شب قدری که هزار است به شبهای دگر
شب قدری که هزار است به شبهای دگر
در دلم نیست، به جز عشق تمنای دگر
دل در این سینه و نالان ز غم دوری تو
چون نداند که سبب چیست؟ به کبرای دگر
همه شب را به تمنای وصال تو خوشم
چه کنم؟ نیست در این سر، سرِ سودای دگر
شده ای ماه و به مهتاب، دلم می شویی
به کجا هست؟ چنین ماه دلارای دگر
بوسه بر باد زدم تا که ببوسد، رویت
وصف عشقم ببر ای باد، به صحرای دگر
کاش در خواب ببینم گل رویت صنما!
گر چه در خواب نیایی، به تماشای دگر
می کُشد غم به سپاهی که نهان است به دل
تو بیا تا بشود چاره ی غمهای دگر
در دلم نیست، به جز عشق تمنای دگر
دل در این سینه و نالان ز غم دوری تو
چون نداند که سبب چیست؟ به کبرای دگر
همه شب را به تمنای وصال تو خوشم
چه کنم؟ نیست در این سر، سرِ سودای دگر
شده ای ماه و به مهتاب، دلم می شویی
به کجا هست؟ چنین ماه دلارای دگر
بوسه بر باد زدم تا که ببوسد، رویت
وصف عشقم ببر ای باد، به صحرای دگر
کاش در خواب ببینم گل رویت صنما!
گر چه در خواب نیایی، به تماشای دگر
می کُشد غم به سپاهی که نهان است به دل
تو بیا تا بشود چاره ی غمهای دگر
- ۵.۷k
- ۰۷ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط