✦ اولین گناه ✦
✦ اولین گناه ✦
فصل پنجم: دو شکارچی، یک طعمه — قسمت دوم
---
آن شب تا صبح نخوابیدم.
آن مرد را میدیدم. پالتوی سیاه. موهای تیره. لبخندی که از پایین به من نشان داد. کسی که نباید آنجا میبود.
قلبم به تپش افتاد.
نه از ترس. از چیز دیگری. چیزی که نمیدانستم چیست.
و بعد... پدرم آمد.
بدون در زدن.
— داشتی به آن غریبه نگاه میکردی.
لرزیدم. چون پدرم همیشه میفهمد.
— من... نه. من فقط...
— خفه شو.
کمربندش را درآورد. چرمِ سیاه. با سگکِ نقرهای. همان کمربندی که از بچگی میشناسم.
— زانو بزن.
زانو زدم. چون همیشه زانو میزنم.
— بیست ضربه. برای اینکه یادت بماند مالِ کی هستی.
ضربهی اول. پشتم سوخت.
دوم. سوم. چهارم.
شمارش را از دست دادم. فقط صدای سگک را میشنیدم. و صدای خودم را که فریاد نمیزدم. چون یاد گرفتهام فریاد نزنم.
بعد از ضربهی بیستم، کمربند را بست.
— فردا شب عروسیات است. اگر یک بار دیگر ببینم به کسی نگاه میکنی... — برگشت. — میکشمت.
رفت.
روی زمین ماندم. پشتم خون بود. دستهایم میلرزید.
و برای اولین بار در آن شب...
گریه کردم.
نه از درد. از تنهایی.
هیچکس نیامد. هیچکس نپرسید «حالت خوب است؟»
مادربزرگم مرد. و با او، آخرین نفری که مرا میدید، رفت.
روی زمین دراز کشیدم. خونم روی فرشِ ابریشمی سرخ میشد.
— من فردا شب میمیرم.
اما مردم.
---
فردا. روز عروسی.
پشتم میسوخت. آینه که نگاه کردم، خطهای سرخِ کمربند روی پوستم مانده بود.
خدمتکارها آمدند. مرا شستند. موهایم را بافتند. لباسِ سفید آوردند — ابریشم، با گلدوزیِ طلایی.
بیحس. مثل مردهای که از گور برخاسته باشد.
به تالار اصلی بردندم.
چهل شمع. صد مهمان. میزی پر از غذا. نوازندهها.
و در رأس، او — لرد وین هالووی. با آن شکمِ بزرگ. با آن لبخندی که وقتی مرا دید، پهنتر شد.
کنارم آمد. بازویش را دور کمرم انداخت.
— عروسِ من — گفت، و بلند خندید.
دستش روی کمرم. پایینتر. روی باسنم. من تکان نخوردم.
تمام شب، دستهایش روی من بود. کمرم. بازویم. گردنم. و هر بار بلند میخندید. و مهمانها میخندیدند. و پدرم میخندید. و مادرم میخندید.
و من... به دنبال او میگشتم.
و پیدا کردمش.
وسط مهمانها. پالتوی سیاه. جامی در دستش. و به من نگاه میکرد.
همان مرد.
برای یک لحظه — فقط یک لحظه — دنیا ساکت شد. شمعها خاموش. موسیقی قطع. خندهی هالووی محو.
فقط من بودم. و او.
و بعد... تمام شد.
سرش را برگرداند و در جمعیت گم شد.
---
شب.
مادرم مرا از تالار بیرون کشید. به اتاقم برد.
— دربیار.
— چی؟
— لباست. دربیار.
درآوردم. مادرم از پشتِ در چیزی آورد. یک لباسِ سفید. نازک. از روبان درست شده بود. فقط روبان. فقط تور.
— اینو بپوش.
— مادر... این...
— این چیزی است که شوهرت میخواهد. — لبخند سرد. — و تو میپوشیاش.
پوشیدم.
روبانها روی پوستم سرد بودند. مثل تیغ. مثل دستِ آن پیرمرد. مثل تمام زندگیام.
مادرم موهایم را باز کرد. روی شانهام ریخت.
— حالا برو. اتاقِ خودت. منتظر باش.
رفت.
از اتاق بیرون آمدم. راهروی سنگی. پرترهها. شمعها. اما این بار سرد بود. سردتر از همیشه. مثل گور.
به اتاقم رفتم. روی تخت نشستم.
منتظر.
منتظر آن پیرمرد. منتظر آن دستهای چاق. منتظر آن شب.
و در دلم گفتم:
«مادربزرگ. اگر آنجا هستی... امشب تمام میشود.»
ساعتِ روی طاقچه، تقتق میکرد.
من روی تخت نشستم.
و منتظر ماندم.
---
پایان فصل پنجم.
---
فصل ششم: «شبی که هیچکس نمیخوابد» — بهزودی.
«آن شب، من منتظر مرگ نشسته بودم. اما مرگ... با پالتوی سیاه آمد.»
— کاساندرا روینتا
که گفتید قهر کنم آرهههه؟که لایک نمیکنی آرههههه؟ججییغغغ بکشم آرهههه؟
فصل پنجم: دو شکارچی، یک طعمه — قسمت دوم
---
آن شب تا صبح نخوابیدم.
آن مرد را میدیدم. پالتوی سیاه. موهای تیره. لبخندی که از پایین به من نشان داد. کسی که نباید آنجا میبود.
قلبم به تپش افتاد.
نه از ترس. از چیز دیگری. چیزی که نمیدانستم چیست.
و بعد... پدرم آمد.
بدون در زدن.
— داشتی به آن غریبه نگاه میکردی.
لرزیدم. چون پدرم همیشه میفهمد.
— من... نه. من فقط...
— خفه شو.
کمربندش را درآورد. چرمِ سیاه. با سگکِ نقرهای. همان کمربندی که از بچگی میشناسم.
— زانو بزن.
زانو زدم. چون همیشه زانو میزنم.
— بیست ضربه. برای اینکه یادت بماند مالِ کی هستی.
ضربهی اول. پشتم سوخت.
دوم. سوم. چهارم.
شمارش را از دست دادم. فقط صدای سگک را میشنیدم. و صدای خودم را که فریاد نمیزدم. چون یاد گرفتهام فریاد نزنم.
بعد از ضربهی بیستم، کمربند را بست.
— فردا شب عروسیات است. اگر یک بار دیگر ببینم به کسی نگاه میکنی... — برگشت. — میکشمت.
رفت.
روی زمین ماندم. پشتم خون بود. دستهایم میلرزید.
و برای اولین بار در آن شب...
گریه کردم.
نه از درد. از تنهایی.
هیچکس نیامد. هیچکس نپرسید «حالت خوب است؟»
مادربزرگم مرد. و با او، آخرین نفری که مرا میدید، رفت.
روی زمین دراز کشیدم. خونم روی فرشِ ابریشمی سرخ میشد.
— من فردا شب میمیرم.
اما مردم.
---
فردا. روز عروسی.
پشتم میسوخت. آینه که نگاه کردم، خطهای سرخِ کمربند روی پوستم مانده بود.
خدمتکارها آمدند. مرا شستند. موهایم را بافتند. لباسِ سفید آوردند — ابریشم، با گلدوزیِ طلایی.
بیحس. مثل مردهای که از گور برخاسته باشد.
به تالار اصلی بردندم.
چهل شمع. صد مهمان. میزی پر از غذا. نوازندهها.
و در رأس، او — لرد وین هالووی. با آن شکمِ بزرگ. با آن لبخندی که وقتی مرا دید، پهنتر شد.
کنارم آمد. بازویش را دور کمرم انداخت.
— عروسِ من — گفت، و بلند خندید.
دستش روی کمرم. پایینتر. روی باسنم. من تکان نخوردم.
تمام شب، دستهایش روی من بود. کمرم. بازویم. گردنم. و هر بار بلند میخندید. و مهمانها میخندیدند. و پدرم میخندید. و مادرم میخندید.
و من... به دنبال او میگشتم.
و پیدا کردمش.
وسط مهمانها. پالتوی سیاه. جامی در دستش. و به من نگاه میکرد.
همان مرد.
برای یک لحظه — فقط یک لحظه — دنیا ساکت شد. شمعها خاموش. موسیقی قطع. خندهی هالووی محو.
فقط من بودم. و او.
و بعد... تمام شد.
سرش را برگرداند و در جمعیت گم شد.
---
شب.
مادرم مرا از تالار بیرون کشید. به اتاقم برد.
— دربیار.
— چی؟
— لباست. دربیار.
درآوردم. مادرم از پشتِ در چیزی آورد. یک لباسِ سفید. نازک. از روبان درست شده بود. فقط روبان. فقط تور.
— اینو بپوش.
— مادر... این...
— این چیزی است که شوهرت میخواهد. — لبخند سرد. — و تو میپوشیاش.
پوشیدم.
روبانها روی پوستم سرد بودند. مثل تیغ. مثل دستِ آن پیرمرد. مثل تمام زندگیام.
مادرم موهایم را باز کرد. روی شانهام ریخت.
— حالا برو. اتاقِ خودت. منتظر باش.
رفت.
از اتاق بیرون آمدم. راهروی سنگی. پرترهها. شمعها. اما این بار سرد بود. سردتر از همیشه. مثل گور.
به اتاقم رفتم. روی تخت نشستم.
منتظر.
منتظر آن پیرمرد. منتظر آن دستهای چاق. منتظر آن شب.
و در دلم گفتم:
«مادربزرگ. اگر آنجا هستی... امشب تمام میشود.»
ساعتِ روی طاقچه، تقتق میکرد.
من روی تخت نشستم.
و منتظر ماندم.
---
پایان فصل پنجم.
---
فصل ششم: «شبی که هیچکس نمیخوابد» — بهزودی.
«آن شب، من منتظر مرگ نشسته بودم. اما مرگ... با پالتوی سیاه آمد.»
— کاساندرا روینتا
که گفتید قهر کنم آرهههه؟که لایک نمیکنی آرههههه؟ججییغغغ بکشم آرهههه؟
- ۱.۷k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط