𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 ۱۰۲
جونگسو؟ چیکار میتونست باهاش داشته باشه؟
کمی دستدست کرد و یک پله بالاتر رفت.
جونگکوک؟ کیه؟ چرا جواب نمیدی؟ +
جونگکوک قیافهی درهمش رو به سمت لیویا برگردوند و با صدای دورگه گفت:
برادرم... +
خون توی رگهاش خشک شد. کاش جواب تلفنش رو نمیداد!
بعد از کمی دودلی، تلفنش رو پاسخ داد.
ابله! +
_ چ.. چی؟
لیویا از دیدن گرفتگی یهویی صورت جونگکوک ترسید و قدمی به جلو برداشت، اما با شل شدن پاهای پسر و نشستن روی پله و صورت خنثیاش، با قدمهای تند به سمتش رفت.
_ جونگکوک؟! چیشده؟ چرا اینجوری شدی؟! جونگکوک؟!
قطرهی اشکی از چشمهاش ریخت که قلب لیویا رو به درد آورد.
_ چیشده؟ جونگکوک، چرا گریه میکنی؟
مادرم... مادرم... +
_ مادرت چی، جونگکوک؟
چشمهاش سرخ شدن و قطرههای اشکش تندتر فرود اومدن.
مرد... +
لیویا شوکه توی جاش ایستاد و دهانش باز موند.
ندیدمش، لیویا! برای آخرین بار ندیدمش.. قرار بود خودمو بهش ثابت کنم. +
اشکهای جونگکوک قلبش رو میفشرد.
لیویا سر جونگکوک رو توی بغلش گرفت و پابهپاش اشک ریخت.
جونگکوک به پیراهن لیویا چنگ میانداخت و صدای گریهاش رو خفه میکرد.
ناگهان بلند شد و بهسرعت داخل خونه رفت.
سوئیچش رو برداشت.
من میرم خونهی پدرم. +
_ جونگکوک، حالت خوب نیست! با راننده برو، جونگکوککک!
جونگکوک توجهی به حرفش نکرد و سوار ماشین شد.
لیویا شروع به جویدن ناخنش کرد و وارد خونه شد. از طرفی، همهی وجودش ناراحت مرگ مادر جونگکوک بود و از طرف دیگه میترسید. زشت بود اگر توی مراسمش شرکت نمیکرد و... میترسید از روبهرو شدن با جونگسو.
گوشهی ذهنش سرزنشش میکرد که چرا توی این موقعیت دردناک نگران خودش بود.
اما مطمئن بود این داستان انتهای خوبی نداره.
کمی توی خونه راه رفت تا استرسش کم بشه.
دو ساعت از رفتن جونگکوک میگذشت.
شمارهی مینی رو گرفت.
مینی: بله، لیویا.
_ هرچی زنگ میزنم، جونگکوک جواب نمیده.
مینی: نگران نباش، من اینجام. یکم حالش خوب نیست. گوشیشم توی ماشینش گذاشته.
_ مینی، میترسم.
مینی: هوفف.. میخوام دلداریات بدم، اما میدونم بیفایدهست. امیدوارم حداقل توی این حالش چیزی نفهمه.
_ بهنظرت خیلی عصبانی میشه؟ آخه... یعنی...
مینی: خودتو گول نزن، لیویا. جفتمون میدونیم واکنش جونگکوک قرار نیست خوب باشه.
_ ولش کن. بهنظرت بد نیست من نیومدم؟
مینی: نمیدونم. کسی هم بهعنوان نامزد یا دوستدختر جونگکوک نمیشناستت که بخوان سراغتو بگیرن.
_ راست میگی. خود جونگکوک چی؟ ناراحت نمیشه؟
مینی: نمیدونم. لیویا، فعلاً میرم. چیزی شد بهت خبر میدم.
_ هوفف.. باشه.
تلفن رو قطع کرد و دوباره به قدم زدنش توی خونه ادامه داد. فکر نبودن جونگکوک به مرز جنون میرسوندش.
توی این مدت بهشدت بهش وابسته شده بود. دوری از اون براش ناممکن بود.
ساعت همینجور مثل برقوباد میگذشت و خبری از جونگکوک نبود.
بعد از چند دقیقه، صدای چرخش کلید توی در خبر از اومدن جونگکوک میداد.
از جاش بلند شد و با باز شدن در، قیافهی درمانده و بیحال جونگکوک رو دید.
در رو که بست، همونجا فرود اومد و به در تکیه داد.
اون قبل مرگش میخواست منو ببینه.. اسممو صدا میزد. پدرم بیشتر از قبل ازم متنفره. حتی نگاهمم نکرد. +
لیویا با سکوت به صورت بیحال و بینی سرخ جونگکوک نگاه میکرد.
بغلش کرد و بوسهای به گونهی خیس جونگکوک زد.
_ میدونم هیچچیزی نمیتونه آرومت کنه، ولی... ولی خودتو نابود نکن، جونگکوک.
جونگکوک خندهی بلندی کرد.
نابود نکنم؟ چیو نابود نکنم؟ مگه چیزی ازم باقی مونده، دختر؟ +
_ اینطوری نگو، جونگکوک.
چطوری نگم؟ ها؟ واقعیتو؟ جز اینه که واقعاً یه آدم لجنیام که بودن یا نبودنم هیچ فرقی نمیکنه؟ +
_ فرق میکنه. برای من فرق میکنه.
تو هم یه روزی پشیمون میشی. +
_ نمیشم.. من هیچوقت از تو پشیمون نمیشم.
جونگکوک روزبهروز بیشتر از جمع فاصله میگرفت و خودش رو توی اتاق تنها حبس میکرد تا کسی رو نبینه. تنها فردی که به خلوت خودش راه میداد، لیویا بود.
این روزها لیویا بیشتر از هر وقت دیگهای عشقش رو ثابت میکرد و جونگکوک هم از خدا ممنون بود بابت فرستادن همچین فرشتهای توی زندگیش.
لیویا توی دردناکترین قسمت از زندگیش تنهاش نذاشت. با دونستن بدترین قسمت از زندگیش و کثافتکاریهاش تنهاش نذاشت. با دیدن کشتن آدمهای دیگه تنهاش نذاشت.
با دونستن اینکه اون به یک فرد روانپریش تبدیل شده، تنهاش نذاشت و با تمام تلاشش اون رو پیش پزشک برد.
جونگکوک دچار دوگانگی شخصیت شده بود. دچار توهم و هزار جور چیز دیگه که علاوه بر خاطرات دردناکش، تقصیر مصرف مواد و قرصهای مختلف بود.
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 ۱۰۲
جونگسو؟ چیکار میتونست باهاش داشته باشه؟
کمی دستدست کرد و یک پله بالاتر رفت.
جونگکوک؟ کیه؟ چرا جواب نمیدی؟ +
جونگکوک قیافهی درهمش رو به سمت لیویا برگردوند و با صدای دورگه گفت:
برادرم... +
خون توی رگهاش خشک شد. کاش جواب تلفنش رو نمیداد!
بعد از کمی دودلی، تلفنش رو پاسخ داد.
ابله! +
_ چ.. چی؟
لیویا از دیدن گرفتگی یهویی صورت جونگکوک ترسید و قدمی به جلو برداشت، اما با شل شدن پاهای پسر و نشستن روی پله و صورت خنثیاش، با قدمهای تند به سمتش رفت.
_ جونگکوک؟! چیشده؟ چرا اینجوری شدی؟! جونگکوک؟!
قطرهی اشکی از چشمهاش ریخت که قلب لیویا رو به درد آورد.
_ چیشده؟ جونگکوک، چرا گریه میکنی؟
مادرم... مادرم... +
_ مادرت چی، جونگکوک؟
چشمهاش سرخ شدن و قطرههای اشکش تندتر فرود اومدن.
مرد... +
لیویا شوکه توی جاش ایستاد و دهانش باز موند.
ندیدمش، لیویا! برای آخرین بار ندیدمش.. قرار بود خودمو بهش ثابت کنم. +
اشکهای جونگکوک قلبش رو میفشرد.
لیویا سر جونگکوک رو توی بغلش گرفت و پابهپاش اشک ریخت.
جونگکوک به پیراهن لیویا چنگ میانداخت و صدای گریهاش رو خفه میکرد.
ناگهان بلند شد و بهسرعت داخل خونه رفت.
سوئیچش رو برداشت.
من میرم خونهی پدرم. +
_ جونگکوک، حالت خوب نیست! با راننده برو، جونگکوککک!
جونگکوک توجهی به حرفش نکرد و سوار ماشین شد.
لیویا شروع به جویدن ناخنش کرد و وارد خونه شد. از طرفی، همهی وجودش ناراحت مرگ مادر جونگکوک بود و از طرف دیگه میترسید. زشت بود اگر توی مراسمش شرکت نمیکرد و... میترسید از روبهرو شدن با جونگسو.
گوشهی ذهنش سرزنشش میکرد که چرا توی این موقعیت دردناک نگران خودش بود.
اما مطمئن بود این داستان انتهای خوبی نداره.
کمی توی خونه راه رفت تا استرسش کم بشه.
دو ساعت از رفتن جونگکوک میگذشت.
شمارهی مینی رو گرفت.
مینی: بله، لیویا.
_ هرچی زنگ میزنم، جونگکوک جواب نمیده.
مینی: نگران نباش، من اینجام. یکم حالش خوب نیست. گوشیشم توی ماشینش گذاشته.
_ مینی، میترسم.
مینی: هوفف.. میخوام دلداریات بدم، اما میدونم بیفایدهست. امیدوارم حداقل توی این حالش چیزی نفهمه.
_ بهنظرت خیلی عصبانی میشه؟ آخه... یعنی...
مینی: خودتو گول نزن، لیویا. جفتمون میدونیم واکنش جونگکوک قرار نیست خوب باشه.
_ ولش کن. بهنظرت بد نیست من نیومدم؟
مینی: نمیدونم. کسی هم بهعنوان نامزد یا دوستدختر جونگکوک نمیشناستت که بخوان سراغتو بگیرن.
_ راست میگی. خود جونگکوک چی؟ ناراحت نمیشه؟
مینی: نمیدونم. لیویا، فعلاً میرم. چیزی شد بهت خبر میدم.
_ هوفف.. باشه.
تلفن رو قطع کرد و دوباره به قدم زدنش توی خونه ادامه داد. فکر نبودن جونگکوک به مرز جنون میرسوندش.
توی این مدت بهشدت بهش وابسته شده بود. دوری از اون براش ناممکن بود.
ساعت همینجور مثل برقوباد میگذشت و خبری از جونگکوک نبود.
بعد از چند دقیقه، صدای چرخش کلید توی در خبر از اومدن جونگکوک میداد.
از جاش بلند شد و با باز شدن در، قیافهی درمانده و بیحال جونگکوک رو دید.
در رو که بست، همونجا فرود اومد و به در تکیه داد.
اون قبل مرگش میخواست منو ببینه.. اسممو صدا میزد. پدرم بیشتر از قبل ازم متنفره. حتی نگاهمم نکرد. +
لیویا با سکوت به صورت بیحال و بینی سرخ جونگکوک نگاه میکرد.
بغلش کرد و بوسهای به گونهی خیس جونگکوک زد.
_ میدونم هیچچیزی نمیتونه آرومت کنه، ولی... ولی خودتو نابود نکن، جونگکوک.
جونگکوک خندهی بلندی کرد.
نابود نکنم؟ چیو نابود نکنم؟ مگه چیزی ازم باقی مونده، دختر؟ +
_ اینطوری نگو، جونگکوک.
چطوری نگم؟ ها؟ واقعیتو؟ جز اینه که واقعاً یه آدم لجنیام که بودن یا نبودنم هیچ فرقی نمیکنه؟ +
_ فرق میکنه. برای من فرق میکنه.
تو هم یه روزی پشیمون میشی. +
_ نمیشم.. من هیچوقت از تو پشیمون نمیشم.
جونگکوک روزبهروز بیشتر از جمع فاصله میگرفت و خودش رو توی اتاق تنها حبس میکرد تا کسی رو نبینه. تنها فردی که به خلوت خودش راه میداد، لیویا بود.
این روزها لیویا بیشتر از هر وقت دیگهای عشقش رو ثابت میکرد و جونگکوک هم از خدا ممنون بود بابت فرستادن همچین فرشتهای توی زندگیش.
لیویا توی دردناکترین قسمت از زندگیش تنهاش نذاشت. با دونستن بدترین قسمت از زندگیش و کثافتکاریهاش تنهاش نذاشت. با دیدن کشتن آدمهای دیگه تنهاش نذاشت.
با دونستن اینکه اون به یک فرد روانپریش تبدیل شده، تنهاش نذاشت و با تمام تلاشش اون رو پیش پزشک برد.
جونگکوک دچار دوگانگی شخصیت شده بود. دچار توهم و هزار جور چیز دیگه که علاوه بر خاطرات دردناکش، تقصیر مصرف مواد و قرصهای مختلف بود.
- ۷۸۲
- ۰۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط