{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آنه

آنه
تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت وقتی روشنی چشمهایت در پشت پرده های مه آلود اندوه، پنهان بود.
با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکیت از تنهایی معصومانه دستهایت.
آیا میدانی که در هجوم درد ها و غم هایت و در گیر و دار ملال آور دوران زندگیت حقیقت زلالی دریاچه نقره ای نهفته بود.


آنه
اکنون آمده ام تا دستهایت را به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی و اینک آن شکفتن و سبز شدن در انتظار توست در انتظار توست.
دیدگاه ها (۱)

مرد به خدا می گه: چرا زن رو زیبا آفریدی؟خدا می گه: واسه اینک...

خخخخخخ

اینم ب عـــشــــــق بابام ک نفسم به نفسش بنده.خدایا اگر پدرم...

لایکم میکنی؟؟؟ دوسم ندالی؟؟

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط