آخرین قصه**

آخرین قصه**

بیا ای بی وفای من

و امشب را فقط امشب

برای خاطر آن لحظه های درد

کنار بستر تاریک من ، شب زنده داری کن

که من امشب برای حرمت عشقی

که ویران شد

برایت قصه ها دارم

تو امشب آخرین اشکم بروی گونه می بینی

و امشب آخرین اندوه من مهمان توست

بیا نامهربان

و امشب را کنار بستر تاریک من شب زنده داری کن

چه شبهایی که من تا صبح برایت گریه می کردم

و اندوهم همیشه میهمان گوشه و سقف اتاقم بود

قلم بر روی کاغذ لغزشی دشوار می پیمود

که من در وصف چشمانت

کلامی سهل بنویسم

درون شعر های من

همیشه نام و یادت بود

درون قصه های من

همیشه قهرمان بودی

ولی امشب کنار عکس های پاره ات آخر

تمام شعرهایم را به آتش می سپارم من

درون قصه هایم ، قهرمانهارا

به خون خواهم کشید آخر

و دیگر شعرهایم بوی خون دارد

ببخش ای خاکی خسته

اگر امشب به میل من

کنارم تا سحر بیدار ماندی

برای آخرین شب هم ز چشمت عذر می خواهم

که امشب میزبان

رنج من گشتی

«خداحافظ»

برای آخرین لحظه «خداحافظ ....!؟»


دیدگاه ها (۱۲)

آخرین شب‌های تابستان استو آخرین شب‌بیداری‌های برگ‌های سبز خی...

هنوز دنبالت می‌گردم، انگار نمی‌خواهم باور کنم این دنیا می‌تو...

~🐰💬 | صحبت‌های پایانی جونگ‌کوک در چهارمین کنسرت لس‌آنج*لسجون...

سلام به همه همراهان عزیز

سلااااااااممممم امروز معرفی کتاب وقتی که از ماه زاده شد رو د...

رهبر شهید

🌕✨ تصویری زیبا از ماه کامل امشب... 🌙😍امشب ماه، کامل‌تر و درخ...

بگذار فصل پاییز بیاید،چرا که درونمان غم های زیادی‌ست و خانه ...

~🐿️💬 | صحبت‌های پایانی هوسوک در چهارمین کنسرت لس‌آنج*لسهوسوک...

گاهی آدم‌ ها تمام عمرشان را کنار کسی می‌گذرانند که سهم حضورش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط