و عجیب سهراب میخواند

هبوط....می‌گفت بدوش من بگذار


دچار گرمی گفتار بود
به این مسافر تنها، که از سیاحت اطراف «طور» می‌آید

و از حرارت «تَکْلْیْم» در تب و تاب است....

چه باید گفت جز اینکه سهراب
برای این غم موزون چه شعرها که سرودند!
ولی هنوز کسی ایستاده زیر درخت.

ولی هنوز سواری است پشت باره شهر
که وزن خواب خوش فتح قادسیه

به دوش پلک تر اوست...
«..تکه های از هشت کتاب مسافر..سهراب سپهری»
دیدگاه ها (۱)

/ سهراب سپهری /دلم گرفته  دلم عجیب گرفته است  و هیچ چیز نه ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط