آه وابسته ام به آن چشمت، سرنوشتم ببین غم انگیز است
آه وابسته ام به آن چشمت، سرنوشتم ببین غم انگیز است
لب بدوزید جان من هرشب،تا که اینجا هنوز هم هیز است
درد دارم از این که شب گردم،چند سالست بی تو می گردم
طاقتم طاق شد از این دوری،کاسه ی صبر من که لبریز است
"خسته از شعر های تکراری،وحشت از دور باطل و تردید
رو به آیینه یک نفر انگار،با خودش دایما گلاویز است"
بس که بیدار مانده ام تا صبح، خانه ای کرد غم نهان در من
حق داری که با کسی باشی،خون دل را ببین که سرریز است
"تیشه ی من برای تو کم بود؟کم برای تو کوهکن بودم؟
دست تقدیر کرد فرهادم،خوش به حال کسی که پرویز است"
سرگشته
لب بدوزید جان من هرشب،تا که اینجا هنوز هم هیز است
درد دارم از این که شب گردم،چند سالست بی تو می گردم
طاقتم طاق شد از این دوری،کاسه ی صبر من که لبریز است
"خسته از شعر های تکراری،وحشت از دور باطل و تردید
رو به آیینه یک نفر انگار،با خودش دایما گلاویز است"
بس که بیدار مانده ام تا صبح، خانه ای کرد غم نهان در من
حق داری که با کسی باشی،خون دل را ببین که سرریز است
"تیشه ی من برای تو کم بود؟کم برای تو کوهکن بودم؟
دست تقدیر کرد فرهادم،خوش به حال کسی که پرویز است"
سرگشته
- ۲.۰k
- ۲۸ تیر ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط