P:::2
♡ ❍ㅤ ⎙ ⌲
ˡᶦᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
Luna──★ ˙ ̟ !!
───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────
دید ا.ت:
اون با بقیه متفاوت بود خیلی... شبیه خودم بود
نمیدونستم چرا داره باهام اینطوری رفتار میکنه ولی در هر حال سرمو بلند کردم و چشمم افتاد به شیرینی مورد علاقه ام که توی پلاستیک توی دستای اون پسر بود
از بچگی عاشق این شیرینی ها بودم
ولی یذره گرون بود و میگفتن نباید تنهایی خورد، من هم که همیشه تنها بودم
با فکر کردن به چیزی که بهم گذشته بود، دوباره غم چشمامو گرفت
دید ایزانا:
دیدم داره به پلاستیک شیرینی دست من نگاه میکنه
با خودم گفتم یعنی قصدش چیه ؟ که دیدم دوباره چشماش غمگین شد بنابراین تحمل نکردم و گفتم:"ناراحت به نظر میای، چیزی شده؟"
تا این جمله رو شنید چشماش برق زد و دوباره به چشمام زل زد
نمیدونم این دختر چشه، ولی جالبه، کنجکاوم راجع بهش بدونم
دید ا.ت:
دوباره غرق در افکارم شدم مثل همیشه
تا اینکه اون پسره اون جمله رو گفت، باورم نمیشد که کسی حالمو پرسیده
اونم یه غریبه
خیلی وقت بود کسی انجامش نداده بود بنابراین گفتم:"هیچی... هیچ اتفاقی نیوفتاده!"
دید ایزانا:
قشنگ معلوم بود داره دروغ میگه
من خودم هروقت حالم بده این رفتار ها رو میکنم
هرچند... کم پیش میاد حالم خوب باشه
یادم افتاد که به پلاستیک شیرینی ها زل زده بود و یادم افتاد که دو تا خریدم
نمیدونم چی شد ولی یهو زدم به فاز مهربونی و گفتم:" شیرینی میخو-"
جمله ناکامل بود که تازه فهمیدم دارم از سر جوگیری چی میگم
چرا باید به یه آدم غریبه شیرینی بدم؟! اونم یه شیرینی گرون قیمت!
دید ا.ت:
با شنیدن این حرف قلبم به تپش افتاد، تا حالا کسی بهم شیرینی تعارف نکرده بود
اونم شیرینی که همیشه دوست داشتم!
ناخواسته چشمام برق زد و با هیجانی که هیچوقت نداشتم گفتم:"اگه میشه، لطف_"
تا به خودم اومدم اون جمله رو با اون حالت گفته بودم اومدم عذرخواهی کنم که دیدم یه از شیرینی هاشو به سمت من دراز کرده
دید ایزانا:
یک لحظه از حالتی که داشت خندم گرفت
اما بعدش فهمیدم از اون مدل آدم هاست که با کوچک ترین چیزی خوشحال میشن و با کوچک ترین محبتی دل میبندن چون هرگز محبتی ندیدن
نیش بازم رو بستم و یکی از شیرینی ها رو به سمتش دراز کردم و گفتم:"بخور."
دیدم بازم به دستم زل زده و برش نمیداره بنابراین آهی کشیدم و گفتم:"اشکال نداره، بخورش، به عنوان هدیه کریسمست به حسابش بیار."
دید ا.ت:
با شنیدن اون جمله قلبم تند تر زد، هدیه کریسمس ؟ اولین هدیه کریسمسم...
دستم رو دراز کردم و با تردید شیرینی رو برداشتم و گفتم:"اما، میشه با هم بخوریم؟ دوست ندارم تنهایی بخورمش..."
دید ایزانا:
وقتی این جمله رو گفت تعجب کردم
اکثر مردم از من دوری میکنن و حالا اون از من میخواد باهاش شیرینی بخورم؟
نتونستم رد کنم
نمیدونم چرا
ولی کشش عجیبی نسبت به این دختر دارم
بنابراین گفتم:"باشه، بیا روی اون نیمکت بشینیم. "
دید ا.ت:
وقتی شنیدم قبول کرد خیلی خوشحال شدم
نمیدونم چرا ولی تا حالا اینقدر خوشحال نشده بودم
اون با من متفاوت رفتار میکرد
هر دو رفتیم روی نیمکتی که گفته بود نشستیم
و شروع کردیم به خوردن شیرینی ها
نتونستم سکوت رو تحمل کنم بنابراین پرسیدم:" میتونم بپرسم اسمتون چیه؟"
دید ایزانا:
به راحتی اسممو ازم پرسید من هم که برام مهم نبود گفتم:"ایزانا، اسم من ایزانا عه"
دید ا.ت:
ایزانا...
ایزانا اسم کسی بود که برای اولین بار با من متفاوت رفتار کرد
گفتم:"اسم من هم ا.ت هست."
دید ایزانا:
با شنیدن اسمش حس عجیبی بهم دست داد
ولی اهمیتی ندادم
ا.ت اسم دختری بود که راجع بهش کنجکاو بودم..
دید ا.ت:
به این ترتیب بهترین کریسمس عمرم گذشت
با پسری به اسم ایزانا
و اولین هدیه کریسمسم یعنی شیرینی مورد علاقم!
برای پارت بعد: 15 لایک
ادامه دارد...
ִֶָ. ..𓂃 ࣪ ִֶָ🪽་༘࿐‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹⋆.˚✮🎧✮˚.⋆˚˖𓍢🌷✧˚.🎀⋆
P:::2
♡ ❍ㅤ ⎙ ⌲
ˡᶦᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
Luna──★ ˙ ̟ !!
───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────
دید ا.ت:
اون با بقیه متفاوت بود خیلی... شبیه خودم بود
نمیدونستم چرا داره باهام اینطوری رفتار میکنه ولی در هر حال سرمو بلند کردم و چشمم افتاد به شیرینی مورد علاقه ام که توی پلاستیک توی دستای اون پسر بود
از بچگی عاشق این شیرینی ها بودم
ولی یذره گرون بود و میگفتن نباید تنهایی خورد، من هم که همیشه تنها بودم
با فکر کردن به چیزی که بهم گذشته بود، دوباره غم چشمامو گرفت
دید ایزانا:
دیدم داره به پلاستیک شیرینی دست من نگاه میکنه
با خودم گفتم یعنی قصدش چیه ؟ که دیدم دوباره چشماش غمگین شد بنابراین تحمل نکردم و گفتم:"ناراحت به نظر میای، چیزی شده؟"
تا این جمله رو شنید چشماش برق زد و دوباره به چشمام زل زد
نمیدونم این دختر چشه، ولی جالبه، کنجکاوم راجع بهش بدونم
دید ا.ت:
دوباره غرق در افکارم شدم مثل همیشه
تا اینکه اون پسره اون جمله رو گفت، باورم نمیشد که کسی حالمو پرسیده
اونم یه غریبه
خیلی وقت بود کسی انجامش نداده بود بنابراین گفتم:"هیچی... هیچ اتفاقی نیوفتاده!"
دید ایزانا:
قشنگ معلوم بود داره دروغ میگه
من خودم هروقت حالم بده این رفتار ها رو میکنم
هرچند... کم پیش میاد حالم خوب باشه
یادم افتاد که به پلاستیک شیرینی ها زل زده بود و یادم افتاد که دو تا خریدم
نمیدونم چی شد ولی یهو زدم به فاز مهربونی و گفتم:" شیرینی میخو-"
جمله ناکامل بود که تازه فهمیدم دارم از سر جوگیری چی میگم
چرا باید به یه آدم غریبه شیرینی بدم؟! اونم یه شیرینی گرون قیمت!
دید ا.ت:
با شنیدن این حرف قلبم به تپش افتاد، تا حالا کسی بهم شیرینی تعارف نکرده بود
اونم شیرینی که همیشه دوست داشتم!
ناخواسته چشمام برق زد و با هیجانی که هیچوقت نداشتم گفتم:"اگه میشه، لطف_"
تا به خودم اومدم اون جمله رو با اون حالت گفته بودم اومدم عذرخواهی کنم که دیدم یه از شیرینی هاشو به سمت من دراز کرده
دید ایزانا:
یک لحظه از حالتی که داشت خندم گرفت
اما بعدش فهمیدم از اون مدل آدم هاست که با کوچک ترین چیزی خوشحال میشن و با کوچک ترین محبتی دل میبندن چون هرگز محبتی ندیدن
نیش بازم رو بستم و یکی از شیرینی ها رو به سمتش دراز کردم و گفتم:"بخور."
دیدم بازم به دستم زل زده و برش نمیداره بنابراین آهی کشیدم و گفتم:"اشکال نداره، بخورش، به عنوان هدیه کریسمست به حسابش بیار."
دید ا.ت:
با شنیدن اون جمله قلبم تند تر زد، هدیه کریسمس ؟ اولین هدیه کریسمسم...
دستم رو دراز کردم و با تردید شیرینی رو برداشتم و گفتم:"اما، میشه با هم بخوریم؟ دوست ندارم تنهایی بخورمش..."
دید ایزانا:
وقتی این جمله رو گفت تعجب کردم
اکثر مردم از من دوری میکنن و حالا اون از من میخواد باهاش شیرینی بخورم؟
نتونستم رد کنم
نمیدونم چرا
ولی کشش عجیبی نسبت به این دختر دارم
بنابراین گفتم:"باشه، بیا روی اون نیمکت بشینیم. "
دید ا.ت:
وقتی شنیدم قبول کرد خیلی خوشحال شدم
نمیدونم چرا ولی تا حالا اینقدر خوشحال نشده بودم
اون با من متفاوت رفتار میکرد
هر دو رفتیم روی نیمکتی که گفته بود نشستیم
و شروع کردیم به خوردن شیرینی ها
نتونستم سکوت رو تحمل کنم بنابراین پرسیدم:" میتونم بپرسم اسمتون چیه؟"
دید ایزانا:
به راحتی اسممو ازم پرسید من هم که برام مهم نبود گفتم:"ایزانا، اسم من ایزانا عه"
دید ا.ت:
ایزانا...
ایزانا اسم کسی بود که برای اولین بار با من متفاوت رفتار کرد
گفتم:"اسم من هم ا.ت هست."
دید ایزانا:
با شنیدن اسمش حس عجیبی بهم دست داد
ولی اهمیتی ندادم
ا.ت اسم دختری بود که راجع بهش کنجکاو بودم..
دید ا.ت:
به این ترتیب بهترین کریسمس عمرم گذشت
با پسری به اسم ایزانا
و اولین هدیه کریسمسم یعنی شیرینی مورد علاقم!
برای پارت بعد: 15 لایک
ادامه دارد...
ִֶָ. ..𓂃 ࣪ ִֶָ🪽་༘࿐‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹⋆.˚✮🎧✮˚.⋆˚˖𓍢🌷✧˚.🎀⋆
- ۱۱.۲k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط