ابلیس

Part 3
به صورتش به اب زد و بعد از اینکه خیالش از بابت صورتش راحت شد از اتاقش بیرون رفت و به محض اینکه آلیا رو دید سمتش دوید
+ اومم...آلیا چان من میخواستم برم پیش اون...همونی که به دست اون اقا شلیک کرد...خب....
" به خودت فشار نیار اسمش دازایه ولی تو باید دازای ساما صداش کنی هم ازت بزرگتره هم پسر اربابه فهمیدی؟ "
از لحن تند آلیا کمی ناراحت شد اما با لبخند سری تکون داد و گفت
+ میخوام برم پیششون ولی...نمیدونم اتاقشون کجاست و حتی خودشون
" ایشون تو اتاق هستن بعدشم تو مگه کار نداری چرا مزاحم دازای ساما میشی؟؟"
+ نه نه قصد مزاحمت ندارم خودشون صدام کردن
" خب پس برو "
+ م...من بلد نیستم اینجا رو
آلیا پوفی کشید و گفت
" یه بار همراهیت میکنم ولی باید یاد بگیری "
+ بله چشم
آلیا جلوتر راه افتاد و چویا پشت سرش حرکت کرد و وقتی به طبقه ای رسید که تنها چهار تا اتاق اونجا بود و در اتاق دومی رو زد که صدای خونسردی اجازه ورودش رو داد
" برو داخل "
آلیا بعد گفتن جمله اش از اونجا رفت و چوبا با اضطراب وارد اتاق شد
_ درو ببند
چویا اروم درو بست و یک قدم جلوتر رفت و دازای رو دید که مشغول بازی باگوشیش بود
_ خب بابت اون موضوع سر میز متاسفم
+ نگید لطفا من باید معذرت خواهی کنم که بی دقتی کردم
_ به هر حال...اسمت چی بود؟
+ چویا
_ خیلی خب چیبی کوچولو...
گوشی رو کنار گذاشت و روی تخت نشست و با چشمای شیطونش از سر تا پایین چویا رو برانداز کرد و گفت
_ هی چیبی تو خدمتکار شخصی هستی؟
چویا سرشو به دو طرف تکوم داد که دازای با خنده گفت
_ راحت باش چویا از من نترس کاریت ندارم
+ ن...نمیترسم
دازای هومی کشید و گفت
_ پرسیدم خدمتکار شخصی هستی یا نه ؟
اینبار با جدیت گفت که چویا اینبار لب باز کرد
+ نه نیستم...اکوتاگاوا سان گفتن که یکی از اعضای خانواده انتخاب میکنن منو...کسی انتخاب نکرده
_ خب عالیه از این به بعد تو خدمتکار شخصی من هستی
+ چشم
_ هر کاری که تا الان انجام میدادی رو دیگه میزاری کنار هر کاری من بهت بگم رو انجام میدی
+ یعنی من هر روز صبح بیام پیش شما؟
_ نه هر وقت کارت داشتم
+ چشم
_ چویا ازت میخوام باهام راحت باشی از رسمی صحبت کردن خوشم نمیاد
+ ولی...
دازای اخم کمرنگی کرد
_ چیزی گفتی؟
چویا سرشو به دو طرف تکون داد و گفت
+ چشم
_ خوبه
لبخند نرمی تحویلش داد که در به صدا در اومد
_ بیا داخل
" دازای سان دوستتون پایین منتظرتونه "
_ بگو بیخودی منتظر نباشه
" لویی سان.... "
_ میدونم...یه حرف رو لازمه دو بار تکرار کنم؟
" خیر متاسفم "
با لحن خشک و سردی گفت
_ گمشو احمق
وقتی رفت دازای خطاب به چویا گفت
_ خب چیبی میتونی از فردا کار جدیدت رو شروع کنی
چویا سوالی که تموم مدت ذهنش رو درگیر کرده بود رو با تموم جرعتش پرسید
+ یه سوالی...داشتم
دازای لبخندش بزرگتر شد و گفت
_ گوش میدم
+ شما میدونید چرا من به اینجا اومدم؟
_ چون من خواستم
+ چطور ؟؟
_ اونش دیگه مهم نیست...
با لحن خونسردی گفت و بعد با یه لبخند چشم بسته ادامه داد
_ خب چیبی مرخصی
چویا تعظیم کرد و دستش رو روی دستگیره در گذاشت و تا خواست بره اخم هاش تو هم رفت و برگشت سریع گفت
+ لطفا به من نگو چیبی من اسم دارم
و به سرعت ازاتاق خارج شد که دازای لحظه ای متعجب موند و بعد خندید .
__________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

روباه کوچولوی من پارت نه ꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> فردای ان روز @وی...

رمان سوم پارت هفدهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚.@ ویو راوی >...

بهار بدون تو

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت چهار.صدای خنده ی مرد تو اتاق پی...

ابلیس

[•] عــــمارت★عشقـــ[•]Part number 30"هوم...تبریک میگم!"_«مم...

#عشق_مافیای_من پارت۳٠(بعد مدت ها) ادمین: راستی علامتا یادم ر...

ابلیس

یک سگ زیادی ولگرد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط