{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part : 12

part : 12
دیوید به من نگاه کرد و با نگرانی گفت
÷ هی .... ببینم حالت خوبه ؟
اشک داخل چشمام حلقه زده بود
کنارم نشست و دستمو گرفت
÷ نگران نباش .
ناگهان صدای جیر جیر در به گوش رسید و مستر بارل وارد شد
آنجلا سریع به سمتش دوید و بغلش کرد . بلند بلند گریه میکرد و مستر رو محکم گرفته بود
& مسترررررر کجا بودی پس چرا نیومدی کمکم
مستر بارل با نگرانی به من نگاه کرد و میخواست به سمتم بیاد
■ مرلین ....
آنجلا دستشو روی پیشونیش گذاشت و با ناز لب زد
& نگران مرلین نباشید حالش خوبه ، اما من احساس میکنم حالم خیلی بده !
با کمک مستر یه گوشه نشست
& واااااای مستر کنارم بمون ... تنهام نزار
هیچ تغییری در وضعیت دیده نمیشد
اطراف تقریبا نیمه تاریک بود و فقط 2 تا شمع کوچیک اینجا رو از تاریکی مطلق نجات میداد
یسری وسایل و جعبه ، حتی آلبوم های عکس و کارتون های بزرگ هر گوشه از انباری قرار گرفته بودن
مستر بارل با چشمای سرد و خوفناک به من خیره شده بود و با حرص به من و دیوید نگاه میکرد
دیوید با یه نیشخند محو و چشمای خمار دستمو گرفته بود
دلیل این رفتارشونو نمیفهمم .... میخوان چی رو ثابت کنن دقیقا ؟؟؟
فکرشو بکنید توی اون هیاهو و جیغ و گریه ، مستر و دیوید رو به روی هم نشسته و با نگاهی که هم دیگه رو با تیر میزدن به هم دیگه خیره شده بودن
بالاخره بعد از چند دقیقه همه جا آروم شد
از پله ها بالا رفتیم و وارد سالن شدیم
دیوید هنوز دستمو گرفته بود ، به دستم نگاه کردم تا بهش بفهمونم که دستمو ول کنه
÷ آم ... معذرت میخوام
+ ممنونم که مواظبم بودی
از دیوید دور میشدم که شنیدم مستر بارل به دیوید گفت
■ مثل اینکه فراموش کردی مرلین نامزد داره .... خودم میتونستم مواظبش باشم و هیچ نیازی به تو نبود ....
دیوید دستشو روی شونه ی مستر گذاشت
دیوید دستشو روی شونه ی مستر گذاشت
÷ بله درسته ؛ اما نامزد مرلین به جای اینکه حواسش به عشقش باشه . از همون اول تا آخر چسبیده بود به آنجلا ! خودتم قبول داری مگه نه ؟
■ به تو ربطی نداره . مثل اینکه یادت رفته تو فقط یه کالسکه ران ساده هستی و م...
دیوید بدون اهمیت به مستر بارل از کنارش رد شد و رفت .
فکر کنم که قراره من تا ابد همینجا بمونم و با این آدما روزگارمو بگذرونم حداقل برای زنده موندن باید تغذیه کنم !
بعضی از خدمتکار ها عمارت رو تمیز میکردن و کورالین که خدمتکار اصلی بود ظروف غذا رو روی میز میچید .
حمایت کنید ... تا جایی که میتونی کامنت بزار لایک فراموش نشه
دیدگاه ها (۲۱)

part : 13. هیچ ترسی درونشون دیده نمیشد و انگار روزی هزار بار...

part : 14 دیوید یه لحظه وایسااسب رو کنترل کرد و به سمتم برگ...

کامنت بزار تا جایی که میتونی

part : 10÷ روز بخیر بانوی من ... بفرمایید داخلدر کالسکه رو ب...

part : 7+ آممممممم ‌.... منپشت کمرمو گرفت و کمکم کرد .. اما ...

◝ تیمــــآرم‌ کــن . . ◟- #ParT_4 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄رو ب...

📸 عکس آخرپارت پنجم: «حقیقتی که هفت سال دیر رسید»اما هنوز یه ...

part : 9پاورچین پاورچین از در فاصله گرفتم و در اتاق اولی رو ...

part : 52chapter : 2من و ویلی کنار هم نشستیم و سه خانم رو به...

Blood contract/رمان مافیایی (تهیونگ)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²³ویو: اتماشین بالاخره جلوی عمارت ...

life like hellp:9چشماشو بست و چند ثانیه هیچ حرفی نزد.فکر کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط