𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانهی من
𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانهی من
𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏
هوا بارونی بود و صدای بارون کل خونه رو برداشته بودا/ت کنار پنجره نشسته بود و بیرون رو نگاه میکرد
چند روزی بود که یه حس عجیبی داشت، انگار یکی همیشه حواسش بهش بود
_ چرا این چند وقته انقدر حس میکنم یکی دنبالمه؟
همون لحظه صدای در اتاق اومد
مامان: ا/ت؟ بیا پایین، مهمون داریم
_ الان میام
چند دقیقه بعد، ا/ت وارد سالن شد و همون اول چشمش به پسری افتاد که کنار پنجره ایستاده بودکتوشلوار مشکی پوشیده بود و خیلی آروم به نظر میرسیدجونگکوک وقتی ا/ت رو دید، برای چند لحظه خیره موند
تهیونگ آروم کنارش بود
تهیونگ: همون دخترهست؟
جونگکوک: آره
تهیونگ: مطمئنی؟
جونگکوک بدون اینکه نگاهش رو از ا/ت برداره
جونگکوک: آره... بوی خونش رو میشناسم
تهیونگ با تعجب نگاهش کرد
تهیونگ: پس قضیه جدیه...
جونگکوک چیزی نگفت
فقط برای آخرین بار به ا/ت نگاه کرد
اون هنوز نمیدونست پسری که امشب وارد زندگیش شده، یه راز خیلی بزرگ داره...
رازی که میتونست همهچیز رو تغییر بده
𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏
هوا بارونی بود و صدای بارون کل خونه رو برداشته بودا/ت کنار پنجره نشسته بود و بیرون رو نگاه میکرد
چند روزی بود که یه حس عجیبی داشت، انگار یکی همیشه حواسش بهش بود
_ چرا این چند وقته انقدر حس میکنم یکی دنبالمه؟
همون لحظه صدای در اتاق اومد
مامان: ا/ت؟ بیا پایین، مهمون داریم
_ الان میام
چند دقیقه بعد، ا/ت وارد سالن شد و همون اول چشمش به پسری افتاد که کنار پنجره ایستاده بودکتوشلوار مشکی پوشیده بود و خیلی آروم به نظر میرسیدجونگکوک وقتی ا/ت رو دید، برای چند لحظه خیره موند
تهیونگ آروم کنارش بود
تهیونگ: همون دخترهست؟
جونگکوک: آره
تهیونگ: مطمئنی؟
جونگکوک بدون اینکه نگاهش رو از ا/ت برداره
جونگکوک: آره... بوی خونش رو میشناسم
تهیونگ با تعجب نگاهش کرد
تهیونگ: پس قضیه جدیه...
جونگکوک چیزی نگفت
فقط برای آخرین بار به ا/ت نگاه کرد
اون هنوز نمیدونست پسری که امشب وارد زندگیش شده، یه راز خیلی بزرگ داره...
رازی که میتونست همهچیز رو تغییر بده
- ۳.۱k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط