یه استاد دانشگاه رو خدا فرستاد برای قومی که در نهایت جهل
یه استاد دانشگاه رو خدا فرستاد برای قومی که در نهایت جهل بودن این استاد با جان دل واسه اون قوم تدریس کرد وهر تلاشی کرد که اون ادما به دانش برسند تا اینکه دشمنان قصد جانش کردن که دیگر به این قوم دانشی میاموز و استاد کوتاه نیامد میخواست به هر قیمتی که شده مردم را بیدار کند ولی خود مردم هم نادان از مکتب حسین تا جدش محمد بیزار بودن اما دشمنان هجوم آوردن در مکتب علم و شکستن ودر انتها ی نسل استاد حسین آمد وتلاش کرد تا جایی که به شاگردانش عهدی بست که اگر برای مکتب شما جان بخواهند خواهم داد ولی قولی بدهید که تلاش من وپدرانم تا محمد که برای عالم شدن شما بود و پایمال نکنید وبعداز من خون من به یاد میماند که راه مند ادامه بدهید گر نه ازین جان سپاری برای شما ما هیچ طلب از شما نداریم پس بعداز مرگم که در راه فرهیخته شدن شما ها بود گریه زاری نکنید که این همان میوه تلخ افسوس میباشد واز شما راضی خوشنود نمیشم مگر آن که شاهد این باشم که بالاخره خون من شما را آگاه کرده و راه مرا ادامه دادید آن موقع هست که من در عرش با غرور قدم میزنم که خون من چه کرد حالا که میبینیم کسی راه حسین و نرفت وفقط آن قسمت از سفارشهای حسین که اگر در مکتبم با ریختن خون هم باز نماند وبسته شد مرگ مرا هم فراموش کنید که منم قوم نادان را فراموش میکنم پس شما قضاوت کنید حسین خون داد که فقط عاشورا تاسوعا در مکتب باز شود وبسته شود پس این خاله بازی ها واسه حسین است با کمبود های خودمان کاش کسی حرفامو میفهمید وحسین را با رفتار حسینی زنده میکرد نه با ا فسوس وگریه
- ۸۱۲
- ۱۵ شهریور ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط