الهی

الهی
من بی تو دمی قرار نتوانم کرد
احسان ترا شمار نتوانم کرد

گر بر تن من زبان شود هر مویی
یک شکر از هزار نتوانم کرد

الهی
اندر دل من بدین عیانی که تویی
وز دیده من بدین نهانی که تویی

اوصاف تو را وصف نداند کردن
تو خود به صفات خود چنانی که تویی
دیدگاه ها (۵)

یار مرا که او شده یار دگر چرا طلبمن که بدیدمش به دل عشق دگر ...

اندر دل من بدین عیانی که توییوز دیده من بدین نهانی که توییوص...

اندر دل من بدین عیانی که توییوز دیده من بدین نهانی که توییوص...

من بی تو دمی قرار نتوانم کرداحسان ترا شمار نتوانم کردگر بر ت...

خدایامن بی تو دمی قرار نتوانم کرداحسان ترا شمار نتوانم کردگر...

خدایا...من بی تو دمی قرار نتوانم کرداحسان ترا شمار نتوانم کر...

خدایامن بی تو دمی قرار نتوانم کرداحسان ترا شمار نتوانم کردگر...

الهی!من بی تو دمی قرار نتوانم کرداحسان تو را شمار نتوانم کرد...

من بی تو دمی قرار نتوانم کرداحسان ترا شمار نتوانم کردگر بر ت...

من بی تو دمی قرار نتوانم کرداحسان تو را شمار نتوانم کرد گر ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط