در سکوت دلنشین نیمه شب میگذشتیم از میان کوچه ها راز گویان
در سکوت دلنشین نیمه شب میگذشتیم از میان کوچه ها راز گویان هر دو غمگین هر دو شاد هر دو بودیم از همه عالم جدا در نگاهش با همه پرهیز و شرم موج میزد،اشتیاقی آتشین در دل من با همه افسردگی موج میزد آرزویی دلنشین نسترنها از صدای پای ما سر کشیدن از سر دیوارها سایه هامان مهربانتر بی دریغ یکدگر را تنگ در بر داشتند ماه میپاییدمان از روی بام ناز آن بازو به بازو رفتنش سوزش به جان میریخت نرم ماه را ابری به کام خود کشید تا میان کوچه ای با صد ملال دست از آغوش هم برداشتند باز هنگام جدایی سر رسید تشنه تنها خسته جان آشفته حال خلوتی میخواستم دلخواه خویش تا بگریم در غمش دیوانه وار.
- ۶۷۲
- ۲۸ دی ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط