╭─────── 🥀 𓆩♡𓆪 🥀 ───────╮
╭─────── 🥀 𓆩♡𓆪 🥀 ───────╮
𝐓𝐇𝐄 𝐅𝐎𝐑𝐂𝐄𝐃 𝐕𝐎𝐖
پارت سوم | قرار ناخواسته
╰─────── 🥀 𓆩♡𓆪 🥀 ───────╯
*صبح روز بعد، مزون میا*
*میا داشت پارچههای جدیدش رو مرتب میکرد که زنگ در به صدا درآمد. با دیدن مردی که پشت در ایستاده بود، اخم کرد.*
میا: شما اینجا چی کار میکنین؟!
تهیونگ: اومدم ببینم لباس عروس من قراره چه شکلی باشه.
میا: اولاً سلام؛ دوماً هنوز طراحیش نکردم!
تهیونگ: سلام. حالا راضی شدی؟
میا: وای، چقدر خوشبرخوردین شما! 🙄
*تهیونگ وارد مزون شد و نگاهی به طرحهای روی میز انداخت. یکی از طراحیها رو برداشت و چند لحظه بررسی کرد.*
تهیونگ: این کار خودته؟
میا: نه، همسایهمون کشیده آورده گذاشته اینجا!
*تهیونگ نگاهش کرد.*
تهیونگ: همیشه جواب آماده داری؟
میا: برای آدمایی مثل شما، آره.
*تهیونگ طرح رو سر جاش گذاشت.*
تهیونگ: سلیقهات خوبه.
*میا برای لحظهای ساکت شد و بعد با تردید نگاهش کرد.*
میا: ببخشید، شما تب دارین؟!
تهیونگ: چرا؟
میا: چون همین الان ازم تعریف کردین. خواستم مطمئن شم حالتون خوبه!
*تهیونگ خندهی کوتاهی کرد؛ چیزی که حتی رانندهاش هم بهندرت میدید.*
تهیونگ: تا سه روز دیگه طرح اولیه رو آماده کن.
میا: دستور دیگهای ندارین، قربان؟
تهیونگ: چرا. ناهار با من.
میا: من همچین قراری نذاشتم!
تهیونگ: الان گذاشتی.
میا: واقعاً ازتون متنفرم!
*تهیونگ به سمت در رفت و بدون برگشتن جواب داد.*
تهیونگ: فعلاً همینو میگی، خانم طراح.
*در بسته شد و میا با حرص پارچهای رو روی میز انداخت.*
میا: این بشر اعصاب نداره اصلاً؟! 😭
╭──────────────╮
𝐄𝐍𝐃 𝐎𝐅 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟎𝟑
نویسنده: Mia 🍷🎀
@thv.noir
╰──────────────╯
𝐓𝐇𝐄 𝐅𝐎𝐑𝐂𝐄𝐃 𝐕𝐎𝐖
پارت سوم | قرار ناخواسته
╰─────── 🥀 𓆩♡𓆪 🥀 ───────╯
*صبح روز بعد، مزون میا*
*میا داشت پارچههای جدیدش رو مرتب میکرد که زنگ در به صدا درآمد. با دیدن مردی که پشت در ایستاده بود، اخم کرد.*
میا: شما اینجا چی کار میکنین؟!
تهیونگ: اومدم ببینم لباس عروس من قراره چه شکلی باشه.
میا: اولاً سلام؛ دوماً هنوز طراحیش نکردم!
تهیونگ: سلام. حالا راضی شدی؟
میا: وای، چقدر خوشبرخوردین شما! 🙄
*تهیونگ وارد مزون شد و نگاهی به طرحهای روی میز انداخت. یکی از طراحیها رو برداشت و چند لحظه بررسی کرد.*
تهیونگ: این کار خودته؟
میا: نه، همسایهمون کشیده آورده گذاشته اینجا!
*تهیونگ نگاهش کرد.*
تهیونگ: همیشه جواب آماده داری؟
میا: برای آدمایی مثل شما، آره.
*تهیونگ طرح رو سر جاش گذاشت.*
تهیونگ: سلیقهات خوبه.
*میا برای لحظهای ساکت شد و بعد با تردید نگاهش کرد.*
میا: ببخشید، شما تب دارین؟!
تهیونگ: چرا؟
میا: چون همین الان ازم تعریف کردین. خواستم مطمئن شم حالتون خوبه!
*تهیونگ خندهی کوتاهی کرد؛ چیزی که حتی رانندهاش هم بهندرت میدید.*
تهیونگ: تا سه روز دیگه طرح اولیه رو آماده کن.
میا: دستور دیگهای ندارین، قربان؟
تهیونگ: چرا. ناهار با من.
میا: من همچین قراری نذاشتم!
تهیونگ: الان گذاشتی.
میا: واقعاً ازتون متنفرم!
*تهیونگ به سمت در رفت و بدون برگشتن جواب داد.*
تهیونگ: فعلاً همینو میگی، خانم طراح.
*در بسته شد و میا با حرص پارچهای رو روی میز انداخت.*
میا: این بشر اعصاب نداره اصلاً؟! 😭
╭──────────────╮
𝐄𝐍𝐃 𝐎𝐅 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟎𝟑
نویسنده: Mia 🍷🎀
@thv.noir
╰──────────────╯
- ۱۰۲
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط