𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 81
به مناسبت ۷۰۰ تایی شدنمون زیاد نوشتم براتون
💘💘💘💘💘💘💘💘
لیویا سرش رو به تکیه گاه صندلی چسبونده بود و از ترس چشمهاش رو بسته بود
جونگکوک به خودش اومد و مظطرب سمت لیویا برگشت کمربندش رو باز کرد و صورت لیویا رو بین دستهاش گرفت و سمت خودش برگردوند چشمهاش رو بین اجزای صورتش چرخوند و با لحن ترسیده ای گفت
خوبی ؟؟؟ +
لیویا بغضش ترکید و با گریه سرش رو توی بغل جونگکوک پنهون کرد و با دستهاش کتش رو مشت کرد
_ چرا هرچی جیغ زدم هرچی گفتم مواظب باش نشنیدی
میون هق هق هاش گفت : م... من خیلی .. تر .. سیدم تو حتی نمیشنیدی من چی میگم
جونگکوک چشمهاش رو بست و موهای دختر و نوازش کرد +دیگه نترس من پیشتم باشه؟
با هق هق ادامه داد
جونگکوک اگه بلایی سرت میومد چی؟ -
جونگکوک سر لیویا رو از بغلش بیرون آورد و میون دستهاش گرفت به گوشه پیشونیش نگاه کرد که کمی خراشیده شده بود
لبهاش رو به پیشونیش چسبوند و بوسه عمیقی به پیشانیش زد:
+ ديوونه من به درک حواست به خودت نبود؟ پیشونیت زخم شده با نوک انگشتاش روی زخم دست کشید که لیویا هیسی از درد کشید
+میسوزه؟
_يكم
چرا مراقب نبودی؟ +
_ یه نگاه به ماشین بنداز همینکه زنده ایم خیلیه
نگاهش رو به ماشین داد
کاپوت ماشین کاملا جمع شده بود و چسبیده بودن به تیربرق
الان چجوری تا بیمارستان بریم؟ +
لیویا با دلهره گفت: جاییت درد میکنه؟؟؟
واسه زخم پیشونیت میگم +
_پیشونیم چیزی نشده به خراش سادس فعلا يجوری بریم خونه .
مطمئنی ؟ +
آره -
جونگکوک از ماشین پیاده شد تا تماس بگیره اما انتن نمیداد بلخره داخل اتوبان بودن
درب سمت لیویا رو باز کرد این موقع ظهر جن هم از اینجا رد نمیشه بیا پشت بشین تای ماشنی رد شه بگیم یجوری تا مرکز شهر برسوننمون
لیویا پیاده شد و طبق گفته جونگکوک در پشت ماشین رو باز کرد و نشست جونگکوک هم کنارش سوار شد و نشست
دو تا صندلی راننده و شاگرد رو جلو داد تا فضای کافی داشته باشن
.جونگکوک_
جانم +
لحظه ای جفتشون از این جواب شکه شدن اما لیویا سعی کرد با حفظ خونسردیش ادامه بده : اخه چطوری زدی به تیر برق ؟
داشتیم وسط جاده میرفتیم یهو دستت دور فرمون شل شد ماشین مسیرش تغییر کرد هرچی جیغ زدم نمیشنیدی. حتی واکنشم نمیدادی من واقعا وحشت کرده بودم
جونگکوک که علاقه ای به گفتن حقیقت نداشت گفت : داشت خوابم میبرد حواسم پرت شد
. جونگکوک _
اینبار جونگکوک جواب نداد و در عوض با نگاهش بهش خیره شد
_ اگه تو کنارم باشی از هیچی نمیترسم.. بهت اعتماد دارم در هر شرایطی بهت مطمئنم میدونم از پس همه چیز بر میای قوی ای حتی اگه بگن باید از بین یه گله دایناسور رد شین من بازم بهت اعتماد دارم که میتونی تو از نظر من قوی ترین و پر قدرت ترین آدمی هستی که وجود داره.. بخاطر همین چون کنارمی دیگه از هیچی نمیترسم چون تو نجاتم میدی
جونگکوک حاله ای از اشک دیدش رو تار کرد و در حین کنترل اشکهاش لبخند تلخی میزد. اما لیویا هیچ کنترلی روی اشکهای نمیکرد و با خیال راحت رهاشون میکرد
جونگکوک سرش رو نزدیک برد و با گذاشتن لبهاش روی لبهای لیویا اولین قطره اشکش سر خورد
طعم شوری اشک با شیرینی بوسشون قاطی شده بود لبهاش رو فشرد و بوسه محکمی روش کاشت لحظه ای فاصله کمی گرفت تا نفس بگیرن و دوباره با گذاشتن انگشتهای بلند و باریکش روی گونه و موهای دختر بوسش رو سر گرفت. همزمان با بوسه های عمیق و صدادارش موهاش رو نوازش میکرد
لبهاشون رو فاصله داد و پیشونیش رو به پیشونی دختر چسبوند :
+پس از هیچی نترس چون از این به بعد این آدم از جونش میزنه تا نبازه
_ولی من نمیخوام جونش از بین بره.
اگه برای نجات تو باشه از بین هم میره +
_اون موقع نجاتش فایده ای نداره چون منم از بین میرم
جونگکوک خنده تو گلویی کرد
+دیوونه
لیویا با لحن شوخی گفت : آخ ببخشید داشتی میبوسیدیم اشکام ریخت رو صورت تو
جونگکوک تازه متوجه سوتی عظیمی که داده بود شد و دست پاچه سرجاش نشست و گونه اش رو پاک کرد
لیویا لبخند دردناکی زد و گفت : هرکاری میکنم تا دیگه حالت بد نباشه. هرکاری برای من از خودت نگذر.
+من ارزششو ندارم چون خودم برای یه آدم بی ارزش از خودم گذشتم
لیویا بغض کرد : آدم بی ارزشی که هنوز دوسش داری؟؟
جونگکوک سکوت کرد و به چشمهاش نگاه کرد. با سر انگشتهاش اشک گونه اش رو پاک کرد :
+ حرفمو عوض میکنم.. بخاطر من از خودت نگذر چون نمیخوام بخاطر من حالت بد باشه لیویا در حین گریه خنده ای کرد
_حتی هنوزم انکارش نمیکنی
اینکه ؟ +
اینکه دوسش داری -
جونگکوک تلخندی زد
+به یه آدم مرده حسودی میکنی؟
_ادم مرده ای که تمام توجه تورو گرفتههه ارهه بهش حسودی میکنممم
اروم باش +
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 81
به مناسبت ۷۰۰ تایی شدنمون زیاد نوشتم براتون
💘💘💘💘💘💘💘💘
لیویا سرش رو به تکیه گاه صندلی چسبونده بود و از ترس چشمهاش رو بسته بود
جونگکوک به خودش اومد و مظطرب سمت لیویا برگشت کمربندش رو باز کرد و صورت لیویا رو بین دستهاش گرفت و سمت خودش برگردوند چشمهاش رو بین اجزای صورتش چرخوند و با لحن ترسیده ای گفت
خوبی ؟؟؟ +
لیویا بغضش ترکید و با گریه سرش رو توی بغل جونگکوک پنهون کرد و با دستهاش کتش رو مشت کرد
_ چرا هرچی جیغ زدم هرچی گفتم مواظب باش نشنیدی
میون هق هق هاش گفت : م... من خیلی .. تر .. سیدم تو حتی نمیشنیدی من چی میگم
جونگکوک چشمهاش رو بست و موهای دختر و نوازش کرد +دیگه نترس من پیشتم باشه؟
با هق هق ادامه داد
جونگکوک اگه بلایی سرت میومد چی؟ -
جونگکوک سر لیویا رو از بغلش بیرون آورد و میون دستهاش گرفت به گوشه پیشونیش نگاه کرد که کمی خراشیده شده بود
لبهاش رو به پیشونیش چسبوند و بوسه عمیقی به پیشانیش زد:
+ ديوونه من به درک حواست به خودت نبود؟ پیشونیت زخم شده با نوک انگشتاش روی زخم دست کشید که لیویا هیسی از درد کشید
+میسوزه؟
_يكم
چرا مراقب نبودی؟ +
_ یه نگاه به ماشین بنداز همینکه زنده ایم خیلیه
نگاهش رو به ماشین داد
کاپوت ماشین کاملا جمع شده بود و چسبیده بودن به تیربرق
الان چجوری تا بیمارستان بریم؟ +
لیویا با دلهره گفت: جاییت درد میکنه؟؟؟
واسه زخم پیشونیت میگم +
_پیشونیم چیزی نشده به خراش سادس فعلا يجوری بریم خونه .
مطمئنی ؟ +
آره -
جونگکوک از ماشین پیاده شد تا تماس بگیره اما انتن نمیداد بلخره داخل اتوبان بودن
درب سمت لیویا رو باز کرد این موقع ظهر جن هم از اینجا رد نمیشه بیا پشت بشین تای ماشنی رد شه بگیم یجوری تا مرکز شهر برسوننمون
لیویا پیاده شد و طبق گفته جونگکوک در پشت ماشین رو باز کرد و نشست جونگکوک هم کنارش سوار شد و نشست
دو تا صندلی راننده و شاگرد رو جلو داد تا فضای کافی داشته باشن
.جونگکوک_
جانم +
لحظه ای جفتشون از این جواب شکه شدن اما لیویا سعی کرد با حفظ خونسردیش ادامه بده : اخه چطوری زدی به تیر برق ؟
داشتیم وسط جاده میرفتیم یهو دستت دور فرمون شل شد ماشین مسیرش تغییر کرد هرچی جیغ زدم نمیشنیدی. حتی واکنشم نمیدادی من واقعا وحشت کرده بودم
جونگکوک که علاقه ای به گفتن حقیقت نداشت گفت : داشت خوابم میبرد حواسم پرت شد
. جونگکوک _
اینبار جونگکوک جواب نداد و در عوض با نگاهش بهش خیره شد
_ اگه تو کنارم باشی از هیچی نمیترسم.. بهت اعتماد دارم در هر شرایطی بهت مطمئنم میدونم از پس همه چیز بر میای قوی ای حتی اگه بگن باید از بین یه گله دایناسور رد شین من بازم بهت اعتماد دارم که میتونی تو از نظر من قوی ترین و پر قدرت ترین آدمی هستی که وجود داره.. بخاطر همین چون کنارمی دیگه از هیچی نمیترسم چون تو نجاتم میدی
جونگکوک حاله ای از اشک دیدش رو تار کرد و در حین کنترل اشکهاش لبخند تلخی میزد. اما لیویا هیچ کنترلی روی اشکهای نمیکرد و با خیال راحت رهاشون میکرد
جونگکوک سرش رو نزدیک برد و با گذاشتن لبهاش روی لبهای لیویا اولین قطره اشکش سر خورد
طعم شوری اشک با شیرینی بوسشون قاطی شده بود لبهاش رو فشرد و بوسه محکمی روش کاشت لحظه ای فاصله کمی گرفت تا نفس بگیرن و دوباره با گذاشتن انگشتهای بلند و باریکش روی گونه و موهای دختر بوسش رو سر گرفت. همزمان با بوسه های عمیق و صدادارش موهاش رو نوازش میکرد
لبهاشون رو فاصله داد و پیشونیش رو به پیشونی دختر چسبوند :
+پس از هیچی نترس چون از این به بعد این آدم از جونش میزنه تا نبازه
_ولی من نمیخوام جونش از بین بره.
اگه برای نجات تو باشه از بین هم میره +
_اون موقع نجاتش فایده ای نداره چون منم از بین میرم
جونگکوک خنده تو گلویی کرد
+دیوونه
لیویا با لحن شوخی گفت : آخ ببخشید داشتی میبوسیدیم اشکام ریخت رو صورت تو
جونگکوک تازه متوجه سوتی عظیمی که داده بود شد و دست پاچه سرجاش نشست و گونه اش رو پاک کرد
لیویا لبخند دردناکی زد و گفت : هرکاری میکنم تا دیگه حالت بد نباشه. هرکاری برای من از خودت نگذر.
+من ارزششو ندارم چون خودم برای یه آدم بی ارزش از خودم گذشتم
لیویا بغض کرد : آدم بی ارزشی که هنوز دوسش داری؟؟
جونگکوک سکوت کرد و به چشمهاش نگاه کرد. با سر انگشتهاش اشک گونه اش رو پاک کرد :
+ حرفمو عوض میکنم.. بخاطر من از خودت نگذر چون نمیخوام بخاطر من حالت بد باشه لیویا در حین گریه خنده ای کرد
_حتی هنوزم انکارش نمیکنی
اینکه ؟ +
اینکه دوسش داری -
جونگکوک تلخندی زد
+به یه آدم مرده حسودی میکنی؟
_ادم مرده ای که تمام توجه تورو گرفتههه ارهه بهش حسودی میکنممم
اروم باش +
- ۴۸۴
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط