𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪
𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[خط قرمز]
پارت ۵ | شرمندگی
تهیونگ هنوز با همان خشم در صدایش روبهروی مینی ایستاده بود.
مینی سرش پایین بود و اشکهایش بیوقفه روی صورتش میریخت.
— ته... ببخشید...
تهیونگ با عصبانیت گفت:
— چند بار باید بهت بگم حواست به خودت باشه؟!
مینی هق زد.
— من... نمیدونستم سوجون اینجاست...
— ولی باید حواست میبود! وقتی مهمون داریم چرا بدون اینکه به من بگی میای پایین؟!
— ببخشید...
— همیشه فقط میگی ببخشید!
مینی با ترس بهش نگاه کوتاهی کرد و دوباره سرش را پایین انداخت.
— من واقعاً قصدی نداشتم...
تهیونگ از شدت عصبانیت نفسش را با حرص بیرون داد.
— اصلاً میفهمی من وقتی دیدم دستش رو صورتت بود چه حالی شدم؟!
مینی با گریه گفت:
— ببخشید ته...
تهیونگ یک لحظه ساکت شد، اما خشمش هنوز فروکش نکرده بود.
در همان لحظه، کنترلش را از دست داد و دستش را بالا برد و به صورت مینی سیلی زد.
مینی خشکش زد.
دستش را روی صورتش گذاشت و نفس لرزانی کشید.
— هق... ببخشید...
اشکهایش بیشتر شد.
— ببخشید ته... من... من دیگه...
صدایش از گریه برید.
تهیونگ با صدای خشن گفت:
— گمشو برو بالا.
مینی با ترس سر تکان داد.
— باشه...
آرام برگشت و به سمت پلهها رفت.
— ببخشید...
این آخرین کلمهای بود که قبل از بالا رفتن گفت.
تهیونگ به پلهها خیره ماند.
چند دقیقه بعد، خانه دوباره در سکوت فرو رفت.
---
حدود دو ساعت بعد، صدای خنده و صحبت خانواده از جلوی خانه شنیده شد.
در باز شد و همه وارد شدند.
مادر تهیونگ با خوشحالی گفت:
— وای، بالاخره رسیدیم! امروز خیلی—
حرفش با دیدن صورت جدی تهیونگ نیمهکاره ماند.
— تهیونگ؟ چی شده؟
پدرش هم جلو آمد.
— چرا اینقدر ساکتی؟
تهیونگ چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد آرام گفت:
— سوجون رفته.
همه با تعجب به هم نگاه کردند.
— رفته؟ چرا؟
تهیونگ نفس عمیقی کشید و تمام ماجرا را تعریف کرد؛ از حرفهای سوجون دربارهی مینی، نزدیک شدنش، لمس کردن صورت مینی و درگیریای که بعد از آن اتفاق افتاد.
وقتی حرفهایش تمام شد، پدر سوجون با ناراحتی سرش را پایین انداخت.
— من واقعاً شرمندهام... هیچ دفاعی از این رفتارش ندارم.
مادر تهیونگ با نگرانی پرسید:
— مینی کجاست؟
تهیونگ به پلهها نگاه کرد.
— بالاست.
مادرش بلافاصله گفت:
— باید بیاریمش پایین. طفلکی حتماً ترسیده.
تهیونگ چیزی نگفت.
مادرش آرام از پلهها بالا رفت و بعد از چند دقیقه با اصرار فراوان مینی را همراه خودش پایین آورد.
مینی آرامآرام پایین میآمد.
سرش پایین بود، چشمهایش قرمز و خیس بود و هنوز از اتفاقات چند ساعت قبل ترسیده به نظر میرسید.
وقتی به سالن رسید، حتی جرئت نکرد سرش را بالا بیاورد.
مادر تهیونگ دستش را گرفت و آرام گفت:
— بیا عزیزم... بیا پیشمون.
مینی با صدای خیلی آرام گفت:
— ببخشید...
مادر تهیونگ با ناراحتی گفت:
— نه عزیزم، تو نباید عذرخواهی کنی.
پدر خانواده هم جلو آمد و با صدایی آرام گفت:
— مینی، بابت رفتار سوجون ازت عذر میخوام. واقعاً نباید چنین اتفاقی میافتاد.
مینی فقط سرش را پایینتر انداخت.
تهیونگ از آن طرف سالن ساکت ایستاده بود.
نگاهش روی مینی بود؛ روی صورت خیسش، روی دستهایی که از اضطراب به هم گره خورده بودند...
و برای اولین بار، سنگینی کاری که خودش کرده بود، بیشتر از خشمش روی قلبش سنگینی میکرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زد 🌚زدششششش🌚
کلا درخواستی این بود وقتی بهت سیلی میزنه ولی من خلاقیت به خرج دادم🤣😤
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[خط قرمز]
پارت ۵ | شرمندگی
تهیونگ هنوز با همان خشم در صدایش روبهروی مینی ایستاده بود.
مینی سرش پایین بود و اشکهایش بیوقفه روی صورتش میریخت.
— ته... ببخشید...
تهیونگ با عصبانیت گفت:
— چند بار باید بهت بگم حواست به خودت باشه؟!
مینی هق زد.
— من... نمیدونستم سوجون اینجاست...
— ولی باید حواست میبود! وقتی مهمون داریم چرا بدون اینکه به من بگی میای پایین؟!
— ببخشید...
— همیشه فقط میگی ببخشید!
مینی با ترس بهش نگاه کوتاهی کرد و دوباره سرش را پایین انداخت.
— من واقعاً قصدی نداشتم...
تهیونگ از شدت عصبانیت نفسش را با حرص بیرون داد.
— اصلاً میفهمی من وقتی دیدم دستش رو صورتت بود چه حالی شدم؟!
مینی با گریه گفت:
— ببخشید ته...
تهیونگ یک لحظه ساکت شد، اما خشمش هنوز فروکش نکرده بود.
در همان لحظه، کنترلش را از دست داد و دستش را بالا برد و به صورت مینی سیلی زد.
مینی خشکش زد.
دستش را روی صورتش گذاشت و نفس لرزانی کشید.
— هق... ببخشید...
اشکهایش بیشتر شد.
— ببخشید ته... من... من دیگه...
صدایش از گریه برید.
تهیونگ با صدای خشن گفت:
— گمشو برو بالا.
مینی با ترس سر تکان داد.
— باشه...
آرام برگشت و به سمت پلهها رفت.
— ببخشید...
این آخرین کلمهای بود که قبل از بالا رفتن گفت.
تهیونگ به پلهها خیره ماند.
چند دقیقه بعد، خانه دوباره در سکوت فرو رفت.
---
حدود دو ساعت بعد، صدای خنده و صحبت خانواده از جلوی خانه شنیده شد.
در باز شد و همه وارد شدند.
مادر تهیونگ با خوشحالی گفت:
— وای، بالاخره رسیدیم! امروز خیلی—
حرفش با دیدن صورت جدی تهیونگ نیمهکاره ماند.
— تهیونگ؟ چی شده؟
پدرش هم جلو آمد.
— چرا اینقدر ساکتی؟
تهیونگ چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد آرام گفت:
— سوجون رفته.
همه با تعجب به هم نگاه کردند.
— رفته؟ چرا؟
تهیونگ نفس عمیقی کشید و تمام ماجرا را تعریف کرد؛ از حرفهای سوجون دربارهی مینی، نزدیک شدنش، لمس کردن صورت مینی و درگیریای که بعد از آن اتفاق افتاد.
وقتی حرفهایش تمام شد، پدر سوجون با ناراحتی سرش را پایین انداخت.
— من واقعاً شرمندهام... هیچ دفاعی از این رفتارش ندارم.
مادر تهیونگ با نگرانی پرسید:
— مینی کجاست؟
تهیونگ به پلهها نگاه کرد.
— بالاست.
مادرش بلافاصله گفت:
— باید بیاریمش پایین. طفلکی حتماً ترسیده.
تهیونگ چیزی نگفت.
مادرش آرام از پلهها بالا رفت و بعد از چند دقیقه با اصرار فراوان مینی را همراه خودش پایین آورد.
مینی آرامآرام پایین میآمد.
سرش پایین بود، چشمهایش قرمز و خیس بود و هنوز از اتفاقات چند ساعت قبل ترسیده به نظر میرسید.
وقتی به سالن رسید، حتی جرئت نکرد سرش را بالا بیاورد.
مادر تهیونگ دستش را گرفت و آرام گفت:
— بیا عزیزم... بیا پیشمون.
مینی با صدای خیلی آرام گفت:
— ببخشید...
مادر تهیونگ با ناراحتی گفت:
— نه عزیزم، تو نباید عذرخواهی کنی.
پدر خانواده هم جلو آمد و با صدایی آرام گفت:
— مینی، بابت رفتار سوجون ازت عذر میخوام. واقعاً نباید چنین اتفاقی میافتاد.
مینی فقط سرش را پایینتر انداخت.
تهیونگ از آن طرف سالن ساکت ایستاده بود.
نگاهش روی مینی بود؛ روی صورت خیسش، روی دستهایی که از اضطراب به هم گره خورده بودند...
و برای اولین بار، سنگینی کاری که خودش کرده بود، بیشتر از خشمش روی قلبش سنگینی میکرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زد 🌚زدششششش🌚
کلا درخواستی این بود وقتی بهت سیلی میزنه ولی من خلاقیت به خرج دادم🤣😤
- ۱.۴k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط