{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بازآی که چون برگ خزانم رخ زردی‌‌ است

بازآی که چون برگ خزانم رخ زردی‌‌ است
با یاد تو دم ساز دل من دم سردی‌ است

گر رو به تو آورده‌ام از روی نیازی‌‌ است
ور دردسری می‌دهمت از سر دردی‌ است

از راهروان سفر عشق درین دشت
گلگونه سرشکیست اگر راهنوردی است

در عرصه اندیشه من با که توان گفت
سرگشته چه فریادی و خونین چه نبردی است

غمخوار به جز درد و وفادار به جز درد
جز درد که دانست که این مرد چه مردی است

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بیدرد ندانی که چه دردی است؟

چون جام شفق موج زند خون به دل من
با این همه دور از تو مرا چهره زردی است

مهرداد_اوستا
دیدگاه ها (۲)

...

تنهایی من...شکل فنجان چایی ام ،شده است.کو چک ، غمگین ،کم رن...

...

ضربه خوردیم وشکستیم و نگفتیم چرا؟!ما دهان از گله بستیم و نگف...

بازآی که چون برگ خزانم رخ زردی‌‌ استبا یاد تو دم ساز دل من د...

بازآی که چون برگ خزانم رخ زردی‌‌ استبا یاد تو دم ساز دل من د...

امروز نه آغاز و نه انجام جهان استای بس غم و شادی که پس پرده ...

درود بر شرف دوستان بزرگوارم ایام بسیار خوبی برای شما آرزو می...

این من که از گهواره با من بوداین من که با منتا گور همراه است...

در من کسی پیوسته می گرید

فال امروز جمعه 23 خرداد 93 جمعه 13 ژوئن 2014 فال حافظ فرورد...

خانه حریری، تبریز یاشاسین تبریز یاشاسین آذربایجان شرقی ✌🏻🇮🇷#...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط