{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁰.

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁰.
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.



تهیونگ چند ثانیه همون‌طور ساکت موند.

چشم‌هاش هنوز روی نقطه‌ای نامعلوم ثابت بود، اما انگار دیگه چیزی رو نمی‌دید. تمام اون خاطره مثل یه تصویر محو از جلوی ذهنش رد می‌شد و صدای بارون هنوز گوشه‌ی ذهنش می‌پیچید.

بعد آروم سرش رو بالا آورد.

نگاهش روی میا ثابت موند.

چشم‌های عسلی دختر درست روبه‌روش بود، اما این بار هیچ واکنشی توی نگاه تهیونگ دیده نمی‌شد؛ نه خشم، نه ناراحتی، نه حتی تعجب.

فقط... خالی.

میا با نگرانی نگاهش کرد:

_ تهیونگ...

جوابی نداد.

چند ثانیه گذشت تا بالاخره نگاهش از چشم‌های میا پایین اومد و روی دست‌هایی که هنوز توی دستش بودن ثابت موند.

آروم دستش رو پس کشید:

_ دیگه درباره‌ش نپرس.

لحنش آروم بود؛ بیش از حد آروم.

میا دیگه چیزی نگفت.

تهیونگ از جاش بلند شد و چند قدم از تخت فاصله گرفت. پشتش رو به دختر کرد و دستش رو روی پیشونیش کشید.

میا چند ثانیه به پشتش خیره موند. از لحن تهیونگ بیشتر از حرفش چیزی توی دلش سنگینی می‌کرد.
آروم از تخت پایین اومد و نگاهش رو بهش دوخت.

تهیونگ خواست چند قدم دیگه برداره که پاش به لبه‌ی میز وسط اتاق گیر کرد و برای لحظه‌ای تعادلش رو از دست داد. دستش رو روی میز گذاشت تا نیفته. انگار اثرات مستی هنوز توی بدنش بود

میا سریع جلو رفت:

_ تهیونگ!

مرد با اخم صاف ایستاد و دستش رو از روی میز برداشت:

_ خوبم.

میا با تردید نگاهش کرد و با حرص لب زد:

_ معلومه که خوبی... فقط نزدیک بود با صورت بخوری زمین!

تهیونگ نگاه تندی سمتش انداخت:

_ گفتم خوبم.

_ هنوز مستی.

_ نیستم.

میا ابرویی بالا انداخت:

_ پس چرا تلوتلو می‌خوری؟

تهیونگ چیزی نگفت و نگاهش رو ازش گرفت.
میا آهسته نفسش رو بیرون داد و با لحن آروم‌تری گفت:

_ بشین یکم. برات آب میارم، یه چیزم درست می‌کنم بخوری تا حالت بهتر شه.

مرد بلافاصله جواب داد:

_ لازم نیست.

میا قدمی دیگه نزدیک شد:

_ تهیونگ...

_ گفتم لازم نیست.

میا چند لحظه نگاهش کرد و بعد با کمی کلافگی گفت:

_ تو همیشه همین‌طوری‌ای؟ وقتی حالت خوب نیست، به جای اینکه قبول کنی، سعی می‌کنی ثابت کنی هیچیت نیست؟

تهیونگ پوزخند خیلی کمرنگی زد:

_ چرا برات مهمه؟

میا چند ثانیه سکوت کرد:

_ چون به هر حال... تو همسرمی.

تهیونگ چیزی نگفت، فقط نگاهش برای لحظه‌ای روی صورت میا موند.

میا با اشاره به تخت گفت:

_ حالا بشین.

تهیونگ نفس کلافه‌ای کشید:

_ زیادی دستور میدی.

_ و تو زیادی لجبازی!

چند ثانیه به هم خیره موندن.
بالاخره تهیونگ با اخم کوتاهی از کنارش رد شد و روی لبه‌ی تخت نشست.
میا هم بی‌حرف سمت در رفت و از اتاق خارج شد.

ادامه دارد...
شرط: لایک ۹۰ کامنت۴۰
دیدگاه ها (۱۲)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁹. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.اما بالاخره نگاهش...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁸. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.(فلش‌بک __پنج سال...

دردسرهای بچه داری پارت ۲

دوست پسر پرنده ای که دیر میاد خونه پارت ۱۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط