{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

« گوته و حافظ »

« گوته و حافظ »

گوته شاعر، فیلسوف و نقاش نامدار آلمانی است.
به روایتی او یکی از چهار رکن ادبیات اروپا در کنار شکسپیر، هوگو و دانته است.
گوته شیفته‌ی حافظ بود و خود را مرید او می‌دانست.
این شیفتگی به حدی بود که بنای یابود گوته در زادگاهش بیش از آنکه به گوته اشاره کند به حافظ پرداخته است.
این شعر از حافظ، بر سنگ یابود گوته در وایمار آلمان به زبان پارسی حک شده است:

عمریست تا به راه غمت رو نهاده‌ایم
روی و ریای خلق به یک سو نهاده‌ایم

طاق و رواق مدرسه و قال و قیل علم
در راه جام و ساقی مه رو نهاده‌ایم

هم جان بدان دو نرگس جادو سپرده‌ایم
هم دل بدان دو سنبل هندو نهاده‌ایم

عمری گذشت تا به امید اشارتی
چشمی بدان دو گوشه ابرو نهاده‌ایم

ما ملک عافیت نه به لشکر گرفته‌ایم
ما تخت سلطنت نه به بازو نهاده‌ایم

تا سحر چشم یار چه بازی کند که باز
بنیاد بر کرشمه جادو نهاده‌ایم

بی زلف سرکشش سر سودایی از ملال
همچون بنفشه بر سر زانو نهاده‌ایم

در گوشه امید چو نظارگان ماه
چشم طلب بر آن خم ابرو نهاده‌ایم

گفتی که حافظا دل سرگشته‌ات کجاست
در حلقه‌های آن خم گیسو نهاده‌ایم

« غزل شمارهٔ ۳۶۶ »

ای حافظ ؛

سخن تو، همچون ابدیت بزرگ است. زیرا آن را
آغاز و انجامی نیست.
کلام تو چون گنبد آسمان تنها به خود
وابسته است و میان نیمه غزل تو با
آغاز و انجامش فرقی نمی‌توان گذاشت.
چه همه ی آن درحد کمال است. تو آن
سرچشمه فیاض شعر و نشاطی که از
آن هر لحظه موجی از پس موج دیگر بیرون می تراود.
دهان تو همواره برای بوسه زدن و
طبعت برای نغمه سرودن و گلویت
برای باده نوشیدن و دلت برای مهر ورزیدن آماده است.
خود را با تو برابر نهادن جز نشان دیوانگی نیست.
تو آن کشتی‌ای که مغرورانه باد در
بادبان افکنده و سینه دریا را می‌شکافد و پا بر سر امواج می‌نهد و من آن تخته پاره‌ام که بی‌خودانه سیلی خور اقیانوسم.
در دل سخن شورانگیز تو گاه موجی از پس موج دیگر می‌زاید
و گاه دریایی از آتش تلاطم می‌کند.
اما مرا این دریای آتشین درکام خویش می‌کشد و فرو می برد.
با این همه هنوز درخود جراتی اندک
می‌یابم که خویش را مریدی ازمریدان تو شمارم ...

« گوته »
دیدگاه ها (۲)

موج گیسویت اگر چشم و دلی خانه کُنَد خَم ابروی تو مُژگان ...

شهدا

عاشقانه

هر وقت دلتنگ می‌شوم ودلم میگیرد همان لحظه می‌فهممیک جای کار ...

.ز دلتنگی ترا امشب به گوگل جستجو کردمیه کاری بر تسلی این دلـ...

تقدیم به بهترینم🫀🫂دل دیگر طاقتِ یاری ندارد عشق من چون دلِ بی...

خسته‌ام خسته، برایم غزلی ناب بخوان!غزلی ناب برای منِ بی‌خواب...

به آواره زمین بخشیدم، از او خان درآوردماز آن ویرانۀ بی‌مشتری...

بسم الله الرحمن الرحیم خودت باش :هر کس دیگری جز خودت باشی ضر...

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم رنگ رخساره خبر می‌دهد از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط