{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
می خواستم
بهار به خانه ات بیاورم
و دیگر قانع نباشی
به گل های چسبیده به فرش
می خواستم
بهار به پیرهنت بیاورم
و از آنجا سفر کنم
به سرزمین های کشف نشده
اما هر دری باز کردم
پاییز در بادهایش از راه رسید
روی هر پنجره ای دست گذاشتم
زمستان
آخرین تصویر در حافظه اش بود
امروز من و بهار
در کوچه ها می گردیم
و سراغت را
از خرگوش های مرده در برف
می گیریم.
بهزاد_عبدی
دیدگاه ها (۱۲)

ماننــــد سمـــــاور بخـــروشم با توقـــوری شوم و باز بجــــ...

شب ها اتاقم ماه ندارد.چشم هات راقرض می دهیتاصبح؟!…#عکس_نوشته

.کاش زندگی مانند جعبه موسیقی بود،صداها آهنگ بود؛حرفها ترانه....

هر زنی یکبار هم که شده قید زنانگی هایش را زده،کز کرده یک گوش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط