گمان کنم شب اخر هست،که نور ماه بیندازی
گمان کنم شب اخر هست،که نور ماه بیندازی
مرا ببین که تو می خواهی،به اشک و آه بیندازی
شبیه یک کر و لالم کرد،بیا دلم شده پاییزی
شنید باز کسی گفته مرا به چاه بیندازی
"به من نگو که دلت تنگ است،نگو به فکر تو ام دایم
نگو دروغ،مرا بازم به قاه قاه بینداری"
عجب چه حس بدی دارم همان حسی که به من دادی
مرا دوباره تو میخواهی به اشتباه بیندازی
شبیه خون زده ای بر من،منی که بی تو حواسم نیست
چه سود معرکه ای هرشب،غمین به راه بیندازی
"دلم هوای تو را کرده بیا که طاقتم طاق است"
روا که نیست مرا با غم،به هر گناه بیندازی
سرگشته
مرا ببین که تو می خواهی،به اشک و آه بیندازی
شبیه یک کر و لالم کرد،بیا دلم شده پاییزی
شنید باز کسی گفته مرا به چاه بیندازی
"به من نگو که دلت تنگ است،نگو به فکر تو ام دایم
نگو دروغ،مرا بازم به قاه قاه بینداری"
عجب چه حس بدی دارم همان حسی که به من دادی
مرا دوباره تو میخواهی به اشتباه بیندازی
شبیه خون زده ای بر من،منی که بی تو حواسم نیست
چه سود معرکه ای هرشب،غمین به راه بیندازی
"دلم هوای تو را کرده بیا که طاقتم طاق است"
روا که نیست مرا با غم،به هر گناه بیندازی
سرگشته
- ۱.۱k
- ۲۵ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط