True Love⑦
True Love⑦
آخر هفته
بعدازظهر
بهش گفته بودم امروز به جای مطب برای یک جلسهی درمانی یه کافه ای میریم
ساعت پنج عصر بود که صدای زنگ کافه به صدا دراومد در باز شد و ا/ت با لباسی ساده وارد شد
ا/ت: سلام آقای کیم
تهیونگ: سلام
ا/ت: ببخشید دیر کردم
تهیونگ: نه من هم تازه اومدم بشین
ا/ت: امروز چیکار کنیم؟
تهیونگ: بهت میگم
ا/ت: حقیقتش دوست داشتم یه روز باهم به یه کافه بریم خوشحال شدم که گفتی بیایم
تهیونگ: امروز یه جلسه ی درمانیه مثل بقیه جلسات جلسه ی قرار عاشقانه نیست
ا/ت: میدونم مکانش رو دوست دارم گفتم
تهیونگ: ا/ت
ا/ت: بله
تهیونگ: یه لحظه بهم اعتماد کن چشمات رو ببند
لبخندی زد و چشماش رو بست
به گارسون گفتم کیک رو بیاره
کیک رو گذاشت روی میز شمع رو گذاشتم روی کیک و روشن کردم
تهیونگ: چشمات رو باز کن
ا/ت چشماش رو باز کرد
ا/ت: این برای منه؟
شروع کردم به خوندن
تهیونگ: تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک.....
ا/ت چشماش پر از اشک شد
ا/ت: واییی من خودم فراموش کرده بودم که تولدم هست
تهیونگ: تولد روز مهمی باید برای هرکس باشه و توهم باید برات مهم باشه الان یه آرزو کن و شمع رو فوت کن
دوباره چشماشو بست
و آرزو کرد و شمع رو فوت کرد
تهیونگ: تولدت مبارک
ا/ت: ممنون راستی آقای کیم شما فقط برای من تولد گرفتین یا برای بقیه هم میگیرین
تهیونگ: اگر بگم شما قول میدین نپرسین چرا؟
ا/ت: باشه به هرحال ممنون
تهیونگ: ببخشید من نمیدونم چی دوست داری گفتم تو بگی و من اون رو بهت هدیه بدم
ا/ت: نه ممنون
تهیونگ: باید بگی
ا/ت: خب حالا که اصرار میکنی میگم میشه یه روز باهم بریم دیت(قرار) به عنوان یه بیمار و پزشک نه فقط یه زن و مرد مثلا یه کاپل
من و تو یه روز نقش دوکاپل رو بازی کنیم
تهیونگ: چی؟
ا/ت: فراموشش کن مهم نیست
فکرش رو کردم دیدم ا/ت خودش داره بهم نزدیک میشه پس من چرا باید ردش کنم
تهیونگ: اها باشه باشه
ا/ت: میای؟
تهیونگ: آره فردا کار دارم پس فردا خوبه؟
ا/ت: آره عالیه...
#فیک
#سناریو
#تهیونگ
#عشق_واقعی
آخر هفته
بعدازظهر
بهش گفته بودم امروز به جای مطب برای یک جلسهی درمانی یه کافه ای میریم
ساعت پنج عصر بود که صدای زنگ کافه به صدا دراومد در باز شد و ا/ت با لباسی ساده وارد شد
ا/ت: سلام آقای کیم
تهیونگ: سلام
ا/ت: ببخشید دیر کردم
تهیونگ: نه من هم تازه اومدم بشین
ا/ت: امروز چیکار کنیم؟
تهیونگ: بهت میگم
ا/ت: حقیقتش دوست داشتم یه روز باهم به یه کافه بریم خوشحال شدم که گفتی بیایم
تهیونگ: امروز یه جلسه ی درمانیه مثل بقیه جلسات جلسه ی قرار عاشقانه نیست
ا/ت: میدونم مکانش رو دوست دارم گفتم
تهیونگ: ا/ت
ا/ت: بله
تهیونگ: یه لحظه بهم اعتماد کن چشمات رو ببند
لبخندی زد و چشماش رو بست
به گارسون گفتم کیک رو بیاره
کیک رو گذاشت روی میز شمع رو گذاشتم روی کیک و روشن کردم
تهیونگ: چشمات رو باز کن
ا/ت چشماش رو باز کرد
ا/ت: این برای منه؟
شروع کردم به خوندن
تهیونگ: تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک.....
ا/ت چشماش پر از اشک شد
ا/ت: واییی من خودم فراموش کرده بودم که تولدم هست
تهیونگ: تولد روز مهمی باید برای هرکس باشه و توهم باید برات مهم باشه الان یه آرزو کن و شمع رو فوت کن
دوباره چشماشو بست
و آرزو کرد و شمع رو فوت کرد
تهیونگ: تولدت مبارک
ا/ت: ممنون راستی آقای کیم شما فقط برای من تولد گرفتین یا برای بقیه هم میگیرین
تهیونگ: اگر بگم شما قول میدین نپرسین چرا؟
ا/ت: باشه به هرحال ممنون
تهیونگ: ببخشید من نمیدونم چی دوست داری گفتم تو بگی و من اون رو بهت هدیه بدم
ا/ت: نه ممنون
تهیونگ: باید بگی
ا/ت: خب حالا که اصرار میکنی میگم میشه یه روز باهم بریم دیت(قرار) به عنوان یه بیمار و پزشک نه فقط یه زن و مرد مثلا یه کاپل
من و تو یه روز نقش دوکاپل رو بازی کنیم
تهیونگ: چی؟
ا/ت: فراموشش کن مهم نیست
فکرش رو کردم دیدم ا/ت خودش داره بهم نزدیک میشه پس من چرا باید ردش کنم
تهیونگ: اها باشه باشه
ا/ت: میای؟
تهیونگ: آره فردا کار دارم پس فردا خوبه؟
ا/ت: آره عالیه...
#فیک
#سناریو
#تهیونگ
#عشق_واقعی
- ۴۸۶
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط