𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::
𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::
part6:
عینکه رویه صورتش رو که مثله نقابی بود براش رو با انگشته اشارش کمی بالا برد..
و بعد بدون هیچی مقدمه ای برایه گفتن به سمتش برگشت.
اوه..
اوه...
اوه..
اوه..
لبش رو زیره دندونش گرفت..
این که خیلی جذابه.
با برگشتنش عطره تلخش واضح تر بود.!
سخت بود به صورتش خیره بشه،مخصوصا که پسرک به چشم هایه دخترک خیره شده بود..
با یک نگاه..انالیزاش کرد.
بی نقص هم هست.
کت شلواره مشکی که پیراهنه زیره کتش دوتا از دکمه هاش باز بود.
گل ها انگار سنگین بودن و رویه شونش گذاشته بود.!(چجوری توصیف کنممم¿¡)
دوباره سعی کرد،یادش بیاره که
یه ناعه.!
دختر عموش نه کسه دیگه ای..!
نفسی کشید و لبخنده گرم و ارومی زد.لعنتی به چشم هام خیره نشو.
یه نا:سلام..
نمیدونست درسته اسمش رو اخره جملش بگه یا نه.
حتی از صمیمیتشون هم نمیدونست.!
چرا انقدر نقش بازی کردن جلوش سخته؟.
منتظره کلمه ای پسرک بود.
ولی..
نگاه پسرک هنوز رویه دخترک مونده بود.!انگار نمیتونست باور کنه،چرا شبیه یه نفره..
نفسه عمیقه پدرش از افکارش درش اورد و قدمی به سمته دخترک ور داشت..
شاید دلیلش دادن گل ها باشه ولی فقط میخاست ببینه چرا اون انقدر خوشگله؟
اون همون یه ناست؟
اون که از یه نا متنفر بود چرا الان اینجوریه؟
چرا اصلا حسی که وقتی پیشه یه نا بوده رو الان نمیگیره؟.
جونگکوک:خوش اومدی..!
گل هارو به سمتش گرفت و بعد جملش رو کامل کرد..!
《جونگکوک:دختر عمو یه نا...
یه نا به سختی لبخندش رو پررنگ تر کردو گل هارو گرفت و سرش رو بالا و پایین کرد و تشکری کرد..!
ولی دوباره به همون نزدیکی دختر وایساد و ازش دور نشد..
تویه ذهنه دخترک غوغایی بود.!
یعنی هولش بده که بفهمه باید بره عقب؟
لعنتی.پوله گل هارو میخواد؟
به دور و برش خیره شد..هیچکس نبود.
لعنتی بقیه کجا رفتن؟با صدایه کمی پچپچ از پشته سره پسرک فهمید رفتن سمته میزه شام..
ولی انقدر پسرک بزرگو بلند بود که دید به اون هارو نداشت..
جونگکوک کاملا جلوش بود.!
خواست قدمی ور داره ولی دستش رو گرفت و دخترک رو به خودش نزدیک تر کرد.
و بعد سرش رو برد تویه امواجه موهایه دخترک و کاملا تویه اغوشش گمش کرد.
جونگکوک:همراهی کن دیگه.
ولی دخترک تویه دنیایه دیگه ای بود..!
از اینمه اتفاق اونم تویه به شب به محظه اینکه رسید قفل کرده بود.!
حالا با این جمله ی پسر هم هزارتا سوال دیگه..!
اون چرا اینجوریه؟
پسرک هم متوجه اش شده بود.پس عقب کشید و دسته دخترکرو گرفت و به سمته بقیه کشوند.
صندلی میز رو براش عقب کشید و کنارش نشست..
ولی واقعا بسه.!
اهمی کرد و بعده توجه جلب کردن همه ی خانواده..
ا/ت:یکم سرم درد میکنه واقعا ببخشید.
و بعد به سمته اتاقش فرار کرد..
از چندتا طبقه بالا رفت تا خانوادش بهش دید نداشته باشن.
دیگه نمیتونست به ایسته و قبل از رسیدن به اتاقش نشست رویه پاهاش..
این معمایه مزخرف دیگه چیه؟
چرا انقدر هزارتو داره؟
جونگکوک..؟
با اومدنش اونم انقدر زود تمامه نقشه هاش رو پاشونده بود.
با صدایه تپ تپ کفش سریع ایستاد..
لعنتی.
برگشت و با دیدن جونگکوک که داشت می اومد بالا سریع ایستاد و به سمته اتاقش حمله ور شد..
نه نه نه.لطفا نه.!اصلا نه..
حتی شوخیش هم مزخرف و مسخرست.!.
دره اتاقش رو قفل کردو پشته در نشست.!
طولی نکشید که صدایه در بلند شد..!
جونگکوک:میشه درو باز کنی؟
دستش رو جلویه دهنش گذاشت تا حتی صدایه نفسش رو هم نشنوه.!
جونگکوک:قرص برایه سردردتت.!
یه قرصه پر رو از زیره در وارده اتاقه دخترک کرد و بعد رفت.!
الان واقعا به این قرص نیازه.!
لعنتی لعنتی..
اینجوری نباید بکنه وگرنه خیلی سریع لو میره..!
پرونده رو خیلی اسون گرفته بود.!
گوشی مخفیش رو از تویه چمدونش در اورد و سریع وارده حموم شد..
هنوز مطمئن نشده بود اتاق دوربین نداره.!
تماس به رئیس وو..
هزاران سوال.
با قطع شدن صدایه بوق..سریع سواله اولش رو که هزار بار تویه ذهنش می اومدو میرفت رو با عصبانیت پرسید...
ا/ت:رابطه ی من و جئون جونگکوک چیه؟
دیر شد..
sorry☆
part6:
عینکه رویه صورتش رو که مثله نقابی بود براش رو با انگشته اشارش کمی بالا برد..
و بعد بدون هیچی مقدمه ای برایه گفتن به سمتش برگشت.
اوه..
اوه...
اوه..
اوه..
لبش رو زیره دندونش گرفت..
این که خیلی جذابه.
با برگشتنش عطره تلخش واضح تر بود.!
سخت بود به صورتش خیره بشه،مخصوصا که پسرک به چشم هایه دخترک خیره شده بود..
با یک نگاه..انالیزاش کرد.
بی نقص هم هست.
کت شلواره مشکی که پیراهنه زیره کتش دوتا از دکمه هاش باز بود.
گل ها انگار سنگین بودن و رویه شونش گذاشته بود.!(چجوری توصیف کنممم¿¡)
دوباره سعی کرد،یادش بیاره که
یه ناعه.!
دختر عموش نه کسه دیگه ای..!
نفسی کشید و لبخنده گرم و ارومی زد.لعنتی به چشم هام خیره نشو.
یه نا:سلام..
نمیدونست درسته اسمش رو اخره جملش بگه یا نه.
حتی از صمیمیتشون هم نمیدونست.!
چرا انقدر نقش بازی کردن جلوش سخته؟.
منتظره کلمه ای پسرک بود.
ولی..
نگاه پسرک هنوز رویه دخترک مونده بود.!انگار نمیتونست باور کنه،چرا شبیه یه نفره..
نفسه عمیقه پدرش از افکارش درش اورد و قدمی به سمته دخترک ور داشت..
شاید دلیلش دادن گل ها باشه ولی فقط میخاست ببینه چرا اون انقدر خوشگله؟
اون همون یه ناست؟
اون که از یه نا متنفر بود چرا الان اینجوریه؟
چرا اصلا حسی که وقتی پیشه یه نا بوده رو الان نمیگیره؟.
جونگکوک:خوش اومدی..!
گل هارو به سمتش گرفت و بعد جملش رو کامل کرد..!
《جونگکوک:دختر عمو یه نا...
یه نا به سختی لبخندش رو پررنگ تر کردو گل هارو گرفت و سرش رو بالا و پایین کرد و تشکری کرد..!
ولی دوباره به همون نزدیکی دختر وایساد و ازش دور نشد..
تویه ذهنه دخترک غوغایی بود.!
یعنی هولش بده که بفهمه باید بره عقب؟
لعنتی.پوله گل هارو میخواد؟
به دور و برش خیره شد..هیچکس نبود.
لعنتی بقیه کجا رفتن؟با صدایه کمی پچپچ از پشته سره پسرک فهمید رفتن سمته میزه شام..
ولی انقدر پسرک بزرگو بلند بود که دید به اون هارو نداشت..
جونگکوک کاملا جلوش بود.!
خواست قدمی ور داره ولی دستش رو گرفت و دخترک رو به خودش نزدیک تر کرد.
و بعد سرش رو برد تویه امواجه موهایه دخترک و کاملا تویه اغوشش گمش کرد.
جونگکوک:همراهی کن دیگه.
ولی دخترک تویه دنیایه دیگه ای بود..!
از اینمه اتفاق اونم تویه به شب به محظه اینکه رسید قفل کرده بود.!
حالا با این جمله ی پسر هم هزارتا سوال دیگه..!
اون چرا اینجوریه؟
پسرک هم متوجه اش شده بود.پس عقب کشید و دسته دخترکرو گرفت و به سمته بقیه کشوند.
صندلی میز رو براش عقب کشید و کنارش نشست..
ولی واقعا بسه.!
اهمی کرد و بعده توجه جلب کردن همه ی خانواده..
ا/ت:یکم سرم درد میکنه واقعا ببخشید.
و بعد به سمته اتاقش فرار کرد..
از چندتا طبقه بالا رفت تا خانوادش بهش دید نداشته باشن.
دیگه نمیتونست به ایسته و قبل از رسیدن به اتاقش نشست رویه پاهاش..
این معمایه مزخرف دیگه چیه؟
چرا انقدر هزارتو داره؟
جونگکوک..؟
با اومدنش اونم انقدر زود تمامه نقشه هاش رو پاشونده بود.
با صدایه تپ تپ کفش سریع ایستاد..
لعنتی.
برگشت و با دیدن جونگکوک که داشت می اومد بالا سریع ایستاد و به سمته اتاقش حمله ور شد..
نه نه نه.لطفا نه.!اصلا نه..
حتی شوخیش هم مزخرف و مسخرست.!.
دره اتاقش رو قفل کردو پشته در نشست.!
طولی نکشید که صدایه در بلند شد..!
جونگکوک:میشه درو باز کنی؟
دستش رو جلویه دهنش گذاشت تا حتی صدایه نفسش رو هم نشنوه.!
جونگکوک:قرص برایه سردردتت.!
یه قرصه پر رو از زیره در وارده اتاقه دخترک کرد و بعد رفت.!
الان واقعا به این قرص نیازه.!
لعنتی لعنتی..
اینجوری نباید بکنه وگرنه خیلی سریع لو میره..!
پرونده رو خیلی اسون گرفته بود.!
گوشی مخفیش رو از تویه چمدونش در اورد و سریع وارده حموم شد..
هنوز مطمئن نشده بود اتاق دوربین نداره.!
تماس به رئیس وو..
هزاران سوال.
با قطع شدن صدایه بوق..سریع سواله اولش رو که هزار بار تویه ذهنش می اومدو میرفت رو با عصبانیت پرسید...
ا/ت:رابطه ی من و جئون جونگکوک چیه؟
دیر شد..
sorry☆
- ۶۷
- ۲۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط