به یاد لعل تو و چشم مست میگونت

به یاد لعل تو و چشم مست میگونت
ز جام غم می لعلی که می‌خورم خون است

ز مشرق سر کو آفتاب طلعت تو
اگر طلوع کند طالعم همایون است


حافظ
دیدگاه ها (۲)

صوفی بیا که آینه صافیست جام راتا بنگری صفای می لعل فام راراز...

هر زمان شوری دگر دارم ز توهر نفس دل خسته‌تر دارم ز توبر بساط...

گاه چون بلبل ز شوقِ رویِ گل در ناله‌امگاه چون قمــری ز شوقِ ...

بر سر تربت ما چون گذری...

مژدهٔ وصلِ تو کو کز سرِ جان برخیزمطایرِ قُدسم و از دامِ جهان...

عاشقانه های شبنم

چِهِل هِندِوانه، چو گویِ زِ بَرجَدکِه کَردیش غَلطان زِ چوگان...

خدمت شمس حق و دین یادگارت ساقیاباده گردان چیست آخر داردارت س...

تا بود بار غمت بر دل بی‌هوش مراسوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا...

دور از تو هرشب تا سحر گریان چو شمع محفلمتا خود چه باشد حاصلی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط