بعضی درد ها تا مغز استخوان آدمی را میسوزاند...
بعضی درد ها تا مغز استخوان آدمی را میسوزاند...
درد دارد....
انسان باشی وپر از شعور...
درد دارد...
انسان باشی وپر از درک...
درد دارد انسان باشی وپراز انسانیت..
درد دارد..
وقتی انسانی وحشی تر از یک حیوان بشود..
وتو تنها خاموش را برگزینی...
پس از اَفرینش اَدم خدا گفت به او: نازنینم اَدم....
با تو رازی دارم !.. اندکی پیشتر اَی .. اَدم اَرام و نجیب ، اَمد پیش !!. ... زیر چشمی به خدا می نگریست !.. محو لبخند غم آلود خدا ! .. دلش انگار گریست . نازنینم اَدم!!. ( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید ) !!!.. یاد من باش ... که بس تنهایم !!. بغض آدم ترکید ، .. گونه هایش لرزید !! به خدا گفت : من به اندازه ی .... من به اندازه ی گلهای بهشت .....نه ... به اندازه عرش ..نه ....نه من به اندازه ی تنهاییت ، ای هستی من ، .. دوستدارت هستم !! اَدم ،.. کوله اش را بر داشت خسته و سخت قدم بر می داشت !... راهی ظلمت پر شور زمین .. زیر لبهای خدا باز شنید ،... نازنینم اَدم !... نه به اندازه ی تنهایی من ... نه به اندازه ی عرش... نه به اندازه ی گلهای بهشت !... که به اندازه یک دانه گندم ، تو فقط یادم باش !!!
سکـــــــوت
یعنی اما... یعنی اگر
یعنی هزار و یک دلیل که " دل" می ترسد بلند بگوید
بینِ مرگ و زندگی، جائیستکه من سالهاست، به آن پناه بُردهام!سکوت...
از سكوت!
اي آنكه پيش آينه سرشاري از سكوتحرفي بزن،بگو به من اسراري از سكوت...گفتم سوالهاي مرا پاسخي بدهاما جوابهاي تو، تكراري از سكوتمن آينه ،نگاه نجيب تو آينهاما گرفته آينه زنگاري از سكوت!بيهوده است هر چه كه مي گويم اي غريببين من وتو سد شده ديواري از سكوتاي مرد! اي صداي صداهاي پيش از اينبرتو چه رفته است كه سرشاري ازسكوت؟!با اين همه صداي شكفتن كه در تو هستمي دانم اي عزيز كه بيزاري از سكوت....
آه جز آینه ای کهنه مرا همدم نیست
پیش چشمان خودت اشک بریزی کم نیست یک خود آزاری زیباست که من تنهایم لذتی هست در این زخم که در مرهم نیست اشتیاقی به گشوده شدن این گره نیست ور نه تنهایی من که گره اش محکم نیست من از این فاصله ها هیچ ندارم گله ای هر چه تقدیر نوشتست بیفتد غم نیست لذتی نیست اگر درد نباشد جانم هیچ شوری بهتر از شور پس از ماتم نیست بی سبب درد که هم قافیه با مرد نشد آدم بی غم و بی درد بدان آدم نیست تو نبین ساکت و ارام نشستم کنجی درد نا گفته زیاد است ولی محرم نیست
زلال که باشی سنگهای کف رودخانه ات را میبینند
برمیدارند و درست نشانه میروند سوی خودت ....... این است رسم دنیا -
دلم تنگ است ...پرواز ميخواهم؛تا كجايش را نميدانم؟
از زمین بيزارم ...خدایا... آغوشت را امشب به من می دهی ؟ برایِ گفتن!چیزی ندارم اما برای ِ شنفتن ِ حرفهایِ تو گوش بسیار . . می شود من بغض کنم تو بگویی : مگر خدایت نباشد که تو اینگونه بغض کنی . . می شود من بگویم خدایا ؟ تو بگویی : جانِ دلم . . می شود بیایی ؟ تــــمــــنــــا می کنم . .
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تراخبر از سرزنش خوار جفا نیست تراما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترابا اسیر غم خود رحم چرا نیست تراجان من سنگدلی دل به تو دادن غلط استرفتن اولاست ز کوی تو ستادن غلط استتو نه آنی که غم عاشق زارت باشمدگری جز تو مرا این همه آزار نکردآنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکردبشنو پند و مکن قصد دل آزرده خویشورنه بسیار پشیمان شوی از کرده ی خویش
خدایا یه کاری بکن ...برای کودکی که از گرسنگی تلف شدبرای آرزوهایی که ناخواسته دفن شدبرای هوس هایی که به نام عشق ثبت شدبرای اشک هایی که به ناحق ریخته شدبرای صداهایی که در سکوت خلق شدبرای چشم هایی که چشم به درگاهت خشک شدبرای انسانی که بی گناه کشته شد
خدایا ...بیا ...من نشونت میدم انسان هایی را که عشقشان همانند لباس روزانه عوض می شودقلبشان تهی ست چیزی از عشق نمی داننددر سرزمین من عشق مردهدر سرزمین من انسانیت بیگانه ترین واژه استدر سرزمین من شعر حافظ در دست کودکان برای فروش می چرخددر سرزمین من گدایان ثروتمند تریننددر سرزمین من با نامت برای خود آوازه ها دارنددر سرزمین من انگشت شمارندآن هایی که تو را خوب می شناسند
خدایا ...تو چه می کشی از دست این مردم !!
برای خودت زندگی کن کسی که تورادوست داشته باشدبا تو "می ماند"برای داشتنت "می جنگد"اما اگر دوستت نداشته باشد با هر بهانه ای میــــــــرود..
چند وقتیه انگار قسمت نیست
چیزی بگم... خیلی دلم ریشه
هی با خودم می گم
یه کم تحمل کن درست می شه
حالم رو این روزا که می پرسن
میگم خودم خوبم... دلم خوبه
آدم بدون شعر یه سنگه
برنوی بی باروت یه چوبه
از عشق می ترسم تو این روزا
عشقی که اول آخرش سوزه
باید سیاوش باشی تا رد شی
اسبت که چوبی باشه می سوزه
من واسه چیزا
درد دارد....
انسان باشی وپر از شعور...
درد دارد...
انسان باشی وپر از درک...
درد دارد انسان باشی وپراز انسانیت..
درد دارد..
وقتی انسانی وحشی تر از یک حیوان بشود..
وتو تنها خاموش را برگزینی...
پس از اَفرینش اَدم خدا گفت به او: نازنینم اَدم....
با تو رازی دارم !.. اندکی پیشتر اَی .. اَدم اَرام و نجیب ، اَمد پیش !!. ... زیر چشمی به خدا می نگریست !.. محو لبخند غم آلود خدا ! .. دلش انگار گریست . نازنینم اَدم!!. ( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید ) !!!.. یاد من باش ... که بس تنهایم !!. بغض آدم ترکید ، .. گونه هایش لرزید !! به خدا گفت : من به اندازه ی .... من به اندازه ی گلهای بهشت .....نه ... به اندازه عرش ..نه ....نه من به اندازه ی تنهاییت ، ای هستی من ، .. دوستدارت هستم !! اَدم ،.. کوله اش را بر داشت خسته و سخت قدم بر می داشت !... راهی ظلمت پر شور زمین .. زیر لبهای خدا باز شنید ،... نازنینم اَدم !... نه به اندازه ی تنهایی من ... نه به اندازه ی عرش... نه به اندازه ی گلهای بهشت !... که به اندازه یک دانه گندم ، تو فقط یادم باش !!!
سکـــــــوت
یعنی اما... یعنی اگر
یعنی هزار و یک دلیل که " دل" می ترسد بلند بگوید
بینِ مرگ و زندگی، جائیستکه من سالهاست، به آن پناه بُردهام!سکوت...
از سكوت!
اي آنكه پيش آينه سرشاري از سكوتحرفي بزن،بگو به من اسراري از سكوت...گفتم سوالهاي مرا پاسخي بدهاما جوابهاي تو، تكراري از سكوتمن آينه ،نگاه نجيب تو آينهاما گرفته آينه زنگاري از سكوت!بيهوده است هر چه كه مي گويم اي غريببين من وتو سد شده ديواري از سكوتاي مرد! اي صداي صداهاي پيش از اينبرتو چه رفته است كه سرشاري ازسكوت؟!با اين همه صداي شكفتن كه در تو هستمي دانم اي عزيز كه بيزاري از سكوت....
آه جز آینه ای کهنه مرا همدم نیست
پیش چشمان خودت اشک بریزی کم نیست یک خود آزاری زیباست که من تنهایم لذتی هست در این زخم که در مرهم نیست اشتیاقی به گشوده شدن این گره نیست ور نه تنهایی من که گره اش محکم نیست من از این فاصله ها هیچ ندارم گله ای هر چه تقدیر نوشتست بیفتد غم نیست لذتی نیست اگر درد نباشد جانم هیچ شوری بهتر از شور پس از ماتم نیست بی سبب درد که هم قافیه با مرد نشد آدم بی غم و بی درد بدان آدم نیست تو نبین ساکت و ارام نشستم کنجی درد نا گفته زیاد است ولی محرم نیست
زلال که باشی سنگهای کف رودخانه ات را میبینند
برمیدارند و درست نشانه میروند سوی خودت ....... این است رسم دنیا -
دلم تنگ است ...پرواز ميخواهم؛تا كجايش را نميدانم؟
از زمین بيزارم ...خدایا... آغوشت را امشب به من می دهی ؟ برایِ گفتن!چیزی ندارم اما برای ِ شنفتن ِ حرفهایِ تو گوش بسیار . . می شود من بغض کنم تو بگویی : مگر خدایت نباشد که تو اینگونه بغض کنی . . می شود من بگویم خدایا ؟ تو بگویی : جانِ دلم . . می شود بیایی ؟ تــــمــــنــــا می کنم . .
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تراخبر از سرزنش خوار جفا نیست تراما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترابا اسیر غم خود رحم چرا نیست تراجان من سنگدلی دل به تو دادن غلط استرفتن اولاست ز کوی تو ستادن غلط استتو نه آنی که غم عاشق زارت باشمدگری جز تو مرا این همه آزار نکردآنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکردبشنو پند و مکن قصد دل آزرده خویشورنه بسیار پشیمان شوی از کرده ی خویش
خدایا یه کاری بکن ...برای کودکی که از گرسنگی تلف شدبرای آرزوهایی که ناخواسته دفن شدبرای هوس هایی که به نام عشق ثبت شدبرای اشک هایی که به ناحق ریخته شدبرای صداهایی که در سکوت خلق شدبرای چشم هایی که چشم به درگاهت خشک شدبرای انسانی که بی گناه کشته شد
خدایا ...بیا ...من نشونت میدم انسان هایی را که عشقشان همانند لباس روزانه عوض می شودقلبشان تهی ست چیزی از عشق نمی داننددر سرزمین من عشق مردهدر سرزمین من انسانیت بیگانه ترین واژه استدر سرزمین من شعر حافظ در دست کودکان برای فروش می چرخددر سرزمین من گدایان ثروتمند تریننددر سرزمین من با نامت برای خود آوازه ها دارنددر سرزمین من انگشت شمارندآن هایی که تو را خوب می شناسند
خدایا ...تو چه می کشی از دست این مردم !!
برای خودت زندگی کن کسی که تورادوست داشته باشدبا تو "می ماند"برای داشتنت "می جنگد"اما اگر دوستت نداشته باشد با هر بهانه ای میــــــــرود..
چند وقتیه انگار قسمت نیست
چیزی بگم... خیلی دلم ریشه
هی با خودم می گم
یه کم تحمل کن درست می شه
حالم رو این روزا که می پرسن
میگم خودم خوبم... دلم خوبه
آدم بدون شعر یه سنگه
برنوی بی باروت یه چوبه
از عشق می ترسم تو این روزا
عشقی که اول آخرش سوزه
باید سیاوش باشی تا رد شی
اسبت که چوبی باشه می سوزه
من واسه چیزا
- ۵۶۵
- ۲۴ آبان ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط