سایههای قلب
سایههای قلب
ℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئول
ساعت نزدیک هشت شب بود.
ا/ت طبق پیامی که جونگکوک فرستاده بود، خودش را به مقصد رسانده بود.
وقتی از مترو بیرون آمد، نسیم خنکی صورتش را نوازش کرد.
چند لحظه اطرافش را نگاه کرد.
— «جونگکوک کجایی؟»
ناگهان صدایی از پشت سرش آمد.
— «اینجام.»
برگشت.
جونگکوک با یک هودی مشکی و لبخندی آرام روبهرویش ایستاده بود.
ا/ت لبخند زد.
— «خب؟ سورپرایزت کجاست؟»
جونگکوک بدون جواب دادن، دستش را به سمت او دراز کرد.
— «بیا.»
ا/ت چند لحظه به دستش نگاه کرد.
بعد دستش را گرفت.
هر دو در سکوت راه افتادند.
---
چند دقیقه بعد، به یک تپهی مشرف به شهر رسیدند.
چراغهای سئول زیر پایشان میدرخشید.
ا/ت با تعجب گفت:
— «واو...»
جونگکوک لبخند زد.
— «قشنگه، نه؟»
— «خیلی.»
ا/ت به منظره خیره شد.
— «تا حالا اینجا نیومده بودم.»
جونگکوک کنار او ایستاد.
— «من وقتی ذهنم شلوغه، میام اینجا.»
ا/ت به او نگاه کرد.
— «ذهن تو هم شلوغ میشه؟»
جونگکوک خندید.
— «بیشتر از چیزی که فکر میکنی.»
چند لحظه سکوت کردند.
بعد جونگکوک گفت:
— «ا/ت...»
— «هوم؟»
— «یه چیزی میخوام ازت بپرسم.»
— «بپرس.»
جونگکوک نگاهش را به چراغهای شهر دوخت.
— «اگه کسی رو دوست داشته باشی، ولی ندونی اون هم همون احساس رو نسبت بهت داره یا نه... چیکار میکنی؟»
ا/ت قلبش تندتر زد.
— «نمیدونم.»
جونگکوک به او نگاه کرد.
— «تو چی فکر میکنی؟»
ا/ت کمی مکث کرد.
— «شاید باید حقیقت رو بهش بگی.»
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
— «حتی اگه از جوابش بترسی؟»
— «آره.»
— «حتی اگه جوابش همهچیز رو تغییر بده؟»
ا/ت آرام گفت:
— «بعضی وقتها ندونستن، بیشتر از جواب بد آدم رو اذیت میکنه.»
جونگکوک چند ثانیه به او خیره ماند.
بعد نفس عمیقی کشید.
— «پس بذار منم یه حقیقت رو بهت بگم.»
ا/ت برگشت و کاملاً روبهرویش ایستاد.
جونگکوک ادامه داد:
— «وقتی اولین بار تو رو دیدم، فکر کردم فقط یه برخورد معمولیه.»
لبخند زد.
— «بعد دیدم دارم دنبال بهونه میگردم دوباره ببینمت.»
ا/ت چیزی نگفت.
— «وقتی باهام حرف میزنی، حالم بهتر میشه. وقتی ناراحتی، دلم میخواد بدونم چی شده. و وقتی میبینم با کس دیگهای میخندی...»
لحظهای مکث کرد.
— «...یه حس عجیبی پیدا میکنم.»
ا/ت با صدای آرام گفت:
— «جونگکوک...»
او یک قدم نزدیکتر آمد.
— «میدونی چرا نمیخواستم عجله کنم؟»
ا/ت سرش را به نشانهی «نه» تکان داد.
— «چون نمیخواستم تو فکر کنی فقط به خاطر اینکه رابطهم با رزی تموم شده، به سمت تو اومدم.»
چشمهایش را برای لحظهای بست و سپس گفت:
— «اما هرچی بیشتر تو رو شناختم، بیشتر فهمیدم که این احساس ربطی به گذشته نداره.»
قلب ا/ت به شدت میتپید.
جونگکوک آرام گفت:
— «ا/ت... من—»
صدای زنگ گوشیاش ناگهان بلند شد.
هر دو از جا پریدند.
جونگکوک با ناراحتی گوشی را از جیبش بیرون آورد.
روی صفحه نام رزی دیده میشد.
ا/ت نگاهش را پایین انداخت.
— «جواب بده.»
جونگکوک به صفحه نگاه کرد.
بعد تماس را رد کرد.
— «نه.»
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
جونگکوک گوشی را خاموش کرد.
— «این بار نمیخوام چیزی از گذشته، چیزی که الان بین من و توئه رو متوقف کنه.»
ا/ت لبخند خیلی کوچکی زد.
جونگکوک دوباره روبهرویش ایستاد.
— «پس... داشتم میگفتم.»
چشمانش را در چشمهای ا/ت دوخت.
— «من تو رو دوست دارم.»
سکوت.
صدای باد میان درختها میپیچید.
ا/ت نمیدانست چه بگوید.
جونگکوک با اضطراب خندید.
— «خب... حالا نوبت توئه.»
ا/ت قلبش را در سینه حس میکرد.
اما قبل از اینکه بتواند جواب بدهد، گوشی خودش لرزید.
پیامی از رزی.
فقط چهار کلمه:
«باید فوراً همدیگه رو ببینیم.»
ا/ت به صفحه خیره شد.
و ناگهان فهمید...
این تازه شروع ماجراست.
ℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئول
ساعت نزدیک هشت شب بود.
ا/ت طبق پیامی که جونگکوک فرستاده بود، خودش را به مقصد رسانده بود.
وقتی از مترو بیرون آمد، نسیم خنکی صورتش را نوازش کرد.
چند لحظه اطرافش را نگاه کرد.
— «جونگکوک کجایی؟»
ناگهان صدایی از پشت سرش آمد.
— «اینجام.»
برگشت.
جونگکوک با یک هودی مشکی و لبخندی آرام روبهرویش ایستاده بود.
ا/ت لبخند زد.
— «خب؟ سورپرایزت کجاست؟»
جونگکوک بدون جواب دادن، دستش را به سمت او دراز کرد.
— «بیا.»
ا/ت چند لحظه به دستش نگاه کرد.
بعد دستش را گرفت.
هر دو در سکوت راه افتادند.
---
چند دقیقه بعد، به یک تپهی مشرف به شهر رسیدند.
چراغهای سئول زیر پایشان میدرخشید.
ا/ت با تعجب گفت:
— «واو...»
جونگکوک لبخند زد.
— «قشنگه، نه؟»
— «خیلی.»
ا/ت به منظره خیره شد.
— «تا حالا اینجا نیومده بودم.»
جونگکوک کنار او ایستاد.
— «من وقتی ذهنم شلوغه، میام اینجا.»
ا/ت به او نگاه کرد.
— «ذهن تو هم شلوغ میشه؟»
جونگکوک خندید.
— «بیشتر از چیزی که فکر میکنی.»
چند لحظه سکوت کردند.
بعد جونگکوک گفت:
— «ا/ت...»
— «هوم؟»
— «یه چیزی میخوام ازت بپرسم.»
— «بپرس.»
جونگکوک نگاهش را به چراغهای شهر دوخت.
— «اگه کسی رو دوست داشته باشی، ولی ندونی اون هم همون احساس رو نسبت بهت داره یا نه... چیکار میکنی؟»
ا/ت قلبش تندتر زد.
— «نمیدونم.»
جونگکوک به او نگاه کرد.
— «تو چی فکر میکنی؟»
ا/ت کمی مکث کرد.
— «شاید باید حقیقت رو بهش بگی.»
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
— «حتی اگه از جوابش بترسی؟»
— «آره.»
— «حتی اگه جوابش همهچیز رو تغییر بده؟»
ا/ت آرام گفت:
— «بعضی وقتها ندونستن، بیشتر از جواب بد آدم رو اذیت میکنه.»
جونگکوک چند ثانیه به او خیره ماند.
بعد نفس عمیقی کشید.
— «پس بذار منم یه حقیقت رو بهت بگم.»
ا/ت برگشت و کاملاً روبهرویش ایستاد.
جونگکوک ادامه داد:
— «وقتی اولین بار تو رو دیدم، فکر کردم فقط یه برخورد معمولیه.»
لبخند زد.
— «بعد دیدم دارم دنبال بهونه میگردم دوباره ببینمت.»
ا/ت چیزی نگفت.
— «وقتی باهام حرف میزنی، حالم بهتر میشه. وقتی ناراحتی، دلم میخواد بدونم چی شده. و وقتی میبینم با کس دیگهای میخندی...»
لحظهای مکث کرد.
— «...یه حس عجیبی پیدا میکنم.»
ا/ت با صدای آرام گفت:
— «جونگکوک...»
او یک قدم نزدیکتر آمد.
— «میدونی چرا نمیخواستم عجله کنم؟»
ا/ت سرش را به نشانهی «نه» تکان داد.
— «چون نمیخواستم تو فکر کنی فقط به خاطر اینکه رابطهم با رزی تموم شده، به سمت تو اومدم.»
چشمهایش را برای لحظهای بست و سپس گفت:
— «اما هرچی بیشتر تو رو شناختم، بیشتر فهمیدم که این احساس ربطی به گذشته نداره.»
قلب ا/ت به شدت میتپید.
جونگکوک آرام گفت:
— «ا/ت... من—»
صدای زنگ گوشیاش ناگهان بلند شد.
هر دو از جا پریدند.
جونگکوک با ناراحتی گوشی را از جیبش بیرون آورد.
روی صفحه نام رزی دیده میشد.
ا/ت نگاهش را پایین انداخت.
— «جواب بده.»
جونگکوک به صفحه نگاه کرد.
بعد تماس را رد کرد.
— «نه.»
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
جونگکوک گوشی را خاموش کرد.
— «این بار نمیخوام چیزی از گذشته، چیزی که الان بین من و توئه رو متوقف کنه.»
ا/ت لبخند خیلی کوچکی زد.
جونگکوک دوباره روبهرویش ایستاد.
— «پس... داشتم میگفتم.»
چشمانش را در چشمهای ا/ت دوخت.
— «من تو رو دوست دارم.»
سکوت.
صدای باد میان درختها میپیچید.
ا/ت نمیدانست چه بگوید.
جونگکوک با اضطراب خندید.
— «خب... حالا نوبت توئه.»
ا/ت قلبش را در سینه حس میکرد.
اما قبل از اینکه بتواند جواب بدهد، گوشی خودش لرزید.
پیامی از رزی.
فقط چهار کلمه:
«باید فوراً همدیگه رو ببینیم.»
ا/ت به صفحه خیره شد.
و ناگهان فهمید...
این تازه شروع ماجراست.
- ۱.۵k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط