پارت 44
پارت 44
بوراک : اون روز ما همه کارامونو کردیم که برگردیم .. تو هواپیما بودیم که خلبان گفت : هواپیما مشکل داره و میخوایم سقوط کنیم .. منم چتر نجاتارو برداشتم تقسیم کردم اول دادم به بابام اون پرید به همه دادم بعد بابام من پریدم وقتی من پریدم هواپیما منفجر شد و هیچکس دیگه نتونست بپره ..افتادم تو جنگل ..نمیدونم بابام چیشد !! وقتی افتادم انگار سرم به سنگی چیزی خورد و بیهوش شده بودم وقتی بهوش اومدم دیدم تو یه کلبه ام یه چیرزن و پیرمردم بودن که از بهوش اومدنم خیلی خوشحال شدن ..اون موقع انگار من حافظمو از دست داده بودم و پای سمت چپمم از زانو به پایین فلج شده بود حسش نمیکردم من کل این سالارو تو بیمارستان اونجوری گذروندم .. بعد ازاینکه خوب شدم خیلی دنبال بابام گشتم ..اما هیچ اثری ازش نبود .. وقتی اومدم اینجا فهمیدم عموم ثروتمو بالا کشیده ..خیلی به این درو اون در زدم تلاش کردم تا ثروتمو پس گرفتم .. ! بعدشم اومدم با شرکت اروین قرارداد بستم ..
من : هه .. چرا تو این مدت بهم زنگ نزدی خبر بدی زنده ای ؟!
ارسام : چهار سال که بدون حافظه و با پای فلج تو بیمارستان امریکا گذروندم .. وقتی که اومدم اولین جایی که اومدم پیش تو بود که دیدم .. هه ... قرار مدار ازدواج گذاشتی ..نیومدم پیشت فقط بخاطر خودت نخواستم زندگیت بهم بخوره داشتی ازدواج میکردی دیگه... ! دوباره عاشق شده بودی 😏
من : اما من که باهاش ازدواج نکردم
ارسام : اما اگه اون دختره پیداش نمیشد که ازدواج میکردی !
من : تو نمیدونی من تو این مدت چیا کشیدم من بخاطر تو هرروز مردم و زنده شدم من واسه اینکه تنها نباشم میخواستم باهاش ازدواج کنم بخدا همیشه به فکرت بودم باور نداری میتونی از سودا بپرسی ! من فقط بع تیام یه حس تشکر یا دوست داشتن به عنوان یه دوست بود همیشه تو قلبم تو بودی ..من بخاطر تو خیلی سختی کشیدم ...
ارسام : هه اره خیلی .. امروزم که اقا اروین بهتون پیشنهاد داد ..پیشنهاد اونم قبول کردی ؟؟
من : نه .. من بعد تو میخواستم تا اخر عمرم تنها باشم تیام اومد تو زندگیم با اونم نمیخواستم باشم میخواستم ردش کنم اما سودا پیله شد که حیفه تنها بمونی ..
ارسام : توام گفتی به بهونه سودا یه تیری تو نشون بزنم ..
من : من هیچوقت سعی نکردم فراموشت کنم .
ارسام : دیگه از دروغات خسته شدم برو پیشنهاد اروین جونتو قبول کن ..
من : کجا ؟؟
ارسام : با اجازتون میرم شرکت 😏
من : دلیل این رفتاراتو نمیفهمم ..
بوراک : اون روز ما همه کارامونو کردیم که برگردیم .. تو هواپیما بودیم که خلبان گفت : هواپیما مشکل داره و میخوایم سقوط کنیم .. منم چتر نجاتارو برداشتم تقسیم کردم اول دادم به بابام اون پرید به همه دادم بعد بابام من پریدم وقتی من پریدم هواپیما منفجر شد و هیچکس دیگه نتونست بپره ..افتادم تو جنگل ..نمیدونم بابام چیشد !! وقتی افتادم انگار سرم به سنگی چیزی خورد و بیهوش شده بودم وقتی بهوش اومدم دیدم تو یه کلبه ام یه چیرزن و پیرمردم بودن که از بهوش اومدنم خیلی خوشحال شدن ..اون موقع انگار من حافظمو از دست داده بودم و پای سمت چپمم از زانو به پایین فلج شده بود حسش نمیکردم من کل این سالارو تو بیمارستان اونجوری گذروندم .. بعد ازاینکه خوب شدم خیلی دنبال بابام گشتم ..اما هیچ اثری ازش نبود .. وقتی اومدم اینجا فهمیدم عموم ثروتمو بالا کشیده ..خیلی به این درو اون در زدم تلاش کردم تا ثروتمو پس گرفتم .. ! بعدشم اومدم با شرکت اروین قرارداد بستم ..
من : هه .. چرا تو این مدت بهم زنگ نزدی خبر بدی زنده ای ؟!
ارسام : چهار سال که بدون حافظه و با پای فلج تو بیمارستان امریکا گذروندم .. وقتی که اومدم اولین جایی که اومدم پیش تو بود که دیدم .. هه ... قرار مدار ازدواج گذاشتی ..نیومدم پیشت فقط بخاطر خودت نخواستم زندگیت بهم بخوره داشتی ازدواج میکردی دیگه... ! دوباره عاشق شده بودی 😏
من : اما من که باهاش ازدواج نکردم
ارسام : اما اگه اون دختره پیداش نمیشد که ازدواج میکردی !
من : تو نمیدونی من تو این مدت چیا کشیدم من بخاطر تو هرروز مردم و زنده شدم من واسه اینکه تنها نباشم میخواستم باهاش ازدواج کنم بخدا همیشه به فکرت بودم باور نداری میتونی از سودا بپرسی ! من فقط بع تیام یه حس تشکر یا دوست داشتن به عنوان یه دوست بود همیشه تو قلبم تو بودی ..من بخاطر تو خیلی سختی کشیدم ...
ارسام : هه اره خیلی .. امروزم که اقا اروین بهتون پیشنهاد داد ..پیشنهاد اونم قبول کردی ؟؟
من : نه .. من بعد تو میخواستم تا اخر عمرم تنها باشم تیام اومد تو زندگیم با اونم نمیخواستم باشم میخواستم ردش کنم اما سودا پیله شد که حیفه تنها بمونی ..
ارسام : توام گفتی به بهونه سودا یه تیری تو نشون بزنم ..
من : من هیچوقت سعی نکردم فراموشت کنم .
ارسام : دیگه از دروغات خسته شدم برو پیشنهاد اروین جونتو قبول کن ..
من : کجا ؟؟
ارسام : با اجازتون میرم شرکت 😏
من : دلیل این رفتاراتو نمیفهمم ..
- ۱۱.۶k
- ۱۰ خرداد ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط