معامله
معامله
p24
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بیجان روی دستهای تهیونگ تکیه داده بود.
بعد با تردید گفت:
«میشه... میشه باهم روراست باشیم؟»
تهیونگ نگاهش کرد.
«چیکار کنیم؟»
جونگکوک لبش را گاز گرفت.
«اعتراف.»
ابروی تهیونگ کمی بالا رفت.
«به چی؟»
جونگکوک نفس آرامی کشید.
«به چیزایی که تا الان از هم قایم کردیم.»
تهیونگ سکوت کرد.
جونگکوک ادامه داد:
«تو اول.»
«من؟»
«آره.»
چشمهای مشکی جونگکوک روی صورت تهیونگ ثابت ماند.
«واقعاً از من بدت میاد؟»
تهیونگ جواب نداد.
جونگکوک لبخند تلخی زد.
«دیدی؟ سخته.»
«نه.»
تهیونگ نگاهش را پایین انداخت.
«سخته چون جوابش اون چیزی نیست که فکر میکنی.»
جونگکوک آرام پرسید:
«پس چیه؟»
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
«اولش... از ازدواج با تو متنفر بودم.»
جونگکوک سرش را پایین انداخت.
«میدونستم.»
«اما الان...»
تهیونگ مکث کرد.
«دیگه نمیتونم بگم برام فقط یه قرارداد هستی.»
جونگکوک نفسش را حبس کرد.
«پس چیام؟»
تهیونگ مستقیم در چشمهایش نگاه کرد.
«کسی که نبودنش رو نمیخوام.»
جونگکوک برای چند لحظه کاملاً ساکت ماند.
بعد با صدای لرزان گفت:
«این... یه جور اعترافه؟»
تهیونگ سرد جواب داد:
«برای کسی مثل من، بیشتر از یه اعترافه.»
جونگکوک لبخند زد و چشمهایش خیس شد.
«پس نوبت منه.»
تهیونگ گفت:
«بگو.»
جونگکوک انگشتهایش را آرام روی لباس تهیونگ جمع کرد.
«من اولش ازت متنفر بودم.»
«میدونم.»
«بعد ترسیدم ازت.»
تهیونگ چیزی نگفت.
جونگکوک ادامه داد:
«ولی یه جایی بین همهی اون دعواها... بین داروهام، بیمارستان، و وقتی پیدام کردی...»
لبخند کوچکی زد.
«فهمیدم دلم میخواد وقتی میترسم، اولین نفری که صدا میزنم تو باشی.»
تهیونگ آرام پرسید:
«و الان؟»
جونگکوک چشمهایش را بست.
«الان فکر کنم... قلبم یه نفر رو انتخاب کرده.»
تهیونگ برای چند ثانیه هیچ جوابی نداد.
بعد دستش را آرام روی موهای جونگکوک گذاشت.
«پس ظاهراً... هر دومون یه اعتراف داریم.»
جونگکوک با لبخند خستهای زمزمه کرد:
«بالاخره روراست شدیم، آلفا.»
p24
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بیجان روی دستهای تهیونگ تکیه داده بود.
بعد با تردید گفت:
«میشه... میشه باهم روراست باشیم؟»
تهیونگ نگاهش کرد.
«چیکار کنیم؟»
جونگکوک لبش را گاز گرفت.
«اعتراف.»
ابروی تهیونگ کمی بالا رفت.
«به چی؟»
جونگکوک نفس آرامی کشید.
«به چیزایی که تا الان از هم قایم کردیم.»
تهیونگ سکوت کرد.
جونگکوک ادامه داد:
«تو اول.»
«من؟»
«آره.»
چشمهای مشکی جونگکوک روی صورت تهیونگ ثابت ماند.
«واقعاً از من بدت میاد؟»
تهیونگ جواب نداد.
جونگکوک لبخند تلخی زد.
«دیدی؟ سخته.»
«نه.»
تهیونگ نگاهش را پایین انداخت.
«سخته چون جوابش اون چیزی نیست که فکر میکنی.»
جونگکوک آرام پرسید:
«پس چیه؟»
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
«اولش... از ازدواج با تو متنفر بودم.»
جونگکوک سرش را پایین انداخت.
«میدونستم.»
«اما الان...»
تهیونگ مکث کرد.
«دیگه نمیتونم بگم برام فقط یه قرارداد هستی.»
جونگکوک نفسش را حبس کرد.
«پس چیام؟»
تهیونگ مستقیم در چشمهایش نگاه کرد.
«کسی که نبودنش رو نمیخوام.»
جونگکوک برای چند لحظه کاملاً ساکت ماند.
بعد با صدای لرزان گفت:
«این... یه جور اعترافه؟»
تهیونگ سرد جواب داد:
«برای کسی مثل من، بیشتر از یه اعترافه.»
جونگکوک لبخند زد و چشمهایش خیس شد.
«پس نوبت منه.»
تهیونگ گفت:
«بگو.»
جونگکوک انگشتهایش را آرام روی لباس تهیونگ جمع کرد.
«من اولش ازت متنفر بودم.»
«میدونم.»
«بعد ترسیدم ازت.»
تهیونگ چیزی نگفت.
جونگکوک ادامه داد:
«ولی یه جایی بین همهی اون دعواها... بین داروهام، بیمارستان، و وقتی پیدام کردی...»
لبخند کوچکی زد.
«فهمیدم دلم میخواد وقتی میترسم، اولین نفری که صدا میزنم تو باشی.»
تهیونگ آرام پرسید:
«و الان؟»
جونگکوک چشمهایش را بست.
«الان فکر کنم... قلبم یه نفر رو انتخاب کرده.»
تهیونگ برای چند ثانیه هیچ جوابی نداد.
بعد دستش را آرام روی موهای جونگکوک گذاشت.
«پس ظاهراً... هر دومون یه اعتراف داریم.»
جونگکوک با لبخند خستهای زمزمه کرد:
«بالاخره روراست شدیم، آلفا.»
- ۶۲
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط