ديده ام سوي ديارتو و در کف تو از تو ديگر نه پيامي نه نشان
ديده ام سوي ديارتو و در کف تو
از تو ديگر نه پيامي نه نشاني
نه به ره پرتو مهتاب اميدي
نه به دل سايه اي از راز نهاني
دشت تف کرده و برخويش نديده
نم نم بوسه ی باران بهاران
جاده اي گم شده در دامن ظلمت
خالي از ضربه ی پاهاي سواران
تو به کس مهر نبندي ،مگرآندم
که زخود رفته،درآغوش تو باشد
ليک چون حلقهء بازو بگشايي
نيک دانم که فراموش تو باشد
کيست آنکس که ترا برق نگاهش
ميکشد سوخته لب درخم راهي ؟
يا در آن خلوت جادوئي خامش
دستش افروخته فانوس گناهي
تو به من دل نسپردي که چو آتش
پيکرت را ز عطش سوخته بودم
من که در مکتب رويائي زهره
رسم افسونگري آموخته بودم
بر تو چون ساحل آغوش گشادم
در دلم بود که دلدار تو باشم
«واي بر من که ندانستم از اول»
«روزي آيد که دل آزار تو باشم»
بعد از اين از تو دگر هيچ نخواهم
نه درودي، نه پيامي، نه نشاني
ره خود گيرم و ره بر تو گشايم
زآنکه ديگر تو نه آني، تو نه آني
- ۵۰۴
- ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط