رمان انیمه ای هنوز نه چپتر ۳۸
:《قرار نیست جواب سلام منو بدین؟😐》
تانجیرو: 《سلام.》
نزوکو: 《هوی! تو حتی نمی دونی اون کیه، چرا بهش سلام می کنی؟》
تانجیرو : 《سلام سلامتی میاره😀》
اینوسکه از روی یکی از اون درخت ها داد می زنه: 《هوی زنیکه بیا بجنگیم!》
اون هم یه بشکن می زنه و اینوسکه پرت میشه پایین🌚✨
آئویی و سوتاکو میرن سمتش تا ببینن خوبه حالش یا نه✨
:《 امشب ماه زیبا نیست؟》
کانائو:《 چی؟!》
شینوبو: 《الان گفت دوستمون داره یا چی؟》
گیو:《 چی؟!》
شینوبو:[لعنتی! بلند فکر کردم...]
شینوبو:《 خب ، وقتی کسی میپرسه امشب ماه زیبا نیست منظورش اینه که به اون فرد علاقه داره....》
گیو:[تمام این مدت اشتباه می کردم... اشتباه بزرگی کردم...]
شینوبو:《 نمی دونستی؟》
گیو:《مطمئن نیستم... شاید؟!》
شینوبو: 《ببخشید_____》
: 《می دونم چی میخوای بگی شینوبو کوچو 😗
خب حالا خودم رو معرفی میکنم : اهم اهم، من سایو ، الهه ی تناسخ سابق هستم😶》
میتسوری: 《سابق؟》
سایو: 《طی یه سری اتفاقات از دربار الهی اخراج شدم ، پس... بگذریم اصلا😐🗿✨》
اوبانای: 《تو اونو میشناسی؟》
میتسوری:《نه ولی خیلی برام آشناست...》
آئویی: 《بچه ها صدامو می شنوید؟! فکر کنم این همون کسی عه که دنبالش بودیم👁👄👁》
سوتاکو:《 مطمئنی؟ تو گفتی اون یه روح عه...》
آئویی: 《نه اون درواقع یه خدا یا الهه بود که توی مجله های آنلاین ، جوون تر ها ازش به عنوان روح نام بردن . اینجا یه معبد عه ، توی معابد روحی وجود نداره😐✨》
سایو: 《درواقع وجود داره ، و من الان فقط یه روحم 😐 دیگه الهه نیستم🗿✨》
آئویی:《به جز شما روح دیگه ای هم هست؟》
سایو:《 نمی دونم تا حالا این اطراف رو نگشتم ، منتظر شماها بودم🤡》
شینوبو:《اوه ، میشه بدونم چرا دنبال ما بودین؟》
کانائو: 《قراره بمیریم؟》
آئویی:《 فکر نکنم هااا¡¿》
سانمی:《 شماها چطوری صدای همدیگه رو میشنوین اصلا؟》
کانائه: 《عزیزم تو هم داری میشنوی😐》
شینوبو:《 نه_چان! کجایی؟》
سوتاکو: 《گیو؟ 》
گیو: 《من پیش شین__ کوچو سان ام.》
شینوبو:《 اوه خدای من! چرا انقدر رسمی؟ بگو شینوبو. بگو ،بگو😶》
کانائه:《 نگران من نباش ، تو به فکر خودت باش😐💢》
اوبانای: 《تو دقیقا کی هستی خانم الهه ی سابق؟ ها؟》
سایو: 《خب...____》
سانمی: 《حس می کنم مهربون تر شدی🌚✨》
میتسوری: 《منم همینطور✨》
اوبانای: 《چی__ کی؟ من؟ 》
تانجیرو:《 امممم ، ببخشید میام وسط بحثتون ولی کسی این اطراف نیست؟》
آئویی:《 کدوم اطراف؟》
نزوکو: 《سمت ما😐》
آئویی: 《چرا؟》
تانجیرو: 《خب راستش زنیتسو غش کرده🗿💔》
اوبانای: 《الان جدی که نیستی؟ مرتیکه الان چه وقت مردن عه؟》
نزوکو: 《نمرده که_😐》
میتسوری:《 این درخت ها نمیزارن بیایم پیش شما ها...》
تانجیرو: 《خودم کولش می کنم نگران نباشید دیگه.》
اوبانای:《 نگران نبودیم که😐》
سایو: 《درختی دیگه وجود نداره ، فرستادمشون برن😁》
کانائو میره جلو تر ، جایی که فکر میکرد درخت ها اونجا بودن و جیزی نمیبینه ...🗿✨👌
کانائو: 《درست میگه ، درخت ها رفتن ...》
انقدر مه غلیظ بود عه که همه فکر می کردن درخت ها هنوز اونجان ، اما سایو همه ی اونا رو به داخل زمین برگردوند...🌚✨
بعد همشون باهم میرن سمت بزرگ ترین درخت اونجا ، همون درختی که از توش خرگوش های عجیب و رنگی رنگی در اومدن...😶✨
شینوبو میره پیش میتسوری تا مطمئن شه سالم عه...
شینوبو:《 میتسوری حالت خوبه؟》
اوبانای: 》نگران نباش حالش خوبه ، من مراقبش بودم.》
سانمی: 《جدی یه خبری هس___》
اوبانای در دهن سانمی رو سریع میگیره و نمیزاره حرفش رو کامل کنه و میبیرش اونور تر🌚✨
سوتاکو: 《ای خدا! برادر طفلکی و کوچولوی من! حتما خیلی ترسیدی؟😶✨》
سوتاکو میره سمت گیو و دوتا دست هاشو توی دستش میگیره😂💖
گیو:《 نه_چان من نمی ترسم ، و درضمن من دیگه کوچولو نیستم...》
شینوبو : 《به نظر من که هستی🌚✨》
کانائه: 《گیو_کون تو هر چقدر هم بزرگ بشی باز هم برای سوتاکو یه بچه ای😂✨》
سانمی: 《نِف__ هوففف قدر خواهرت رو بدون...》
سانمی اومد تا به گیو فحش بده ولی یادش افتاد که کانائه اونجاست ، برای همین فحش نداد بهش😂🌚✨
کانائو:《 فکر کنم از بحث اصلی دور شدیم...》
میتسوری: 《اوه. درسته! قرار بود به ما بگی چرا منتظر ما بودی؟!》
شینوبو: 《میشه بگی چرا؟》
سایو: 《بالاخره حرفاتون تموم شد😐》
اینوسکه:《 بیا بِجَ____》
آئویی دهنش رو گرفت و گفت: 《گراز هیس شو ، میگین لطفا؟》
سایو: 《خب ، فکر می کنید چرا کل اعضای سپاه شیطان کش باید یه جا جمع بشن؟》
همه:《 چی؟!》
ادامه دارد...
چقدر دوست دارم همه رو بزنم🗿🎀✊️
راستی اومدن پارت جدید رو بهتون تبریک میگم😂🎀👀✨️
تانجیرو: 《سلام.》
نزوکو: 《هوی! تو حتی نمی دونی اون کیه، چرا بهش سلام می کنی؟》
تانجیرو : 《سلام سلامتی میاره😀》
اینوسکه از روی یکی از اون درخت ها داد می زنه: 《هوی زنیکه بیا بجنگیم!》
اون هم یه بشکن می زنه و اینوسکه پرت میشه پایین🌚✨
آئویی و سوتاکو میرن سمتش تا ببینن خوبه حالش یا نه✨
:《 امشب ماه زیبا نیست؟》
کانائو:《 چی؟!》
شینوبو: 《الان گفت دوستمون داره یا چی؟》
گیو:《 چی؟!》
شینوبو:[لعنتی! بلند فکر کردم...]
شینوبو:《 خب ، وقتی کسی میپرسه امشب ماه زیبا نیست منظورش اینه که به اون فرد علاقه داره....》
گیو:[تمام این مدت اشتباه می کردم... اشتباه بزرگی کردم...]
شینوبو:《 نمی دونستی؟》
گیو:《مطمئن نیستم... شاید؟!》
شینوبو: 《ببخشید_____》
: 《می دونم چی میخوای بگی شینوبو کوچو 😗
خب حالا خودم رو معرفی میکنم : اهم اهم، من سایو ، الهه ی تناسخ سابق هستم😶》
میتسوری: 《سابق؟》
سایو: 《طی یه سری اتفاقات از دربار الهی اخراج شدم ، پس... بگذریم اصلا😐🗿✨》
اوبانای: 《تو اونو میشناسی؟》
میتسوری:《نه ولی خیلی برام آشناست...》
آئویی: 《بچه ها صدامو می شنوید؟! فکر کنم این همون کسی عه که دنبالش بودیم👁👄👁》
سوتاکو:《 مطمئنی؟ تو گفتی اون یه روح عه...》
آئویی: 《نه اون درواقع یه خدا یا الهه بود که توی مجله های آنلاین ، جوون تر ها ازش به عنوان روح نام بردن . اینجا یه معبد عه ، توی معابد روحی وجود نداره😐✨》
سایو: 《درواقع وجود داره ، و من الان فقط یه روحم 😐 دیگه الهه نیستم🗿✨》
آئویی:《به جز شما روح دیگه ای هم هست؟》
سایو:《 نمی دونم تا حالا این اطراف رو نگشتم ، منتظر شماها بودم🤡》
شینوبو:《اوه ، میشه بدونم چرا دنبال ما بودین؟》
کانائو: 《قراره بمیریم؟》
آئویی:《 فکر نکنم هااا¡¿》
سانمی:《 شماها چطوری صدای همدیگه رو میشنوین اصلا؟》
کانائه: 《عزیزم تو هم داری میشنوی😐》
شینوبو:《 نه_چان! کجایی؟》
سوتاکو: 《گیو؟ 》
گیو: 《من پیش شین__ کوچو سان ام.》
شینوبو:《 اوه خدای من! چرا انقدر رسمی؟ بگو شینوبو. بگو ،بگو😶》
کانائه:《 نگران من نباش ، تو به فکر خودت باش😐💢》
اوبانای: 《تو دقیقا کی هستی خانم الهه ی سابق؟ ها؟》
سایو: 《خب...____》
سانمی: 《حس می کنم مهربون تر شدی🌚✨》
میتسوری: 《منم همینطور✨》
اوبانای: 《چی__ کی؟ من؟ 》
تانجیرو:《 امممم ، ببخشید میام وسط بحثتون ولی کسی این اطراف نیست؟》
آئویی:《 کدوم اطراف؟》
نزوکو: 《سمت ما😐》
آئویی: 《چرا؟》
تانجیرو: 《خب راستش زنیتسو غش کرده🗿💔》
اوبانای: 《الان جدی که نیستی؟ مرتیکه الان چه وقت مردن عه؟》
نزوکو: 《نمرده که_😐》
میتسوری:《 این درخت ها نمیزارن بیایم پیش شما ها...》
تانجیرو: 《خودم کولش می کنم نگران نباشید دیگه.》
اوبانای:《 نگران نبودیم که😐》
سایو: 《درختی دیگه وجود نداره ، فرستادمشون برن😁》
کانائو میره جلو تر ، جایی که فکر میکرد درخت ها اونجا بودن و جیزی نمیبینه ...🗿✨👌
کانائو: 《درست میگه ، درخت ها رفتن ...》
انقدر مه غلیظ بود عه که همه فکر می کردن درخت ها هنوز اونجان ، اما سایو همه ی اونا رو به داخل زمین برگردوند...🌚✨
بعد همشون باهم میرن سمت بزرگ ترین درخت اونجا ، همون درختی که از توش خرگوش های عجیب و رنگی رنگی در اومدن...😶✨
شینوبو میره پیش میتسوری تا مطمئن شه سالم عه...
شینوبو:《 میتسوری حالت خوبه؟》
اوبانای: 》نگران نباش حالش خوبه ، من مراقبش بودم.》
سانمی: 《جدی یه خبری هس___》
اوبانای در دهن سانمی رو سریع میگیره و نمیزاره حرفش رو کامل کنه و میبیرش اونور تر🌚✨
سوتاکو: 《ای خدا! برادر طفلکی و کوچولوی من! حتما خیلی ترسیدی؟😶✨》
سوتاکو میره سمت گیو و دوتا دست هاشو توی دستش میگیره😂💖
گیو:《 نه_چان من نمی ترسم ، و درضمن من دیگه کوچولو نیستم...》
شینوبو : 《به نظر من که هستی🌚✨》
کانائه: 《گیو_کون تو هر چقدر هم بزرگ بشی باز هم برای سوتاکو یه بچه ای😂✨》
سانمی: 《نِف__ هوففف قدر خواهرت رو بدون...》
سانمی اومد تا به گیو فحش بده ولی یادش افتاد که کانائه اونجاست ، برای همین فحش نداد بهش😂🌚✨
کانائو:《 فکر کنم از بحث اصلی دور شدیم...》
میتسوری: 《اوه. درسته! قرار بود به ما بگی چرا منتظر ما بودی؟!》
شینوبو: 《میشه بگی چرا؟》
سایو: 《بالاخره حرفاتون تموم شد😐》
اینوسکه:《 بیا بِجَ____》
آئویی دهنش رو گرفت و گفت: 《گراز هیس شو ، میگین لطفا؟》
سایو: 《خب ، فکر می کنید چرا کل اعضای سپاه شیطان کش باید یه جا جمع بشن؟》
همه:《 چی؟!》
ادامه دارد...
چقدر دوست دارم همه رو بزنم🗿🎀✊️
راستی اومدن پارت جدید رو بهتون تبریک میگم😂🎀👀✨️
- ۱۲.۹k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط