{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خو کرده ام به اخمت لبخند لازمم نیست

خو کرده ام به اخمت لبخند لازمم نیست
قربان قهوه ی تو من قند لازمم نیست
گفتی که در نگاهم پاییز_مینمایی
حرف تو باورم شد سوگند لازمم نیست
خو کرده ام خدارا من با خیال خالت
از کندوی لبانت گلقند لازمم نیست
از این یخِ سکوتم چیزی دگر نمانده
ای عشق من هوایِ اسفند لازمم نیست
آزاد در شمالِ چشم تو ساریم من
دیگر هوای پاکِ دربند لازمم نیست
کار من و نصیحت این آخرِ جوانی
ای ناصحِ عزیزم من پند لازمم نیست
تقدیر این چنین بود بشکستن من از تو
چون چینیِ شکسته پیوند لازمم نیست
آندل که بردی از من یادش بخیر بادا
آنجا نکوبدارش یک چند لازمم نیست
دیدگاه ها (۴)

همیشه چشمانتدو چشمه‌اند در خواب‌هایمو همین است کهصبح که شعرم...

پروردگارچون مرا با تُوآشنا کرد وبه خانه اَش رفت با خود گفتم ...

من از خاموشی دنیا،همین یک نکته را دانماگر چشمی به من داری،بس...

دل که لرزید بدان عاشق رویش شده ای عاشق پل زدن پیچش مویش شده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط