🥀 ملکهٔ هفت گناه
🥀 ملکهٔ هفت گناه
𓆩 پارت ۱: برخورد اتفاقی 𓆪
✍🏻 Rose_Writer
ساعت ۱۰ شب ـ سئول 🇰🇷
آریا با عصبانیت از رستوران بیرون اومد.
نیلا: باز چی شده؟ 😂
آریا: یه پسره فکر کرده چون ازم تعریف کرده، باید شمارمو بهش بدم!
نیلا خندید و بعد از خداحافظی، رفت.
آریا هدفونش رو گذاشت و راه افتاد؛ اما چند دقیقه بعد، صدای چند مرد توجهش رو جلب کرد.
کنار چند ماشین مشکی، مردی با کتوشلوار مشکی ایستاده بود. همه با احترام باهاش رفتار میکردن.
آریا زیر لب گفت:
ـ انگار رئیس مافیاست!
همون لحظه گوشیاش افتاد.
مرد برگشت و با نگاهی سرد پرسید:
ـ اسمت چیه؟
آریا: اول خودت رو معرفی کن!
رایان با تعجب گفت:
ـ میدونی داری با کی حرف میزنی؟!
مرد جواب داد:
ـ جئون جونگکوک.
آریا شونه بالا انداخت.
ـ خب که چی؟
چند نفر خندهشون گرفت، اما جونگکوک فقط نگاهش کرد.
ناگهان یکی از افرادش گوشیای رو جلو آورد.
ـ رئیس، این رو ببین!
جونگکوک به صفحه نگاه کرد؛ عکس آریا روی گوشی بود.
زیر عکس نوشته شده بود:
«بالاخره پیداش کردیم.»
جونگکوک نگاهش رو به آریا دوخت.
ـ آریا، باید با من بیای.
آریا اخم کرد.
ـ خواب دیدی! من کجا، تو کجا؟!
جونگکوک در ماشین رو باز کرد و با خونسردی گفت:
ـ یکی دنبالت میگرده. اگه میخوای بدونی چرا، سوار شو.
آریا به عکس خیره شد و بالاخره سوار ماشین شد.
هنوز ماشین حرکت نکرده بود که گوشی جونگکوک زنگ خورد.
صدای مردی از پشت خط اومد:
ـ جونگکوک، به اون دختر اعتماد نکن... اون چیزی نیست که فکر میکنی!
جونگکوک به آریا نگاه کرد.
پایان پارت اول 🖤🥀
𓆩 پارت دوم بهزودی 𓆪
_______________________
شرط پارت ۲
لایک:۱۰
کامنت:۴
𓆩 پارت ۱: برخورد اتفاقی 𓆪
✍🏻 Rose_Writer
ساعت ۱۰ شب ـ سئول 🇰🇷
آریا با عصبانیت از رستوران بیرون اومد.
نیلا: باز چی شده؟ 😂
آریا: یه پسره فکر کرده چون ازم تعریف کرده، باید شمارمو بهش بدم!
نیلا خندید و بعد از خداحافظی، رفت.
آریا هدفونش رو گذاشت و راه افتاد؛ اما چند دقیقه بعد، صدای چند مرد توجهش رو جلب کرد.
کنار چند ماشین مشکی، مردی با کتوشلوار مشکی ایستاده بود. همه با احترام باهاش رفتار میکردن.
آریا زیر لب گفت:
ـ انگار رئیس مافیاست!
همون لحظه گوشیاش افتاد.
مرد برگشت و با نگاهی سرد پرسید:
ـ اسمت چیه؟
آریا: اول خودت رو معرفی کن!
رایان با تعجب گفت:
ـ میدونی داری با کی حرف میزنی؟!
مرد جواب داد:
ـ جئون جونگکوک.
آریا شونه بالا انداخت.
ـ خب که چی؟
چند نفر خندهشون گرفت، اما جونگکوک فقط نگاهش کرد.
ناگهان یکی از افرادش گوشیای رو جلو آورد.
ـ رئیس، این رو ببین!
جونگکوک به صفحه نگاه کرد؛ عکس آریا روی گوشی بود.
زیر عکس نوشته شده بود:
«بالاخره پیداش کردیم.»
جونگکوک نگاهش رو به آریا دوخت.
ـ آریا، باید با من بیای.
آریا اخم کرد.
ـ خواب دیدی! من کجا، تو کجا؟!
جونگکوک در ماشین رو باز کرد و با خونسردی گفت:
ـ یکی دنبالت میگرده. اگه میخوای بدونی چرا، سوار شو.
آریا به عکس خیره شد و بالاخره سوار ماشین شد.
هنوز ماشین حرکت نکرده بود که گوشی جونگکوک زنگ خورد.
صدای مردی از پشت خط اومد:
ـ جونگکوک، به اون دختر اعتماد نکن... اون چیزی نیست که فکر میکنی!
جونگکوک به آریا نگاه کرد.
پایان پارت اول 🖤🥀
𓆩 پارت دوم بهزودی 𓆪
_______________________
شرط پارت ۲
لایک:۱۰
کامنت:۴
- ۹۷
- ۰۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط