🖤 معشوقهی مخفی
🖤 معشوقهی مخفی
𓆩 پارت دوازدهم 𓆪
ات چند لحظه به جیمین خیره ماند.
ـ «هدف؟! یعنی چی؟»
جیمین بدون جواب، کت مشکیاش را برداشت.
ـ «فعلاً فقط به من اعتماد کن.»
ات اخم کرد.
ـ «من هنوز بهت اعتماد ندارم!»
جیمین لبخند زد.
ـ «پس امشب فرصت خوبیه که شروع کنی.»
چند دقیقه بعد، هر دو سوار ماشین شدند.
ات از پنجره بیرون را نگاه میکرد که ناگهان گوشی جیمین زنگ خورد.
ـ «الو؟»
صدای مردی از آن طرف خط آمد:
ـ «رئیس، پیداشون کردیم.»
چهرهی جیمین جدی شد.
ـ «کجا؟»
ـ «دقیقاً پشت سر شما.»
جیمین آرام به آینه نگاه کرد.
یک ماشین مشکی چند متر عقبتر، آنها را تعقیب میکرد.
جیمین زیر لب گفت:
ـ «لعنتی... زودتر از چیزی که فکر میکردم.»
ات با نگرانی پرسید:
ـ «چی شده؟»
جیمین فقط گفت:
ـ «کمربندتو ببند.»
ات: «چرا؟!»
ـ «چون قراره یه کم سریع رانندگی کنم.» 😐🖤
𓆩 پارت دوازدهم 𓆪
ات چند لحظه به جیمین خیره ماند.
ـ «هدف؟! یعنی چی؟»
جیمین بدون جواب، کت مشکیاش را برداشت.
ـ «فعلاً فقط به من اعتماد کن.»
ات اخم کرد.
ـ «من هنوز بهت اعتماد ندارم!»
جیمین لبخند زد.
ـ «پس امشب فرصت خوبیه که شروع کنی.»
چند دقیقه بعد، هر دو سوار ماشین شدند.
ات از پنجره بیرون را نگاه میکرد که ناگهان گوشی جیمین زنگ خورد.
ـ «الو؟»
صدای مردی از آن طرف خط آمد:
ـ «رئیس، پیداشون کردیم.»
چهرهی جیمین جدی شد.
ـ «کجا؟»
ـ «دقیقاً پشت سر شما.»
جیمین آرام به آینه نگاه کرد.
یک ماشین مشکی چند متر عقبتر، آنها را تعقیب میکرد.
جیمین زیر لب گفت:
ـ «لعنتی... زودتر از چیزی که فکر میکردم.»
ات با نگرانی پرسید:
ـ «چی شده؟»
جیمین فقط گفت:
ـ «کمربندتو ببند.»
ات: «چرا؟!»
ـ «چون قراره یه کم سریع رانندگی کنم.» 😐🖤
- ۲۳۰
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط