{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گاه تنهایی‌، صورتش را به پس پنجره می چسبانید.

گاه تنهایی‌، صورتش را به پس پنجره می چسبانید.
شوق می آمد، دست در گردن حس می انداخت‌.

فکر ،بازی می کرد.
زندگی چیزی بود ، مثل یک بارش عید، یک چنار پر سار.

زندگی در آن وقت ، صفی از نور و عروسک بود،
یک بغل آزادی بود.

زندگی در آن وقت,حوض موسیقی بود.

طفل،پاورچین پاورچین،دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها...
#سهراب_سپهری
دیدگاه ها (۲)

دوستان من کجا هستند؟روزهاشانپرتقالی باد! #سهراب_سپهری️

نفس پشت نفس دارم       هوامو از تو میگیرمتو باشی با خودم خوب...

معشوق من از همه نهانست بدانبیرون ز کمان هر گمانست بداندر سین...

#عکس نوشتهمن اهل دوست داشتن امتو اهل کجایی؟‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁴³یک هفته گذشته بود...همه ...

نام=)سایه مافیا### پارت هشتم: جشنِ در سایه‌هالیها با تردید ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط