{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یادداشتی درباره شعر «باز به نام خدا» از «شهاب‌الدین موسوی

یادداشتی درباره شعر «باز به نام خدا» از «شهاب‌الدین موسوی»
مرثیه ای برای مظلومان از دشت کربلا تا امروز
ــــــــــــــــــ
وقتی نام خدا، سندِ خون می‌شود
شعر با پارادوکسی آغاز می‌شود که تا واپسین بند رهایمان نمی‌کند: «به نام خدا» که در فرهنگ ما آغازگر هر کار نیک است، اینجا درست پیش از ریخته‌شدن خون می‌آید. این تضاد، هستهٔ معنایی شعر است و ترجیع‌بندی بودنش به آن کارکرد ویژه‌ای می‌دهد. وقتی مصرعی بعد از هر بند برمی‌گردد، فقط یک تکرار آهنگین نیست و حس چرخهٔ بی‌پایان تاریخ را هم القا می‌کند. «باز» در ابتدای ترجیع کلیدواژهٔ پنهان شعر است. این واژه می‌گوید ماجرا یک‌بار رخ نداده و دوباره و دوباره تکرار می‌شود. «خون خدا» هم ایهامی دارد: هم یادآور لقب «ثارالله» برای امام حسین است، هم می‌گوید هر خونی که به ناحق ریخته شود، حرمت الهی را شکسته است.
شاعر بعد صحنه را از کربلای تاریخی به «کوچه» و «شهر» امروز می‌آورد، و اینجا زبان از مرثیهٔ سنتی فاصله می‌گیرد. «سکه به نامت زدند» استعاره‌ای اقتصادی و قلب شعر است. سکه نماد اعتبار و مشروعیت است، و شاعر می‌گوید نام امام را مثل ارز رایج کرده‌اند تا هر قدرتی روی آن مهر خودش را بزند. یعنی دین، امام و کربلا دیگر ارزشی برای ایمان و عدالت نیستند و ابزاری شده‌اند برای رسیدن به سود و قدرت. «سنگ تمامت» که در عرف نشانهٔ نهایت ارادت است، در این بافت نمایش ریاکارانه می‌شود: همان کسانی که برای امام سنگ تمام می‌گذارند، نام او را سپر منافع خود کرده‌اند. وقتی این نام «بر سر بازارها» برده می‌شود، تصویر معامله و دکان‌داری کامل می‌شود: امامی که باید الگوی ایثار باشد، به کالایی تبدیل شده که با آن چانه می‌زنند، تبلیغ می‌کنند و هر که بیشتر فریاد بزند، سهم بیشتری از آن برمی‌دارد. تلخی ماجرا هم همین‌جاست: خون شهید دوباره ریخته می‌شود، این بار نه با شمشیر، بلکه با تجارت.
بند دوم از جامعه به طبیعت می‌رود. «قحط وفا» و «خشکی آواز رود» با استعارهٔ مکنیه، فقر اخلاقی را به خشکسالی تشبیه می‌کنند و رود هم که نماد جریان و حیات است، صدایش را از دست می‌دهد. «گریهٔ یاس کبود» و «مرگ سپیدارها» جان‌بخشی‌اند، اما انتخاب رنگ هم هوشمندانه است: کبود، رنگ سوگ در فرهنگ ایرانی است و سپیدار، درختی بلند و راست‌قامت، یادآور قامت شهیدان. بعد پرسش «این چه مسلمانی است؟» می‌آید، استفهام انکاری‌ای که ردیف دیگر شعر است و چون مخاطبش همهٔ «دین‌داران»اند، سوگواری را به محاکمهٔ عمومی تبدیل می‌کند.
در میانهٔ شعر، یک تصویر بکر می‌آید: شاخه‌ای در سیاهی جنگل که به سوی نور فریاد می‌کشد. شب «با گلوی خونین» می‌خواند و «دریا نشسته سرد»؛ فضا یکسره تاریک و منجمد است و تنها نشانهٔ امید همین شاخهٔ تنها و شکننده. بلافاصله پس از آن فریاد «جنگ چرا؟ بس کنید» می‌آید و لحن شعر از وصف به خطاب مستقیم می‌رسد.
بند آخر اوج حملهٔ شعر است، آنجا که با تلمیح به «ملک ری» و «شُریح» تاریخ را به آینهٔ امروز تبدیل می‌کند. این دو چهره، نمادهای قدرت‌طلبی و قضاوت‌های سفارشی دوران کربلا هستند، و شاعر می‌گوید همین الگو هنوز زنده است: همان‌طور که دیروز دین را برای توجیه قتل امام به خدمت گرفتند، امروز هم از نام همان امام برای مشروعیت‌بخشیدن به منافع خود استفاده می‌کنند. «فتوای تیغ» ترکیبی متناقض‌نما است: فتوا باید از دانش و عدالت بیاید، اما اینجا به شمشیر وابسته است. «آتش باور» هم بیان می‌کند که تعصب، باور را به شعله‌ای ویرانگر بدل می‌کند و «بغض قلم» حتی ابزار شاعر را هم ناتوان می‌بیند.
شعر در نهایت می‌پرسد «کیست که عبرت برد»، و همین پرسش، مرثیه را به هشدار بدل می‌کند: مشکل فقط ظلم گذشته نیست، این است که کسی از آن درس نمی‌گیرد، و بدتر از آن، همان نامی که باید ما را از ظلم بازدارد، بهانه‌ای شده برای تکرار آن.
دیدگاه ها (۱)

حـافـظ مـرز و بـوم📌 آنچه این نظام را حفظ كرد، همان اعتقاد ب...

در شیبِ خاموشِ غروبِ ،اندوه آرام‌آرام از شانه‌های شهر بالا م...

سروده‌ی «باید برخاست» با مداحی محسن محمدی پناه نمونه‌ای از پ...

بسم الله الرحمن الرحیم قسمت دوم : دین و حواشی آن از نگاه چوپ...

«قهرِ حَد: ترازِ خونینِ بهرام محمدی با مافیایِ غارتگر»۴. خون...

بسم الله الرحمن الرحیم ذهن معناتراش :معنا تراشیدن، کار ذهن ا...

سهراب سپهری

«قهرِ حَد: ترازِ خونینِ بهرام محمدی با مافیایِ غارتگر»۴. خون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط