اعتماد پارت|۱۴۹|
ا/ت
با یادآوری اون زن تو مهمونی ازش جدا شدمو با اخم زل زدم بهش
–اون زنه تو مهمونی کی بود؟
یکم خم شد تا هم قدم بشه
لبخنده کجی زده بود،محض حرص دادن من
–کدوم زنه؟
–منو مسخره میکنی؟
بلند خندید و بغلم کرد
–ولم کن،برای چی داشتی باهاش میخندیدی؟
بوسهای به موهام زد
–فقط یه همکار بود!
–حق نداشتی
کاملا جدی بودم
–ا/ت،اون فقط یه همکار بود که اون لحظه سعی میکردم محترمانه جوابشو بدم،حتی اسمشم یادم نیست
چند ثانیه سکوت شد و بعد..
–نکنه بهم شک داری؟
با آرامش پرسید اما منو اعصبی کرد!
–نه،ندارم..دوست ندارم اینقدر صمیمی باشی با یه زن
–صمیمیتی نبود حسود کوچولو
–اگه من حسودم تو چی هستی؟ وضعیت منو ببین
–من حسوده پرایم
–جدی باش
انگشتشو بین ابروهام گذاشت
–اخم نکن
پاهام درد میکردن
با چهرهای تو هم گفتم:نمیتونم سره پا بمونم
تو بغلش بلندم کرد و برد سمت تخت،منو تو بغلش نشون..
کاملا بی اختیار بغضم شکست
–من..واقعاً از دست خودمم خسته شدم
صورتمو بین دستاش گرفت،فکر کنم این اواخر متوجه اوضاع بدم شده بود
–خوبی؟!
چیزی در جوابش نگفتم و نگرانیش رو میدیدم
–اینا تقصیره تو نیست برای اینه که این چند وقت همه چیزو تنهایی تحمل کردی
–جونگ کوک
چیزی نگفت و منتظر نگام کرد
–یه مدت دور باشیم از هم،لطفاً
اخم کرد
–عمرا.
برای اینکه فکره بدی نکنه دستامو رو صورتش گذاشتم
–من..من حال روحیم خوب نیست،مدام دارم باهات بحث میکنم،لج میکنم..به خودمون آسیب میزنم..من خستم.. هرروز حس میکنم یه نفر داره تیکهای از منو میکَنه..طوری که دیگه چیزی ازم باقی نمونده
با اخم نگام میکرد،راضی نبود..
–اگه دور باشیم خوب میشی؟
ایندفعه من بودم که ساکت شدم..
بغلم کرد.. اینقدر محکم که انگار میخواست تمام ترک های وجودمو کناره هم نگه داره
با لحن جدیای گفت:فقط بیست روز..فقط بیست روز وقت داری،بعد از اونم حتی اگه خوده قبلیت نشی من بازم میخوامت و باید برگردی تو همین بغل!
–اگه بازم مدام گریه کردم..بازم بی دلیل باهات بحث کردم؟
–اون وقت بیشتر بغلت میکنم
سرمو تو گردنش پنهون کردن
–روزایی که از خودت بدت میاد،بیشتر از همیشه مال منی
لبم لرزید
–میترسم یه روز ازم خسته بشی
–بیخود مزخرف فکر نکن،تا همیشه تنها زنی میمونی که قلب و روح من متعلق بهشه!
با یادآوری اون زن تو مهمونی ازش جدا شدمو با اخم زل زدم بهش
–اون زنه تو مهمونی کی بود؟
یکم خم شد تا هم قدم بشه
لبخنده کجی زده بود،محض حرص دادن من
–کدوم زنه؟
–منو مسخره میکنی؟
بلند خندید و بغلم کرد
–ولم کن،برای چی داشتی باهاش میخندیدی؟
بوسهای به موهام زد
–فقط یه همکار بود!
–حق نداشتی
کاملا جدی بودم
–ا/ت،اون فقط یه همکار بود که اون لحظه سعی میکردم محترمانه جوابشو بدم،حتی اسمشم یادم نیست
چند ثانیه سکوت شد و بعد..
–نکنه بهم شک داری؟
با آرامش پرسید اما منو اعصبی کرد!
–نه،ندارم..دوست ندارم اینقدر صمیمی باشی با یه زن
–صمیمیتی نبود حسود کوچولو
–اگه من حسودم تو چی هستی؟ وضعیت منو ببین
–من حسوده پرایم
–جدی باش
انگشتشو بین ابروهام گذاشت
–اخم نکن
پاهام درد میکردن
با چهرهای تو هم گفتم:نمیتونم سره پا بمونم
تو بغلش بلندم کرد و برد سمت تخت،منو تو بغلش نشون..
کاملا بی اختیار بغضم شکست
–من..واقعاً از دست خودمم خسته شدم
صورتمو بین دستاش گرفت،فکر کنم این اواخر متوجه اوضاع بدم شده بود
–خوبی؟!
چیزی در جوابش نگفتم و نگرانیش رو میدیدم
–اینا تقصیره تو نیست برای اینه که این چند وقت همه چیزو تنهایی تحمل کردی
–جونگ کوک
چیزی نگفت و منتظر نگام کرد
–یه مدت دور باشیم از هم،لطفاً
اخم کرد
–عمرا.
برای اینکه فکره بدی نکنه دستامو رو صورتش گذاشتم
–من..من حال روحیم خوب نیست،مدام دارم باهات بحث میکنم،لج میکنم..به خودمون آسیب میزنم..من خستم.. هرروز حس میکنم یه نفر داره تیکهای از منو میکَنه..طوری که دیگه چیزی ازم باقی نمونده
با اخم نگام میکرد،راضی نبود..
–اگه دور باشیم خوب میشی؟
ایندفعه من بودم که ساکت شدم..
بغلم کرد.. اینقدر محکم که انگار میخواست تمام ترک های وجودمو کناره هم نگه داره
با لحن جدیای گفت:فقط بیست روز..فقط بیست روز وقت داری،بعد از اونم حتی اگه خوده قبلیت نشی من بازم میخوامت و باید برگردی تو همین بغل!
–اگه بازم مدام گریه کردم..بازم بی دلیل باهات بحث کردم؟
–اون وقت بیشتر بغلت میکنم
سرمو تو گردنش پنهون کردن
–روزایی که از خودت بدت میاد،بیشتر از همیشه مال منی
لبم لرزید
–میترسم یه روز ازم خسته بشی
–بیخود مزخرف فکر نکن،تا همیشه تنها زنی میمونی که قلب و روح من متعلق بهشه!
- ۱۴.۱k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط