{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🍁 بالاخره محمدرضا را دستگیر کردند؛ یعنی این اتفاق باید می

🍁 بالاخره محمدرضا را دستگیر کردند؛ یعنی این اتفاق باید می افتاد. شاید بیست بار بیشتر از دست ساواکی ها فرار کرده بود، اما آن بار از منبر که آمده بود پایین محاصره اش کرده و گرفته بودنش و یک راست هم برده بودنش شهربانی.

🍁 محمدعلی بیشتر از همه ناراحت بود. خبر را که شنیدیم انگار تبی بر تنمان نشست. محمدعلی لج کرده بود. توی راه پیمایی رفته بود از مغازه نمک خریده بود و توی چشم گاردی ها ریخته بود. دیدم دوان دوان آمد خانه و کارش را تعریف کرد.

🍁 گفتم: چه جوری نزدیک گاردی ها شدی؟ چرا نگرفتنت؟
گفت: چون فکر کردند بچه ام کاری نمی کنم، اما پدرشان را در آوردم. برادرم را اسیر می‌کنند!

🍁راه می افتیم با حاجی سمت شهربانی. شنیده ایم که دستگیرت کرده اند.جواب سربالا می دهند. ماهم کوتاه نمی آییم. می رویم و می آییم. توهین کنند. به خیال خودشان تحقیرمان می کنند. اما ما سرمان را بالا می گیریم. تو کاری نکرده ای که سرمان پایین باشد مادر. هرچه فحش می دهند نثار خودشان.

#مادر_شمشادها
#نرجس_شکوریان_فرد
#بریده_کتاب
✅پاتوق کتاب شهید زینب کمایی
@maghar98
دیدگاه ها (۱)

یک روز که از مسجد آمد یک راست سراغ مادر رفت و گفت می‌خواهم ب...

بــه چـه می انـدیشی رزمنده..! بـه جـوانیت کـه بـه پای نسلی ر...

بــه چـه می انـدیشی رزمنده..! بـه جـوانیت کـه بـه پای نسلی ر...

مرد از راه رسید و از همان دم در داد زد: « ماموستا مردم همدیگ...

بــه چـه می انـدیشی رزمنده..! بـه جـوانیت کـه بـه پای نسلی ر...

بــه چـه می انـدیشی رزمنده..!بـه جـوانیت کـه بـه پای نسلی ری...

🌺شهید محمدرضا انصاری مسئول انجمن اسلامی مدرسه آمد پیش من و گ...

آینه های عجیب و غریبمی خواهم جریان عجیبی را برایتان تعریف کن...

ای شهید،ای آنکه بر کرانه ازلی و ابدی وجود بر نشسته ای،دستی ب...

اکثر خانم ها هنگامی که صبح ها از خواب بیدار می شوند از ظاهر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط