{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
می خواستم
بهار به خانه ات بیاورم
و دیگر قانع نباشی
به گل های چسبیده به فرش
می خواستم
بهار به پیرهنت بیاورم
و از آنجا سفر کنم
به سرزمین های کشف نشده
اما هر دری باز کردم
پاییز در بادهایش از راه رسید
روی هر پنجره ای دست گذاشتم
زمستان
آخرین تصویر در حافظه اش بود
امروز من و بهار
در کوچه ها می گردیم
و سراغت را
از خرگوش های مرده در برف
می گیریم.
بهزاد_عبدی
دیدگاه ها (۱۲)

ــــــــــ🍃🌸🌷🌸🍃ــــــــــ..#می‌خواستمبهار به خانه ات بیاورمو...

باز کن پنجره راچلچله می خوانَدبوی گلهای بهاری ز چمن می آیددش...

کاج ها پُر زِ برف وکلاغی آنجاروی درخت پیـرو ستاره ها خندان!ز...

مثل صدای خنده ی بچه توی عزاآهنگ کند ثانیه هامو به هم زدییه م...

مثل صدای خنده ی بچه توی عزاآهنگ کند ثانیه هامو به هم زدییه م...

شقایق محمدی شاعر افغانستانی

جمع آوری کاه و کشتزار حوالی..( روستای دهنوی سردار) شهرستان ز...

ای همه پنجره ها رو به تو شهر و ده آشفته ی آشوب تو کوهِ مه آل...

بند رختی وسط طوفانمدستم از پیرهنت کوتاه است ابرها پشت سرم م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط