جامعه
جامعه
بیزارم از بی تفاوتها
آنتونیو گرامشی | ترجمه: مهدی فتحی | ویراستار: میرشاهین فاطمی
آنچه رخ میدهد ازاینروی نیست که برخی میخواهند روی بدهد، بلکه بدین خاطر است که تودهی انسانها با میل خویش کنارهگیری میکنند و رخصت فعالیت و کور شدن به گرههایی را میدهند که بعدها تنها شمشیر خواهد توانست آنها را از هم بدرد. اجازهی اشاعهی قوانینی را میدهند که تنها طغیان خواهد توانست آنها را باطل کند و میگذارند انسانهایی بر قدرت سوار شوند که بعدها تنها شورش خواهد توانست آنها را سرنگون کند.
هیچکس از خویش نمیپرسد یا اندکاند کسانی که از خویش میپرسند: اگر من هم وظیفهام را انجام داده بودم، اگر سعی کرده بودم ارزشی به ارادهی خویش بگذارم، آیا آنچه رخداده است روی میداد؟
بیزارم از بیتفاوتها! من نیز چون فریدریش هبل گمان میکنم زیستن به معنای پارتیزان بودن است۱. انسانهای دستتنها و بیگانه با شهر، نمیتوانند وجود داشته باشند. آنکه زنده است نمیتواند بهراستی شهروند باشد و موضعگیری نکند. بیتفاوتی کاهلی است، انگلوارگی است، بیجربزگی است. زندگی نیست و ازاینروست که من از بیتفاوتها بیزارم.
بیتفاوتی وزنه مردهی تاریخ است، گلولهای سربی است برای فرد مبدع و مبتکر؛ و مادهی راکدی که در آن غالب هیجانهای درخشان غرق میشوند. باتلاقی است که شهری کهنه را دربر میگیرد و بهتر از دیوارهای محکم و نیکوتر از سینهی جنگجویان از آن شهر محافظت میکند؛ زیرا در مردابهای غلیظ گلآلود خویش حملهکنندگان را میبلعد و از میان میبرد و دلسرد میکند و گاه نیز ایشان را از اقدام قهرمانانه منصرف میکند.
بیتفاوتی وزنه مردهی تاریخ است
بیتفاوتی، قدرتمندانه در تاریخ عمل میکند. منفعلانه عمل میکند اما عمل میکند. قضا و قدر است و آنچه نمیتوان روی آن حساب کرد. آنچه برنامهها را ویران میکند که طرحهای خوشساخت را واژگون میکند. مادهی زشتی است که علیه شعور طغیان میکند و آن را خفه میکند؛ و اینچنین است آنچه روی میدهد؛ در رهی که روی همه هموار میشود، امکان خیری که یک کنش قهرمانانه (با ارزش جهانشمول آن) میتواند به وجود آورد، دیگر آنقدر ناشی از ابتکار معدود افرادی که عمل میکنند، نیست، بلکه به بیتفاوتی و عدم حضور بسیاری از آنها وابسته است.
تقدیری که به نظر میرسد بر تاریخ مسلط است، هیچ نیست مگر نمودِ وهمیِ این بیتفاوتی و عدم حضور که در سایهی عواملی پخته میشوند، دستهای مسدودی که دام زندگی همگانی را میبافند، دستهایی که هیچ نظارتی آنها را نگاهبانی نمیکند و توده غافل است چون اهمیتی به آن نمیدهد.
تقدیرهای یک عصر، همه دستساز بینشهای باریک و اهداف کوتاهمدت و بلندپروازیها و علائق شخصی گروههای کوچک کنشگرند. ولی تودهی انسانها غافلاند؛ زیرا بدان وقعی نمیگذارند. آنگاه عواملی که دیگر پختهشدهاند سر برمیآورند و دامِ در سایه بافتهشده نیز برای ایفای نقش خویش سر میرسد.
به همین روی به نظر چنین میرسد که تقدیری هست در فرو فکندن همهچیز و همهکس. به نظر میرسد تاریخ هیچ نیست جز یک پدیدهی طبیعی عظیم، یک فوران. یک زمینلرزه که همه قربانی او میشوند. آنکه خواسته و آنکه نخواسته، آنکه میدانسته و آنکه نمیدانسته، آنکه کنشگر بوده و آنکه بیتفاوت؛ و این آخری به خشم میآید و میخواهد خود را از پیامدهای رویداد مبرا کند. میخواهد آشکارا بگوید که او نمیخواسته؛ که او مسئول نبوده. برخی ترحمانگیزانِ ناله میکنند، بقیه با وقاحت دشنام میگویند. ولی هیچکس از خویش نمیپرسد با اندکاند آنان که از خویش میپرسند: اگر من هم وظیفهام را انجام داده بودم، اگر سعی کرده بودم ارزشی به ارادهی خویش بگذارم، به نظر خود، آیا آنچه رخداده است روی میداد؟ ولی هیچکس نیست با اندکاند آنان که از بیتفاوتی خویش ضربهای میخورند و از دیرباوریشان و از آغوش نگشودن برای … و کنش نورزیدنشان با گروههای شهروندانی که دقیقاً برای پرهیز از همان شر میجنگیدند و تکلیف خویش را برای بار آوردن آن خیر به انجام میرساندند.
بیزارم از بی تفاوتها
آنتونیو گرامشی | ترجمه: مهدی فتحی | ویراستار: میرشاهین فاطمی
آنچه رخ میدهد ازاینروی نیست که برخی میخواهند روی بدهد، بلکه بدین خاطر است که تودهی انسانها با میل خویش کنارهگیری میکنند و رخصت فعالیت و کور شدن به گرههایی را میدهند که بعدها تنها شمشیر خواهد توانست آنها را از هم بدرد. اجازهی اشاعهی قوانینی را میدهند که تنها طغیان خواهد توانست آنها را باطل کند و میگذارند انسانهایی بر قدرت سوار شوند که بعدها تنها شورش خواهد توانست آنها را سرنگون کند.
هیچکس از خویش نمیپرسد یا اندکاند کسانی که از خویش میپرسند: اگر من هم وظیفهام را انجام داده بودم، اگر سعی کرده بودم ارزشی به ارادهی خویش بگذارم، آیا آنچه رخداده است روی میداد؟
بیزارم از بیتفاوتها! من نیز چون فریدریش هبل گمان میکنم زیستن به معنای پارتیزان بودن است۱. انسانهای دستتنها و بیگانه با شهر، نمیتوانند وجود داشته باشند. آنکه زنده است نمیتواند بهراستی شهروند باشد و موضعگیری نکند. بیتفاوتی کاهلی است، انگلوارگی است، بیجربزگی است. زندگی نیست و ازاینروست که من از بیتفاوتها بیزارم.
بیتفاوتی وزنه مردهی تاریخ است، گلولهای سربی است برای فرد مبدع و مبتکر؛ و مادهی راکدی که در آن غالب هیجانهای درخشان غرق میشوند. باتلاقی است که شهری کهنه را دربر میگیرد و بهتر از دیوارهای محکم و نیکوتر از سینهی جنگجویان از آن شهر محافظت میکند؛ زیرا در مردابهای غلیظ گلآلود خویش حملهکنندگان را میبلعد و از میان میبرد و دلسرد میکند و گاه نیز ایشان را از اقدام قهرمانانه منصرف میکند.
بیتفاوتی وزنه مردهی تاریخ است
بیتفاوتی، قدرتمندانه در تاریخ عمل میکند. منفعلانه عمل میکند اما عمل میکند. قضا و قدر است و آنچه نمیتوان روی آن حساب کرد. آنچه برنامهها را ویران میکند که طرحهای خوشساخت را واژگون میکند. مادهی زشتی است که علیه شعور طغیان میکند و آن را خفه میکند؛ و اینچنین است آنچه روی میدهد؛ در رهی که روی همه هموار میشود، امکان خیری که یک کنش قهرمانانه (با ارزش جهانشمول آن) میتواند به وجود آورد، دیگر آنقدر ناشی از ابتکار معدود افرادی که عمل میکنند، نیست، بلکه به بیتفاوتی و عدم حضور بسیاری از آنها وابسته است.
تقدیری که به نظر میرسد بر تاریخ مسلط است، هیچ نیست مگر نمودِ وهمیِ این بیتفاوتی و عدم حضور که در سایهی عواملی پخته میشوند، دستهای مسدودی که دام زندگی همگانی را میبافند، دستهایی که هیچ نظارتی آنها را نگاهبانی نمیکند و توده غافل است چون اهمیتی به آن نمیدهد.
تقدیرهای یک عصر، همه دستساز بینشهای باریک و اهداف کوتاهمدت و بلندپروازیها و علائق شخصی گروههای کوچک کنشگرند. ولی تودهی انسانها غافلاند؛ زیرا بدان وقعی نمیگذارند. آنگاه عواملی که دیگر پختهشدهاند سر برمیآورند و دامِ در سایه بافتهشده نیز برای ایفای نقش خویش سر میرسد.
به همین روی به نظر چنین میرسد که تقدیری هست در فرو فکندن همهچیز و همهکس. به نظر میرسد تاریخ هیچ نیست جز یک پدیدهی طبیعی عظیم، یک فوران. یک زمینلرزه که همه قربانی او میشوند. آنکه خواسته و آنکه نخواسته، آنکه میدانسته و آنکه نمیدانسته، آنکه کنشگر بوده و آنکه بیتفاوت؛ و این آخری به خشم میآید و میخواهد خود را از پیامدهای رویداد مبرا کند. میخواهد آشکارا بگوید که او نمیخواسته؛ که او مسئول نبوده. برخی ترحمانگیزانِ ناله میکنند، بقیه با وقاحت دشنام میگویند. ولی هیچکس از خویش نمیپرسد با اندکاند آنان که از خویش میپرسند: اگر من هم وظیفهام را انجام داده بودم، اگر سعی کرده بودم ارزشی به ارادهی خویش بگذارم، به نظر خود، آیا آنچه رخداده است روی میداد؟ ولی هیچکس نیست با اندکاند آنان که از بیتفاوتی خویش ضربهای میخورند و از دیرباوریشان و از آغوش نگشودن برای … و کنش نورزیدنشان با گروههای شهروندانی که دقیقاً برای پرهیز از همان شر میجنگیدند و تکلیف خویش را برای بار آوردن آن خیر به انجام میرساندند.
- ۲۳۷
- ۱۵ دی ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط