{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشقت آموخت به من رمز پریشانی را

عشقت آموخت به من رمز پریشانی را
چون نسیم از غم تو بی سرو سامانی را
از بهشت از همه ی حور و عسلها بگذر
عشق فرمود و گذشتم، خط پایانی را
آمدم با تو به این خاک، چه عیبی دارد؟
چه هراس است به دل مرد بیابانی را؟
دل به دریای جنون می زدم و می گفتم
که ربودم به خدا گوهر سلطانی را
شاعرم، شاعر عاشق که پریشان تو شد
عشقت آموخت به من رمز پریشانی را
دیدگاه ها (۱)

چه گرمی ، چه خوبی ، شرابی ؟ چه هستی ؟بهاری ؟ گلی ؟ ماهتابی ؟...

هوا عطر و نفس آیینه دار استمبارک بادت ای بلبل بهار است "؟مبا...

اونشان داده به من ظاهر خوش رویش راپشت سرداده به مردم گُلِ گی...

من آن گلبرگ مغرورمکه می میرم ز بی آبیولی با ذلت و خواری ،پی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط