𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 51
( بچه ها خواستم بگم اگه شرطا رسید و دیرتر گذاشتم، خودم حواسم هست ومیزارم اگه تونستم ولی اینگار بعضی از شماها متوجه نیستید. من تقریبا هر روز دارم میزارم و امسال حجم درسا خیلی سنگینه)
جک پوزخندی زد و خطاب به جونگکوک گفت: یه مهمونی بزرگ؟ با كيا اونوقت؟
جونگکوک در جواب گفت : خودمون دنیل و رفیقاش. و اون دختر بلونده داخل هواپیما
و چشمکی به لیویا زد
لیویا لیوان قهوه اش رو روی میز گذاشت و با حالت سوالی نگاهش کرد
_ و اون دختر بلونده؟
اوهوم .. مشکلی هست؟ +
اینطور فکر میکنم -
ولی من اینطور فکر نمیکنم +
لبخندی حواله صورتش کرد و از میز بلند شد
+ یه ویلا اجاره کردم برای مهمونی و باقی کاراشو سپردم به دنیل فرداشب یه مهمونی جذاب داریم
_ الان کجا میری؟ .
عام. شاید پیش همون دختر بلونده ؟ +
لیویا لبخند حرصی ای زد و گفت :
عا چه بد.. میخواستم برای
مهمونی لباس بخرم . پس با جک میرم. جک؟ میتونی باهام بیای؟
جک جا خورد و سرش رو به نشانه مثبت تکون داد : آ..آره آره حتما
لیویا لبخندش دو پررنگ تر کرد و رو به جونگکوک که زبونش رو به دیواره لپ هاش میفشرد و دستهاش رو داخل جیب شلوارش کرده بود نگاه کرد
شونه ای بالا انداخت و گفت: تو هم میتونی با اون دختر بلونده به کارات برسی
از میز بلند شد و تنه ای به جونگکوک زد: مزاحمتونم نمیشم
جونگکوک پوزخندی زد و گفت : فکر کنم تذکراتم یادت رفته؟
_ نه من یادم نرفته... ولی انگار تو حرفای منو یادت رفته من با جک میرم همونطور که تو با اون دختره بلوند میری
جونگکوک ابرویی بالا انداخت و گفت : اوه .گرل... یعنی اینجا من باید به حرف یه دختر گوش بدم؟
مینی كلافه غرید : تمومش کنید این بچه بازیارو
بهتره به لیویا بگی +
مینی : با جفتتونم
لیویا جوابی نداد و به اتاقش رفت
مینی : جونگکوک نکنه تو هم بچه شدی ؟
جونگکوک هوف کلافه ای کشید و موهاش رو به عقب هدایت کرد جک از جاش بلند شد و روبه مینی گفت : ممنون بابت
صبحانه.. میرم آماده بشم پیدا کردن یه لباس که برازنده لیویا باشه وقت زیادی میبره
از کنار جونگکوک گذشت که جونگکوک پوزخند صداداری زد
جک غرور پشت چهره اش رو پنهون نکرد و به قدمهای محکمش .. وارد اتاقش شد
بعد از چندی لیویا با لباسهایی کاملا برازنده و زیبا و چهره ای ساده اما زیبا و موهای لخت شده ی خرماییش وارد حال شد و سمت جک
که روی مبل نشسته بود رفت : جک ، بریم؟
جک از جاش بلند شد و دستش رو پشت کمر لیویا گذاشت ، لبخند ملیحی زد آره عزیزم بریم
لیویا مقتدر و با قدمهای محکمش از خونه خارج شد و جک هم
پشت سرش رفت و خواست در رو ببنده که جونگکوک گفت : اوه راننده ی خانم لیویا گوش به فرمانه؟
جک غرید : دهنتو ببند
و در رو محکم بست
سمت لیویا که جلوی اسانسور ایستاده بود رفت و لبخندی بهش زد
سوار آسانسور شدند و به طبقه همکف رفتند
جک سوئیچش رو بیرون آورد و صدای دزد گیر ماشین به صدا در اومد : بپر بالا دختر
لیویا سوار ماشین شد
جک ماشین رو روشن کرد و با سرعت از پارکینک خارج شد _ امم.. من جایی نمیشناسم واسه ی خرید.
جک : میبرمت یه جای خفن نگران نباش
جک چشمکی به لیویا زد ، لیویا نگاهی به جک انداخت که با سرخوشی رانندگی میکرد و مدام شوخی میکرد
تو دلش گفت امیدوارم همه اش بخاطر دوستیمون باشه.. نه حس دیگه ای
دستی به پنجره ی بخار گرفته ی پنجره کشید و نگاهی به خیابونه خیس انداخت
لبخندی روی لبهاش شکل گرفت
اگه الان با اون پسره تخس توی ماشین بود حتی یک لحظه شون .. هم بدون بحث و دعوا نمیگذشت
احتمالا الان بخاطر اینکه به شیشه دست کشیده بود دعواش میکرد که چرا رد انگشتاشو روی پنجره ی عزیزه ماشینش کشیده
و خودش هم حق به جانب جوابشو میداد که میخواستی سوارم نکنی
سرش رو تکون داد تا از شر افکاراتش خلاص بشه جک ترمز کرد و رو به لیویا گفت : پیاده شو اینجا یه فروشگاههبزرگه که همه چیش برنده
لیویا خندید و گفت
اوه.. ولى من اونقدر پول ندارم -
جک قیافه مغروری به خودش گرفت و گفت: فکر کردی وقتی یه آقای جنتلمن کنارت نشسته تو باید دستتو تو جیبت کنی؟
لیویا حالت متفکری گرفت : اوووممم... آره
جک با حالت ملتمسی نگاهش کرد: هی دختر میشه تر نزنی به فازم؟
لیویا خنده ای سرداد و گفت: خیلی خب باشه... در هر صورت فکر نکنم بتونم همه شو پرداخت کنم پس باید زحمت پول شو بکشی
جک : حتما ، بشین تو ماشین
از ماشین پیاده شد و سمت در شاگرد رفت و در رو برای لیویا باز کرد.. دستش رو رو به دختر گرفت و گفت: افتخار میدید لیدی؟
لیویا خنده ای کرد و گفت : دیوونه
.. قدم هاشون رو هماهنگ کردن و وارد اون فروشگاه بزرگ شدن لیویا نگاهش رو به رگالهای داخل فروشگاه انداخت و لباس ها ، .. کفش ها و بقیه لوازمشون رو از نظر گذروند
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 51
( بچه ها خواستم بگم اگه شرطا رسید و دیرتر گذاشتم، خودم حواسم هست ومیزارم اگه تونستم ولی اینگار بعضی از شماها متوجه نیستید. من تقریبا هر روز دارم میزارم و امسال حجم درسا خیلی سنگینه)
جک پوزخندی زد و خطاب به جونگکوک گفت: یه مهمونی بزرگ؟ با كيا اونوقت؟
جونگکوک در جواب گفت : خودمون دنیل و رفیقاش. و اون دختر بلونده داخل هواپیما
و چشمکی به لیویا زد
لیویا لیوان قهوه اش رو روی میز گذاشت و با حالت سوالی نگاهش کرد
_ و اون دختر بلونده؟
اوهوم .. مشکلی هست؟ +
اینطور فکر میکنم -
ولی من اینطور فکر نمیکنم +
لبخندی حواله صورتش کرد و از میز بلند شد
+ یه ویلا اجاره کردم برای مهمونی و باقی کاراشو سپردم به دنیل فرداشب یه مهمونی جذاب داریم
_ الان کجا میری؟ .
عام. شاید پیش همون دختر بلونده ؟ +
لیویا لبخند حرصی ای زد و گفت :
عا چه بد.. میخواستم برای
مهمونی لباس بخرم . پس با جک میرم. جک؟ میتونی باهام بیای؟
جک جا خورد و سرش رو به نشانه مثبت تکون داد : آ..آره آره حتما
لیویا لبخندش دو پررنگ تر کرد و رو به جونگکوک که زبونش رو به دیواره لپ هاش میفشرد و دستهاش رو داخل جیب شلوارش کرده بود نگاه کرد
شونه ای بالا انداخت و گفت: تو هم میتونی با اون دختر بلونده به کارات برسی
از میز بلند شد و تنه ای به جونگکوک زد: مزاحمتونم نمیشم
جونگکوک پوزخندی زد و گفت : فکر کنم تذکراتم یادت رفته؟
_ نه من یادم نرفته... ولی انگار تو حرفای منو یادت رفته من با جک میرم همونطور که تو با اون دختره بلوند میری
جونگکوک ابرویی بالا انداخت و گفت : اوه .گرل... یعنی اینجا من باید به حرف یه دختر گوش بدم؟
مینی كلافه غرید : تمومش کنید این بچه بازیارو
بهتره به لیویا بگی +
مینی : با جفتتونم
لیویا جوابی نداد و به اتاقش رفت
مینی : جونگکوک نکنه تو هم بچه شدی ؟
جونگکوک هوف کلافه ای کشید و موهاش رو به عقب هدایت کرد جک از جاش بلند شد و روبه مینی گفت : ممنون بابت
صبحانه.. میرم آماده بشم پیدا کردن یه لباس که برازنده لیویا باشه وقت زیادی میبره
از کنار جونگکوک گذشت که جونگکوک پوزخند صداداری زد
جک غرور پشت چهره اش رو پنهون نکرد و به قدمهای محکمش .. وارد اتاقش شد
بعد از چندی لیویا با لباسهایی کاملا برازنده و زیبا و چهره ای ساده اما زیبا و موهای لخت شده ی خرماییش وارد حال شد و سمت جک
که روی مبل نشسته بود رفت : جک ، بریم؟
جک از جاش بلند شد و دستش رو پشت کمر لیویا گذاشت ، لبخند ملیحی زد آره عزیزم بریم
لیویا مقتدر و با قدمهای محکمش از خونه خارج شد و جک هم
پشت سرش رفت و خواست در رو ببنده که جونگکوک گفت : اوه راننده ی خانم لیویا گوش به فرمانه؟
جک غرید : دهنتو ببند
و در رو محکم بست
سمت لیویا که جلوی اسانسور ایستاده بود رفت و لبخندی بهش زد
سوار آسانسور شدند و به طبقه همکف رفتند
جک سوئیچش رو بیرون آورد و صدای دزد گیر ماشین به صدا در اومد : بپر بالا دختر
لیویا سوار ماشین شد
جک ماشین رو روشن کرد و با سرعت از پارکینک خارج شد _ امم.. من جایی نمیشناسم واسه ی خرید.
جک : میبرمت یه جای خفن نگران نباش
جک چشمکی به لیویا زد ، لیویا نگاهی به جک انداخت که با سرخوشی رانندگی میکرد و مدام شوخی میکرد
تو دلش گفت امیدوارم همه اش بخاطر دوستیمون باشه.. نه حس دیگه ای
دستی به پنجره ی بخار گرفته ی پنجره کشید و نگاهی به خیابونه خیس انداخت
لبخندی روی لبهاش شکل گرفت
اگه الان با اون پسره تخس توی ماشین بود حتی یک لحظه شون .. هم بدون بحث و دعوا نمیگذشت
احتمالا الان بخاطر اینکه به شیشه دست کشیده بود دعواش میکرد که چرا رد انگشتاشو روی پنجره ی عزیزه ماشینش کشیده
و خودش هم حق به جانب جوابشو میداد که میخواستی سوارم نکنی
سرش رو تکون داد تا از شر افکاراتش خلاص بشه جک ترمز کرد و رو به لیویا گفت : پیاده شو اینجا یه فروشگاههبزرگه که همه چیش برنده
لیویا خندید و گفت
اوه.. ولى من اونقدر پول ندارم -
جک قیافه مغروری به خودش گرفت و گفت: فکر کردی وقتی یه آقای جنتلمن کنارت نشسته تو باید دستتو تو جیبت کنی؟
لیویا حالت متفکری گرفت : اوووممم... آره
جک با حالت ملتمسی نگاهش کرد: هی دختر میشه تر نزنی به فازم؟
لیویا خنده ای سرداد و گفت: خیلی خب باشه... در هر صورت فکر نکنم بتونم همه شو پرداخت کنم پس باید زحمت پول شو بکشی
جک : حتما ، بشین تو ماشین
از ماشین پیاده شد و سمت در شاگرد رفت و در رو برای لیویا باز کرد.. دستش رو رو به دختر گرفت و گفت: افتخار میدید لیدی؟
لیویا خنده ای کرد و گفت : دیوونه
.. قدم هاشون رو هماهنگ کردن و وارد اون فروشگاه بزرگ شدن لیویا نگاهش رو به رگالهای داخل فروشگاه انداخت و لباس ها ، .. کفش ها و بقیه لوازمشون رو از نظر گذروند
- ۵.۲k
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط